ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

دفترچه خاطرات: باران

باران، شهر را از حالتِ منظره بیرون می‌کشد و به وضعیتِ سند می‌برد؛ سندی خیس که هر لکه‌اش یک یادداشتِ حاشیه‌ای‌ست بر تاریخِ روزمره. پیاده‌رو مثل نوارِ نگاتیوی کهنه زیر قدم‌هایم می‌لغزد؛ نورِ تابلوی مغازه ها روی آسفالتِ سیاه می‌ریزد و در چاله‌ها تکثیر می‌شود، انگار شهر دارد خودش را در هزار آینه‌ی شکسته امضا می‌کند. من بی‌چتر راه می‌روم نه از سر لجاجت، از سر این میلِ سرسخت به مواجهه، این‌که تنم را بگذارم در معرضِ ضربِ قطره‌ها، مثل کاغذی که باید خیس بخورد تا نوشته‌ی پنهانش بیرون بیاید...

عینکم روی صورتم بی‌فایده است؛ شیشه‌ها دو پرده‌ی لرزانِ آب‌اند. اما دیدن همیشه به ابزار وفادار نمی‌ماند. جهان، وقتی خطوطش را از دست می‌دهد، گاهی از وضوحِ خودخواهانه‌ی روز آزاد می‌شود. در این تاری، چیزها کمتر قابل تملک اند و بیشتر قابل تجربه. بوی خاکِ شسته از کناره‌ی جدول‌ها بالا می‌آید؛ بوی فلزِ خیس و دودِ کهنه از لایِ دهانِ جوی‌ها. چراغِ مغازه‌ها پشت بخار شیشه‌ها شبیه آتش‌های کوچکِ حبس‌شده‌اند، و آدم‌ها زیر چترهاشان، هرکدام یک دولتِ کوچکِ سیاه بر سر، از کنار هم عبور می‌کنند؛ با همان اضطرابِ محترمانه‌ای که شهر به ما یاد داده نزدیک شو، اما لمس نکن.

قطره‌ها از ریشم آویزان می‌شوند و با ریتمی صبور می‌افتند. تن، در باران، از نقشِ اجتماعی‌اش بیرون می‌افتد؛ به چیزی ابتدایی‌تر برمی‌گردد پوستِ بیدار، چشمِ بیدار، گوشِ بیدار. صدای لاستیک‌ها روی خیابان مثل تیغ روی پوستِ خیس می‌کشد؛ آژیر دوردست عمق پیدا می‌کند؛ حتی سکوتِ میان صداها، وزن می‌گیرد. شهر در باران، به‌جای این‌که آرام‌تر شود، اعتراف‌گو تر می‌شود.

«چتر می‌خوای؟»

کلمه‌ها مثل بخار روی شیشه نشستند. سرم را برمی‌گردانم و او را می‌بینم؛ نزدیک، آن‌قدر نزدیک که قطره‌های باران روی صورتش خط می‌کشند و نمی‌گذارند چهره‌اش به یک تصویرِ ثابت تبدیل شود. موهایش کوتاه است، نه با آن نظمِ حساب‌شده‌ی سالن‌ها؛ کوتاهی‌ای که بیشتر شبیه یک تصمیمِ فوری‌ست، مثل بریدنِ بندِ اضافه. تارهای نم‌خورده به پیشانی‌اش چسبیده‌اند و هر چند لحظه یک‌بار، با تکانِ سر، رها می‌شوند و دوباره می‌چسبند.

