آن شب مهمانی از همان ابتدا چیزی کم داشت؛ نه از آن کمبودهای ساده که بشود اسمش را گذاشت بینظمی، بلکه از آن فقدانهای مبهمی که باعث میشوند هر خنده کمی زودتر از موعد به نظر برسد و هر شوخی در لحظهی اصابت، اندکی توخالی شنیده شود. خانه در طبقهی آخرِ ساختمانی قدیمی بود و از همان راهپله میشد فهمید که جمع، بیشتر از آنکه برای لذتبردن دور هم آمده باشد، برای بهتعویقانداختنِ چیزی آمده است؛ چیزی که هرکس نام دیگری برایش داشت: تنهایی، شکست، بیحوصلگی، ترس از بازگشت به خانه، ترس از ماندن در خانه، فراموشیِ موقتِ خود، یا فقط نیاز به اینکه صداهای دیگران، برای چند ساعت، جای صدای درونیِ خودت را بگیرند. من این چیزها را معمولاً زود میفهمم؛ نه چون آدمشناس خوبی هستم، بلکه چون هر جمعی که کمی از خودش شرم داشته باشد، برای من بوی خاصی دارد. بوی الکلِ ارزان، عطرِ کمی زیادی، دودِ سیگارِ مانده در پرده، و گرمای بدنهایی که به قصدِ صمیمیت کنار هم قرار گرفتهاند اما هرکدام، درواقع، سنگرِ موقتیِ خودشان را حفظ کردهاند.
موسیقی از بلندگوهای کوچکِ گوشهی سالن پخش میشد، اما صدا آنقدر زیاد نبود که کسی را واقعاً از خودش بیرون بکشد؛ بیشتر شبیه نبضی مصنوعی بود که صاحبخانه به بدنِ شب وصل کرده باشد تا مرگِ زودرسِ سکوت را عقب بیندازد. نور خانه زرد و خسته بود، از آن نورهایی که آدمها را اندکی زیباتر و همزمان اندکی غمگینتر نشان میدهد. چند نفر نزدیک پنجرهها ایستاده بودند، چند نفر روی فرش ولو شده بودند، دو نفر با جدیتی بیتناسب دربارهی فیلمی حرف میزدند که هیچکس دیگر بهخاطر نخواهد آورد، و میز وسط اتاق پر بود از لیوانهای پلاستیکی نیمهکاره، بشقابهایی که رویشان خردههای چیپس و پوست پسته چسبیده بود، و بطریهایی که هرکدام تا نیمه خالی بودند؛ صحنهای که اگر خوب نگاه میکردی، نه نشانهی وفور، که نشانهی ناتمامی بود. من همیشه فکر کردهام مهمانیهای نیمهخراب، بیشتر از هرجای دیگر حقیقتِ معاصر را آشکار میکنند، جمعهایی که وانمود میکنند برای رهایی ساخته شدهاند، درحالیکه فقط شکلِ جمعیِ فرسودگیاند.
من اولِ شب کنار دیوار ایستاده بودم و لیوانی در دست داشتم که مدام فراموش میکردم از آن بنوشم. این هم از عادتهای من است؛ اشیا را بیشتر از آنکه مصرف کنم، حمل میکنم. لیوان برای من بیشتر از آنکه ظرفِ نوشیدنی باشد، بهانهای بود برای مشغولکردنِ دستها، برای اینکه در برابر سؤالهای بیربطِ آشنایانِ دور، چیزی میان خودم و جهان داشته باشم. گاهی فکر میکنم کل تمدن چیزی نیست جز تکاملیافتهی همین سپرهای کوچک، فنجانها، سیگارها، تلفنها، کلیدها، عینکها، هرچیزی که به ما اجازه میدهد بیآنکه واقعاً حاضر باشیم، حضور را اجرا کنیم.
یکی دو ساعت گذشته بود و جمع به آن مرحلهی آشنای فرسودگیِ اجتماعی رسیده بود؛ جایی که هیچکس هنوز آمادهی رفتن نیست، اما تقریباً همه دیگر از ماندن خستهاند. حرفها تکراریتر شده بود، خندهها کمی بلندتر و بیدلیلتر، و آن شجاعتِ مصنوعیای که نوشیدن به آدمها قرض میدهد، آرامآرام داشت در بعضیها به حسابِ صداقت و در بعضی دیگر به حسابِ بیرحمی واریز میشد. من این نقطهی شب را خوب میشناسم، جایی که نقشها از فرطِ تکرار شل میشوند و آنچه زیرشان بوده، بیاجازه بیرون میزند. هر جمعی بالاخره لحظهای دارد که دیگر نمیتواند خودش را تا پایان انکار کند.