پوستش زیر نورِ خیابان رنگی دارد که یک لحظه فکر می‌کنم خطای نور است سبزِ کم‌رنگ، نه بیمارگونه بیشتر مثل رنگی که از اختلاطِ باران و چراغ و خستگی به دست آمده باشد؛ مثل سایه‌ی برگ روی سنگ. گونه‌ها نه کاملاً گرم، نه کاملاً سرد؛ ترکیبی که آدم را مجبور می‌کند نزدیک‌تر نگاه کند، نه از سر کنجکاویِ سطحی، از سر این احساس که چیزی در این رنگ، یک رازِ شهری است. لب‌ها کمی تیره‌ترند، انگار باران رنگ را از اطراف دزدیده و آن‌جا جمع کرده. چشم‌هایش در همین نورِ نیمه‌جان نه درخششِ رمانتیک دارند، نه خشونت؛ چیزی بینِ هوشیاری و بی‌اعتنایی، مثل کسی که خوب می‌فهمد شهر چگونه نمایش اجرا می‌کند و خودش را ارزان نمی‌فروشد.

دامن دارد؛ پارچه‌اش خیس شده و کمی سنگین به پاها چسبیده، اما در همان خیس‌خوردگی نوعی وقارِ بی‌زحمت هست، انگار باران روی لباسش نقش نمی‌گذارد، بلکه آن را واقعی‌تر می‌کند. پاهایش با قدم‌هایی کوتاه و دقیق حرکت می‌کند؛ نه تند، نه کند ریتمی که با صدای شهر هماهنگ شده. دستش چتر را گرفته؛ انگشت‌هایی کشیده، روشن، با مفصل‌هایی ظریف که انگار برای نگه‌داشتن چیزهای شکننده ساخته شده‌اند. وقتی چتر را کمی به سمت من می‌آورد، زاویه‌ی مچش آرام است، بی‌نمایش؛ پیشنهادش نه لطف‌فروشی‌ست نه دخالت فقط یک امکان.

می‌گویم: «اگه زیر چتر برم، شاید کمتر ببینم.»

نه می‌خندد، نه جدی می‌شود فقط همان‌قدر که لازم است گوشه‌ی دهانش حرکت می‌کند؛ حرکتی که بیشتر شبیه علامتِ فهمیدن است تا لبخند.

می‌گوید: «می‌تونی هم خیس شی، هم تنها نباشی.»

و این جمله، ساده‌تر از آن است که حقش باشد؛ مثل اشیای کوچکِ یک پاساژ قدیمی که وقتی برمی‌داری‌شان، تاریخِ سنگین‌تری از ظاهرشان دارند. قدم می‌زنیم. چتر را آن‌قدر بالا می‌گیرد که نه پناهگاه بسازد و نه دیوار؛ سقفی موقت، شفاف، که فقط شدتِ باران را کم می‌کند. من هنوز لبه‌ی باران را روی شانه‌هایم حس می‌کنم؛ هنوز قطره‌ها راهشان را به ریشم پیدا می‌کنند. اما حالا خیس‌خوردن انفرادی نیست خیس‌خوردنی‌ست در دو نفر، در یک فاصله‌ی قابل لمس. انگار به جای اشتراک گذاشتن چتر هر کدام تصمیم گرفتیم یک شانه به باران قرض بدهیم...

شهر زیر این چترِ نیمه‌پناه، تغییر ماهیت می‌دهد، صداها انگار نزدیک‌ترند، و نورها نه صرفاً انعکاس، بلکه نشانه. هر ویترین، مثل یک قابِ موقتی از آرزوهای دیگران، پشت بخارِ شیشه‌ها می‌لرزد؛ کالاها در نورِ زرد و سفید به چیزهایی میانِ مقدس و مضحک تبدیل می‌شوند. من به دست‌هایش نگاه می‌کنم وقتی چتر را تنظیم می‌کند، انگشت‌های کشیده‌اش، خیس از بارانِ ریز، قطره‌ها را روی پوست جمع می‌کنند و بعد رها می‌کنند، مثل این‌که آب هم مجبور است با نظمِ بدنش مذاکره کند. زیر چراغِ خیابان، آن سبزیِ خفیفِ پوستش دوباره خودش را نشان می‌دهد؛ نه مثل رنگ، مثل سایه. انگار شهر از تنِ او عبور کرده و ردِ خودش را گذاشته نه آلودگی، نه زخم؛ فقط اثر.