از پنجرهی نیمهبازِ آشپزخانه باد سردی میآمد. یکی از دخترها گفت روی پشتبام هوا بهتر است. چند نفر به شوخی یا از سر بیحوصلگی راه افتادند و من هم با جمع بالا رفتم، نه از روی اشتیاق، بلکه از روی همان کششِ تاریکِ همیشگیام به حاشیهها. پشتبام برای من همیشه از خودِ مهمانی واقعیتر است. اتاقها صحنهی اجرا هستند؛ پشتبام جاییست که اجرا کمی از نفس میافتد. آنجا، آدمها یا سیگار میکشند، یا به لبه تکیه میدهند، یا ناگهان حرفی را میزنند که چند دقیقه قبل در اتاق گفتنش ممکن نبود. پشتبام، در هر خانه، چیزی شبیه ضمیر ناخودآگاهِ معماری است.
هوا واقعاً سرد بود؛ نه آن سرمای شدیدِ قهرمانانه، بلکه سرمایی که آرامآرام از آستین بالا میرود و آدم را وادار میکند بیش از حد به بدنش آگاه شود. چراغِ زردِ ضعیفی گوشهی پشتبام روشن بود و بقیهجا در سایهی کدرِ شهر فرو رفته بود. از بالا میشد پنجرههای ساختمانهای اطراف را دید؛ مربعهای نورانیِ پراکندهای که هرکدام، در آن ساعتِ شب، حاملِ روایتی جدا بودند، کسی مشغول ظرفشستن، کسی خیره به تلویزیون، کسی در سکوت کنار دیگری، کسی بیدار بیدلیل. همیشه وقتی از بالا به پنجرهها نگاه میکنم، احساس میکنم شهر نه مجموعهای از خانهها، که انبارِ همزمانِ تنهاییهای مختلف است. موسیقی از داخل، با دیوار و شیشه و فاصله، خفه و تکهتکه به گوش میرسید؛ ضربآهنگی دور که دیگر بیشتر شبیه خاطرهی موسیقی بود تا خودِ آن. این فاصلهی صوتی به نظرم از خودِ صحنه مهمتر بود. شادی، وقتی از چند لایهی دیوار و هوا عبور میکند، بیشتر از همیشه به ماتم شباهت پیدا میکند.
اول همگان عادی بودند. چند نفر سیگار روشن کردند. یکی از پسرها دربارهی آلودگی هوا چیز بیمزهای گفت و خودش بیش از همه خندید. دختری با ناخنهای تیره، شالش را محکمتر دور گردنش پیچید و به پایین خیابان نگاه کرد. من نزدیک لبه، اما نه خیلی نزدیک، ایستاده بودم و به فندکی که در دستِ مردی ناشناس دستبهدست میشد نگاه میکردم؛ فندک فلزی کوچکی بود با بدنهی خشخورده و شعلهای که در باد مدام کوتاه و بلند میشد. از همان لحظهی اول توجهم را جلب کرد. بعضی اشیا در یک صحنه، پیش از آنکه معنای خود را آشکار کنند، حضورِ بیش از اندازهای پیدا میکنند. فندک از آن چیزها بود؛ نه بهخاطر زیباییاش، بلکه بهخاطر نحوهی مقاومتش در برابر باد. هر بار که روشن میشد، برای یک ثانیه چیزی گرم و دقیق در میان این سردیِ پراکنده شکل میگرفت و بعد دوباره خاموش میشد. من به این روشنخاموششدنهای کوچک همیشه بیش از حرفهای بلند علاقه دارم. شاید چون حقیقت هم غالباً همینطور ظاهر میشود، نه بهصورت وحی، بلکه بهشکلِ جرقهای کوتاه که اگر همان لحظه نبینی، از دست رفته است.