من، که عینکم دیگر تقریباً به درد نمی‌خورد، بیشتر از همیشه به جزئیات گوش می‌دهم: صدای پارچه‌ی دامنش که با هر قدم تغییر می‌کند و صدایی ساینده هماهنگ به صدای فرود کفش هایش میدهد؛ صدای قطره‌ها روی چتر که مثل تایپِ آرامِ یک ماشین تحریرِ قدیمی است؛ صدای نفس‌های کوتاه‌مان در هوا، وقتی از کنارِ نانواییِ خاموش یا ایستگاهِ اتوبوسِ نیمه‌خالی می‌گذریم. در ذهنم شهر به شکلِ مونتاژ درمی‌آید تکه‌تصویرهای پراکنده پوسترِ خیس روی دیوار، چراغِ راهنما که بی‌حوصله عوض می‌شود، دستِ او که چتر را نگه داشته، انعکاسِ پاهای ما در آبِ جمع‌شده کنار جدول همه کنار هم، نه برای ساختن یک داستانِ قهرمانانه، بلکه برای ساختن یک حقیقتِ تکه‌تکه؛ همان حقیقتی که شهر همیشه پنهانش می‌کند چون با تبلیغ‌ها سازگار نیست.

می‌پرسه: «همیشه این‌جوری راه می‌ری؟»

می‌گویم: «نه... از بعد عمل زانوم یادم رفته قبلا چجوری راه میرفتم.»

این را که می‌گوید، به چهره‌اش نگاه می‌کنم؛ قطره‌ای از نوک موهای کوتاهش می‌افتد و روی گونه‌اش خطی کمرنگ می‌کشد. و من فکر می‌کنم باران، بزرگ‌ترین منتقدِ شهر است، هرچیز را به زمین برمی‌گرداند، به سطحِ واقعیت. زیر باران، حتی زیبایی هم از حالتِ تزئینی خارج می‌شود؛ زیبایی دیگر ویژگی نیست، رخداد است. حضورِ او کنارم رخدادی‌ست که شهر را برای لحظه‌ای از حالتِ بازارِ خودکار بیرون می‌آورد. نه این‌که همه‌چیز خوب شود نه. فقط واقعی‌تر می‌شود.

از کنار یک نورِ قرمز رد می‌شویم که روی آبِ جمع‌شده مثل خونِ رقیق پخش شده. زیر لب می‌گویم: «این‌همه نور، آخرش می‌ریزه روی زمین، انگار فقط بارون یادش میمونه که نور بشوره.»

آه این چه بود احمد، باز هم شاعرمسلکی و دیوانه گری ات از کج راه رفتن تا کج خندیدن و کج حرف زدن. همین بلاتکلیفی، همان چیزِ مطلوبِ شب است. در فاصله‌ی میان دو چهارراه، باد کوتاهی می‌آید و قطره‌ها را کج می‌کند. او چتر را کمی می‌چرخاند، طوری که باران کمتر به صورتمان بخورد. این حرکت کوچک، شهری را که تا همین چند دقیقه پیش فقط ساختار بود، به یک رابطه تبدیل می‌کند؛ رابطه‌ای که در آن حتی آب هم مسیرش را با حضورِ دیگری تنظیم می‌کند.

ما قدم می‌زنیم و شهر، مثل کتابی که صفحه‌هایش خیس شده، بعضی جاها خواناتر می‌شود و بعضی جاها محوتر. من در این محوشدن‌ها چیزهایی می‌بینم که روز اجازه‌ی دیدن‌شان را نمی‌دهد این‌که آدم‌ها چقدر در پناه‌های کوچک‌شان زندگی می‌کنند؛ این‌که خیابان چقدر از وزنِ خاطره پُر است؛ این‌که هر چراغ، هر تابلو، هر شیشه، هم وعده است هم تهدید. و در میانِ این همه، صورتِ او با آن موهای کوتاهِ خیس، با آن پوستِ اندکی سبزفام زیر نور، با آن نگاهِ هوشیار مثل نشانه‌ای‌ست که نمی‌خواهد به نماد تبدیل شود. نه موعظه، نه نجات. فقط یک حضورِ دقیق، در یک شبِ خیس.