در همین رفتوآمدِ نیمهخاموشِ جمع بود که آن دو نفر از داخل آمدند بیرون؛ مردی بلندقد با پلیور تیره و زنی با کت روشن و موهایی که انگار چند بار با دست عقب زده شده بود. پیش از آن هم در اتاق دیده بودمشان، اما نه کنار هم. هر دو از آن آدمهایی بودند که تلاش میکنند در جمع خیلی عادی به نظر برسند و دقیقاً همین تلاش، نشانهی آشکارِ ناآرامیشان میشود. زن مستقیم به گوشهی پشتبام رفت، جایی نزدیک من اما رو به آنسو. مرد چند ثانیه بعد دنبالش آمد. این فاصلهی کوتاه میان ورودشان مهم بود؛ مثل فاصلهی میان ضربه و صدای اصابت. از همان اول معلوم بود که حرفی در کار است که هنوز شکلِ نهاییِ خودش را پیدا نکرده. من نه از روی فضولی، بلکه از روی غریزهی قدیمیِ خودم کمی عقبتر رفتم تا هم در صحنه باشم و هم نباشم. شخصیت من همیشه در همین مرز ساخته شده، میل به دیدن، بیآنکه رسماً دیده شوم.
اول با صدای پایین حرف زدند. از آن فاصله همهی کلمات را نمیشنیدم، اما آهنگِ جملهها را میفهمیدم. همیشه گفتهام انسانها پیش از آنکه با معنا حرف بزنند، با ریتم حرف میزنند. ریتمِ حرفِ آن دو، ریتمِ دفاع و اتهام بود. زن با مکثهای کوتاه و جملههای بریده حرف میزد، مرد با لحنِ پیوستهتری که میخواست خودش را منطقی نگه دارد. این هم از تکنیکهای قدیمیِ قدرت است، هرکه مسلطتر است، معمولاً آرامتر حرف میزند. صدای بلند بیشتر مالِ کسانیست که از دستدادنِ موقعیت را حس کردهاند؛ صدای پایینِ کنترلشده، امتیازِ کسیست که هنوز مطمئن است صحنه از آنِ اوست.
من چشمم باز هم رفت سراغ فندک. حالا دستِ مرد دیگری بود که سعی میکرد در باد سیگارش را روشن کند و هر بار شعله پیش از رسیدن به نوک سیگار خاموش میشد. این تقلا بهطرزی بیموقع برایم مهم شد. گاهی یک صحنهی فرعی، در لحظهای که همه منتظرِ درام اصلیاند، معنای پنهانِ آن را بهتر نشان میدهد. فکر کردم کل آن پشتبام همین است، آدمهایی که در باد چیزی را روشن میکنند که میدانند تا چند دقیقهی دیگر خاموش خواهد شد. شاید بخش بزرگی از روابطِ ما هم چیزی جز همین نباشد؛ شعلهای قرضی در هوایی نامساعد، با این تفاوت که هرکس اصرار دارد اسم دیگری روی آن بگذارد...
عشق، تعهد، آزادی، بلوغ، حق، رنج، سوءتفاهم.
صدای زن ناگهان کمی بالا رفت. حالا کلمات تکهتکه شنیده میشدند: «همیشه... جلوی بقیه... طوری حرف میزنی که...» بعد صدای مرد: «تو داری زیادی...» و بعد چیزی نامفهوم. چند نفر از جمع ناخودآگاه ساکت شدند، اما نه آنقدر که مسئولیتِ گوشدادن را بپذیرند. این حالتِ خاصِ اجتماعات برای من همیشه جذاب و منزجرکننده بوده، همه میخواهند شاهد باشند، هیچکس نمیخواهد شاهدبودنش ثبت شود. ما در فرهنگِ خود، تماشاگریِ اخلاقیِ عجیبی داریم؛ مردم با تمام توجه نگاه میکنند، اما درونشان اصرار میورزد که «من دخالتی ندارم». انگار سکوت، نوعی غسلِ وجدان باشد.
زن برگشت سمت مرد. نور ضعیفِ پشتبام روی صورتش خطی سرد کشیده بود. گفت: «مسئله این نیست که چی گفتی. مسئله اینه که همون لحظه فهمیدی داری کوچیکم میکنی و ادامه دادی.» این جمله در هوا ماند. من همیشه به جملههایی حساسام که ناگهان از سطحِ دعوا میگذرند و به هستهی آن میرسند. بیشتر مشاجرهها بر سرِ محتوا نیستند؛ بر سرِ شکلِ دیدهشدناند. آدمها کمتر از آنچه میگویند زخمی میشوند، بیشتر از آنچه در نگاهِ دیگری به آنها تقلیل پیدا میکند. تحقیر، از این جهت، خالصترین شکلِ خشونتِ روزمره است، به بدن دست نمیزند، اما نسبتِ تو را با خودت مسموم میکند.
مرد خندید؛ نه خندهای واقعی، بلکه آن انقباضِ خشکِ صورت که قرار است طرف مقابل را احساسی جلوه دهد. گفت: «کدوم کوچیک کردن؟ چرا الکی گنده اش میکنی...» من در همان لحظه احساس کردم چیزی در صحنه به آستانه رسیده. همیشه وقتی یکی از طرفین میکوشد با نسبتدادنِ اغراق به دیگری، حقیقتِ تجربهاش را باطل کند، دعوا از سطحِ اختلاف به سطحِ انکار میرود. و انکار، جاییست که بسیاری از روابط عملاً تمام میشوند، حتی اگر سالها بعد هم به شکلِ مردهشان ادامه یابند.
دستِ زن میلرزید؛ نه آنقدر که برای دیگران نمایشی شود، فقط آنقدر که اگر به دستها عادت داشته باشی، بفهمی. در دستش یک لیوان پلاستیکی بود، شفاف و ارزان، با کمی نوشیدنیِ بیرنگ تهِ آن. ناگهان تمام توجهم از فندک به همان لیوان رفت. شاید چون لرزشِ خفیفِ مایع درونش، چیزی را آشکار میکرد که چهره میتوانست پنهان کند. اشیا در این مواقع خائنتر از بدن نیستند؛ صادقترند. آن لیوان در دست او مثل دستگاهِ اندازهگیریِ دقیقِ وضعِ درونیاش بود. هر بار که حرف میزد، سطحِ مایع میلرزید و نورِ زردِ ضعیف را تکهتکه میکرد. من بهجای نگاهکردن به صورتها، به همان لرزش نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم چهقدر عجیب است که در مهمترین لحظاتِ انسانی، حقیقت ممکن است در ارزانترین ظرفها پدیدار شود. تمدن شاید با جامهای بلور خودش را معرفی کند، اما اغلب این لیوانهای یکبارمصرفاند که شأنِ واقعیِ روابط را لو میدهند.
مرد یک قدم نزدیکتر رفت. نه آنقدر که آشکارا تهدید باشد، اما آنقدر که فضا کمی عقب بکشد. گفت: «الان واقعاً وقت این حرفهاست؟» این جمله بهظاهر بیخطر، همیشه برای من یکی از خشنترین جملههای جهان بوده است. چون ظاهرش دعوت به تعویق است، اما باطنش انکارِ حقِ زمانمندِ رنج.چطور بگم؟ یعنی نه حالا، نه اینجا، نه جلوی اینها، نه با این لحن. و ترجمهی همهی اینها در نهایت یکیست، نه هرگز، مگر در شرایطی که من تعیین میکنم. خیلی از سلطهها نه با ممنوعکردنِ مطلق، که با مدیریتِ زمان و مکان عمل میکنند.
زن چیزی نگفت. فقط به لیوان نگاه کرد. من قسم میخورم در آن لحظه او بیشتر از مرد، بیشتر از پشتبام، بیشتر از همهی این شب، به همان حلقهی نازکِ رطوبتی فکر میکرد که دور انگشتانش روی بدنهی پلاستیکی جمع شده بود. آدم در لحظههای حدی، گاهی به شیئی میچسبد تا از فروریختنِ کاملِ خود جلوگیری کند. این نه ضعف است، نه انحراف؛ آخرین حیلهی ادراک است برای اینکه یکپارچگیِ روان را حفظ کند. من این را خوب میفهمم، چون خودم بارها در میانهی بحرانها، به جزئیترین چیزها آویختهام، خطِ ترکِ دیوار، بوی فلزِ دستگیره آلمینیومی چرک دفتر، صدای یخچالی که با قسط خریدم، بندِ کفشی که هنوز احمقانه میبندم، لکهی چای که انگار بدجوری عاشق موندنه، یا انعکاسِ نور روی لیوانی ارزان...
همینجا بود که مرد دست در جیبش کرد، سیگاری بیرون آورد و از همان فندکِ فلزیِ خشخورده که حالا دوباره دستبهدست شده بود، خواست برایش بگیرند. یکی از پسرها جلو آمد، شعله را روشن کرد، باد خاموشش کرد، دوباره روشن کرد، این بار مرد با دستش دور شعله حصاری ساخت و سیگار را روشن کرد. من با دقتی تقریباً بیمارگونه به این صحنه نگاه میکردم و ناگهان فهمیدم آنچه آزارم میدهد فقط دعوای آن دو نیست. مسئله این است که جهان همیشه امکاناتِ مراقبت را برای چیزهای بیاهمیتتر نگه میدارد. برای روشنماندنِ یک سیگار، فوراً سه دست به کمک میآید؛ برای حفظِ کرامتِ انسانیِ کسی، اغلب هیچکس بهموقع دستش را تکان نمیدهد.
زن ناگهان لیوان را به لبهی کوتاهِ پشتبام کوبید؛ نه محکم، بیشتر از سرِ ناتوانی. لیوان نترکید، فقط کمی مچاله شد و مایع تهماندهاش روی سیمان ریخت. صدایی خفیف داشت، اما برای من از هر فریادی بلندتر بود. آن صدای کوچک، صدای شکستِ چیزی بود که هنوز اسم روشنی نداشت. چند نفر تکان خوردند، یکی گفت: «آرومتر بابا، همسایهها...» و من در دل به این فکر کردم که جامعه همیشه پیش از آنکه نگران حقیقت باشد، نگرانِ صداست. مهم نیست چهکسی دارد خرد میشود؛ فقط زیادی سر و صدا نکند.
نمیدانم چه شد که جلو رفتم. شاید به این خاطر که دیگر تحملِ آن هندسهی کثیفِ صحنه را نداشتم: مردی که منطقی میمانْد، زنی که اگر ادامه میداد دیوانه نام میگرفت، جمعی که میدید اما خود را به ندیدن میزد، و موسیقیای که از داخل مثل تمسخرِ دوری بر همهچیز نشسته بود. من خم شدم، همان لیوان مچالهشده را از کنار لبه برداشتم، صافش کردم تا جایی که میشد، و بیآنکه مستقیم خطاب به کسی حرف بزنم، گفتم: «عجیبه... از اول شب همه داشتن با این لیوانها وانمود میکردن چیزی دستشونه. این یکی لااقل راستش رو گفت، هیچی طاقت نمیاره.»
سکوت افتاد. از آن سکوتهای بیبرنامه که نه کسی خواسته و نه کسی میتواند فوراً پُرش کند. زن به من نگاه کرد، نه با قدردانی، نه با تعجب، بیشتر با آن نگاهِ نادری که آدم وقتی میفهمد کسی دقیقاً شیءِ اشتباهِ درست را دیده، به دیگری میاندازد. مرد اول خواست چیزی بگوید، بعد منصرف شد. چون جملهی من نه حملهی مستقیم بود که بشود با دفاع جوابش داد، نه موعظه بود که بتوان مسخرهاش کرد. من فقط محورِ صحنه را از چهکسی حق دارد به چهچیزی دیگر نمیتواند تحمل کند برده بودم. از همان چیز هایی بود که منسب شغلی مدیر هنری بودن ایجاد میکرد و گاهی همین جابهجاییِ کوچک، ساختارِ سلطه را مختل میکند. قدرت دوست دارد مشاجره در سطحِ مواضع بماند؛ آنجا بازی را میشناسد. اما اگر شیئی کوچک ناگهان مرکزِ فهم شود، روایتِ اصلی برای چند ثانیه از اختیارِ او خارج میشود.
مرد پک عمیقی به سیگار زد و دود را با فشار بیرون داد. این هم نوعی زبان است؛ زبانِ کسانی که نمیتوانند صحنه را پس بگیرند اما هنوز میخواهند وانمود کنند چیزی از دست ندادهاند. گفت: «من اصلاً نمیفهمم چرا همهچیز باید اینقدر پیچیده بشه.» و من در دل خندیدم. آدمهایی که بیشترین آسیب را از راهِ سادهسازی وارد میکنند، همیشه از پیچیدگی شکایت دارند. چون پیچیدگی همان جاییست که دیگر نمیشود بیهزینه دیگری را به روایتِ دلخواه تقلیل داد...
زن چیزی نگفت. فقط دستهایش را از هم باز کرد، انگار تازه یادش آمده باشد میتواند بدون لیوان هم بایستد. بعد به لبهی پشتبام تکیه داد و به پایین نگاه کرد. من مچالهگیِ لیوان را که هنوز کامل صاف نشده بود، در دستم نگه داشتم. پلاستیکِ نازک زیر انگشتانم صدای خشخشی میداد که عجیب واقعی بود. ناگهان حس کردم تمام آن شب، تمام آن مهمانی، تمام آن موزیکِ خفه، تمام آن خندههای کمی زودرس، در همین صدا خلاصه شدهاند... صدای مادهای ارزان که شکل گرفته، فشار دیده، تاب نیاورده، و حالا اگرچه هنوز دور انداخته نشده، دیگر هرگز به فرم اولش برنمیگردد. من به اشیا از این جهت علاقه دارم که برخلاف انسانها، از بازگشتِ کامل دروغ نمیگویند.
یکی از دخترها آمد و به زن گفت: «بیا بریم داخل، سرده.» این جمله در ظاهر مراقبت بود، و شاید هم واقعاً بود؛ اما من باز به آن بیاعتماد ماندم. خیلی وقتها بیا بریم داخل ترجمهی اجتماعیِ این است که «بیا این شکاف را از دیدِ دیگران دور کنیم.» با اینحال زن رفت. نه چون مسئله حل شده بود، بلکه چون بدن گاهی پیش از روح تسلیمِ دما میشود. مرد چند ثانیه بعد، با فاصله، دنبالش رفت. جمع دوباره آهسته جان گرفت، چند نفر حرف عوض کردند، یکی خندید، کسی آهنگ را از داخل بلندتر کرد. زندگی همینطور شرمآور ادامه پیدا میکند؛ نه از روی بیرحمیِ مطلق، بلکه چون مکثِ کامل برایش ممکن نیست.
من آخرین نفرها روی پشتبام ماندم. باد سردتر شده بود و فندک حالا روی لبهی سیمانی جا مانده بود. رفتم و آن را برداشتم. هنوز گرم بود، گرمایی اندک اما باقیمانده، مثل حافظهی کوتاهِ شعله. چندبار باز و بستهاش کردم بیآنکه روشنش کنم. شهر زیر پایم با آن همه پنجره و چراغ کشیده شده بود و من به این فکر میکردم که چهقدر از آنچه ما شبهای بهیادماندنی مینامیم، درواقع فقط مجموعهای از تحقیرهای نیمهتمام، میلهای بهتعویقافتاده و اشیای ارزان است که ناگهان بارِ معنا را به دوش میکشند. شاید باشکوهبودنِ زندگی دقیقاً در همین ابتذالِ انکارناپذیرش باشد؛ در اینکه بزرگترین گرههای روح، گاهی دورِ یک لیوان پلاستیکی یا شعلهی یک فندک شکل میگیرند.
وقتی پایین برگشتم، موسیقی بلندتر شده بود، اما دیگر هیچچیز نمیتوانست آن شب را نجات دهد. و من هرگز از شبهای نجاتنیافته بدم نیامده است. شبهای موفق، اغلب چیزی به یاد نمیگذارند جز رضایتِ سطحیِ اجراشدنِ درست. اما شبهای نیمهخراب، با ترکهایشان در ذهن میمانند. آنها چیزی از نظمِ ساختگیِ زندگی را لو میدهند که روز بعد هم با آدم میآید. من همانطور که از کنار میز رد میشدم، لیوانِ مچالهشده را آرام کنار بقیهی لیوانها گذاشتم. تفاوتش با آنها زیاد نبود، اما برای من همهچیز همانجا بود، در اینکه از بیرون شبیه بقیه مینمود و از درون، دیگر هرگز مثل آنها نبود.
آن شب وقتی به خانه برگشتم، سرما تا زیر پوستِ گردنم پایین رفته بود. اما چیزی که بیشتر از همه همراهم آمد، نه صدای دعوا بود و نه چهرهی آن دو؛ صدای خشخشِ همان لیوان بود زیر انگشتانم. گاهی شخصیتِ من را اگر بخواهم صادقانه تعریف کنم، باید بگویم من کسیام که در میانِ هیاهوی روابط، بیش از خودِ ادعاها به صدای مچالهشدنشان گوش میدهم. آدمها از عشق، احترام، آزادی، صمیمیت، برابری، بلوغ حرف میزنند؛ اما حقیقتِ آنها اغلب وقتی آشکار میشود که یکی از این واژهها زیر فشار دست کمی صدا میدهد. من به همان صدا وفادارم. چون جهان پر است از کسانی که میخواهند روایت کنند چه گذشت؛ و کم است کسی که بپرسد دقیقاً در کدام لحظه، در کدام شیء، در کدام ارتعاشِ کوچک، حقیقت خودش را لو داد. من اگر در این جهان کاری بلد باشم، شاید فقط همین باشد، اینکه در میانهی سرما و موسیقیِ دور، چشمم به ارزانترین شیء بیفتد و از روی آن، شکستِ نامرئیِ یک رابطه را بخوانم..
.
خواندنی که گنج شک بود...