به پلِ کوچکی می‌رسیم که از روی جویِ پهن رد می‌شود. آب تیره و پرسرعت می‌رود و زباله‌های سبک را با خود می‌کشد؛ تبلیغِ کنده‌شده، برگِ له‌شده، ته‌سیگارِ خیس. شهر چیزهای کوچک را همیشه می‌بلعد و بعد بی‌آن‌که اعتراف کند، بالا می‌آورد. من به جریان نگاه می‌کنم و می‌فهمم چرا کنار او راه رفتن این‌قدر طبیعی‌ست، چون حضورش مثل چتر نیست که جهان را قطع کند؛ مثل همان جریان است، همراه، نه مسلط.

می‌گویم: «چترت بوی بارون می‌ده.»

می‌گوید: «همه‌چیز وقتی خیس می‌شه، بوی خودش رو می‌ده.»

و من، زیر این سقفِ موقت، با عینکی که کار نمی‌کند و چشمی که تازه دارد کار می‌کند، حس می‌کنم شهر برای لحظه‌ای از جنسِ کالا بودن دست برمی‌دارد و از جنسِ تجربه می‌شود. ما در باران راه می‌رویم؛ و باران، مثل یک کاردستی بی‌رحم، تکه‌های پراکنده‌ی زندگی را کنار هم می‌چیند نورِ شکسته، صدای شکسته، زمانِ شکسته و در میان‌شان، یک سوال ساده و انسانی که ناگهان همه‌چیز را از نو تنظیم می‌کند

«چتر می‌خوای؟»

و من نه به خاطر این‌که خشک بمانم، بلکه برای این‌که این شب، این شهر، و این رخدادِ کوچک را گم نکنم کنارش می‌مانم و با او قدم می‌زنم؛ در شهری که زیر باران، بالاخره از شدتِ خیس بودن، راست می‌گوید.

از هم جدا میشیم و من جلوی در وایمیستم، کلیدم رو درمیارم و بوی فلز کلید من رو به فکر میبره، چقدر زمان های روز رو در این هپروت سر میکنم و این دختر چقدر زیبا بود و فرصت نکردم بهش اینو بگم... ایا این کلام باعث میشد چترش رو ببنده و بارون رو بپذیره یا از حرفم این برداشت میشد که چتر نمیخوام، میتونم گز گز شدن انگشتای پام رو بشنوم، صدای ماشین هایی که به سرعت بازی های بچه گونه با چاله آب راه میندازن، از اون بازیا که وقتی بچه بودم با جفت پا میپریدم تو آب ... هنوز خنجر کلید رو تو دل در نکرده بودم، انگار بارون گذشته خیس من رو به یادم می آورد، رشت... از ریشم آب میچکید، ریشی که انگار تمام گذشته من رو توی پیچ و تاب خودش جا میداد، ریشی که موقع فکر کردن متمرکزم میکرد و دست بی قراری که به دنبال پناه بود رو نجات میداد، یاد دختر خالم افتادم، بهم میگفت تو کله ات برعکسه، ریش داری ولی مو نداری؟ بله من برعکسم... جای اینکه افکار آوار بشن بر من، من آواره میشم بین افکار... و این بار این در بود که به من و دسته کلید نگاه میکرد... هزینه همشگیت را بده تا زندانیت کنم، فلز در مقابل فلز... من واقعا چتر میخوام.

باراندرشهرکلیدخاطره
۴۵
۲۳
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید