نوشتن این سطور، پیش از ادبیات، جراحی با چشمان باز روحم است... امیدوارم شما هم با تسلی دادن این متن را تقلیل به ترحم ندهید که سکوت و هضمش، شرافتی بس عمیق تر دارد...
خواهرم،
میخواهم این بار نه از سرِ تسلی، نه با آن زبانِ مؤدب و رامشدهای که برای مهارِ مصیبت اختراع شده، بلکه از درونِ همان ناحیهی سوختهای با تو سخن بگویم که سالهاست هم ویرانه من است و هم تنها اقلیمِ راستینِ آگاهیام. زیرا بعضی نامها را نمیتوان در روشناییِ زبانِ روزمره بر زبان آورد. نامِ تو از همان نامهاست؛ نامی که هر بار به ذهن میآید، چیزی در بافتِ یکنواختِ زمان پاره میشود، گویی ساعت، برای لحظهای، از وظیفهی بیرحمِ خود بازمیماند و اکنون، زیر فشارِ گذشتهای که نگذشته، ترک برمیدارد... من سالهاست در این ترک زندگی میکنم. اگر امروز چیزی از جهان میفهمم، اگر از اشیا آنچه را میفهمم که دیگران اغلب نمیفهمند، اگر از هر منظرهای نخست نشانههای زوال، از هر شادیای امکانِ خاموشی و از هر نظمِ آرامی لرزشِ فاجعه را میخوانم، از آن روست که تو، با رفتنت، مرا یکبار برای همیشه از سطحِ معصومِ جهان تبعید کردی...
آدمی پیش از آنکه مصیبت به حریمِ خانهاش وارد شود، گمان میکند که تاریخ جایی بیرون از او رخ میدهد؛ در کتابها، در جنگها، در نامهای بزرگ، در امپراتوریهای فروپاشیده، در میدانهایی که بعدها تصویرشان در موزهها قاب میشود. اما حقیقت این است که تاریخ، پیش از آنکه در اسناد ثبت شود، در اتاقی خاموش رخ میدهد؛ در جایی که ناگهان کسی دیگر برنمیگردد، در جایی که یک خانواده برای همیشه از درونِ خود شکاف برمیدارد، در جایی که اشیا، بیآنکه تغییری ظاهری کرده باشند، دیگر هرگز همان اشیای سابق نیستند... پس از تو، خانه برای من دیگر پناهگاه نبود؛ آرشیو بود. هر چیز در آن، سندِ غیاب بود... سکوتِ دیوارها، چینِ پردهها، نورِ عصر که روی صورتم میافتاد، صدای دوردستِ خیابان، حتی آن شکلِ کدرِ هوا در ساعات گرگ و میش، همه در خود اثرِ یک فاجعه را نگه میداشتند... از آن زمان ها بود که فهمیدم جهان نه از اشیا، بلکه از ردّ واقعهها ساخته شده است؛ و آنچه ما واقعیت مینامیم، اغلب چیزی نیست جز انباشتِ آثارِ خاموشِ ضربههایی که به حافظهی تنها و اتاقها وارد شدهاند...
تو در عدد ها رفتی، ۳۱،۱،۲۰،۲۹،۹۷،۱۰،۱۳،۶،۸۶... عددها، وقتی با فاجعه گره میخورند، از حسابِ زمان بیرون میآیند و به جراحت تبدیل میشوند. بیست سالگی برای من، نه سن، بلکه صورتِ عریانِ ناتمامی است... انسان معمولاً مرگ را در پایان میفهمد؛ در جایی که دستکم توهمی از تکمیل، توهمی از طیشدنِ مسیر، هنوز میتواند باقی بماند. اما مرگِ کودک، بهویژه مرگی چنین ناگهانی، از سنخِ پایان نیست؛ از سنخِ توقیف است. نه نقطه، بلکه بریدگی است... نه خاتمهی روایت، بلکه مصادرهی روایت است. از تو فقط یک زندگی گرفته نشد؛ از تو حقِ معمولیِ بزرگ شدن، خطا کردن، خندیدن، رنجیدن، دلبستن، دلکندن، خسته شدن، فهمیدن و حتی روزی شاید از جهان دلزده شدن نیز گرفته شد. آنچه ربوده شد، زندگی به معنای کلی نبود؛ سلسلهای از جزئیترین امکانها بود، ریزترین حقوقِ بودن، پیشپاافتادهترین اما شریفترین اشکالِ ادامه یافتن. من از همان زمان دانستم که بیعدالتیِ حقیقی اغلب نه در امور عظیم، بلکه در همین سرقتِ ظریفِ امکانهاست...
بگذار صادق باشم، نخستین چیزی که رفتنِ تو در من کشت، آرامش نبود؛ اعتماد بود... نه اعتماد به مردم، نه حتی به سرنوشت، بلکه اعتمادِ خام و پیشافلسفی به اینکه جهان بهطورِ کلی اجازه میدهد چیزها مسیرِ طبیعیِ خود را طی کنند. بعد از تو فهمیدم که هیچ مسیرِ طبیعیای در کار نیست؛ آنچه ما طبیعتِ امور مینامیم، نامِ محترمانهای است برای بیرحمیِ عادیشده. جهان میبُرد، قطع میکند، نیمهکاره رها میکند و بعد با همان چهرهی بیگناهِ همیشگی، صبحِ روز بعد را نیز برپا میدارد. هنوز هم گاه به این وقاحتِ هستی فکر میکنم، اینکه خورشید، پس از مرگِ تو، بیهیچ تردیدی طلوع کرد. اینکه نانوا نان پخت، رانندهها بوق زدند، مردم خرید کردند، بچههایی که تو نبودی، اما خندیدند و شهر بیآنکه حتی برای یک لحظه از حرکت بازبایستد، ادامه یافت. ادامه یافتنِ جهان، پس از آنکه کسی که باید میبود دیگر نیست، برای من همیشه یکی از سهمگینترین وجوهِ حقیقت باقی مانده است. فاجعه فقط در وقوعِ ضربه نیست؛ در این است که عالم، پس از آن، لحظهای هم مکث نمیکند...
شاید از همینجاست که نگاهِ من شکل گرفت، از تجربهی جهان همچون صحنهای که در آن خرابه و روزمرگی به هم دوخته شدهاند... من بعدها هرجا که رفتم، در هر کتابی که گشودم، در هر اندیشهای که تعقیب کردم، در هر چهرهای که از نزدیک دیدم، رگهای از همان حقیقتِ نخستین را جستم، اینکه زیرِ هر نظم، نوعی شکست پنهان است؛ زیرِ هر انسجام، پراکندگیای خاموش؛ و زیرِ هر پیوستگیِ ظاهری، نیرویی که میتواند ناگهان همهچیز را به قطعات بدل کند... اگر به فلسفه رفتم، اگر به ادبیات آویختم، اگر معنا را با چنگ و دندان از لابهلای واژهها بیرون کشیدم، نه از آن رو که ذهنورزی را فضیلتی بیخطر میدانستم، بلکه چون پس از تو فهمیدم که بیاندیشگی، نوعی تسلیم به فراموشی است... من به مطالعه نرفتم تا بزرگ شوم؛ رفتم تا از فروپاشیِ کامل جلوگیری کنم. هر کتاب برای من در آغاز، نه پنجرهای به دانایی، بلکه تختهچوبی بود بر سطحِ آبِ سیاهی که میخواست مرا فروببرد. من از سرِ شوقِ ناب نخواندم؛ از سرِ اضطرار خواندم. و همین اضطرار، بعدها، منشأِ انضباطِ من شد... منشا رقصیدن من بر چوب ها که فرو نروم...
اما باید میانِ اضطرار و توهم فرق گذاشت... هیچ کتابی جای تو را نگرفت. هیچ متفکری حفره را پر نکرد. هیچ نظریهای نتوانست آن بریدگیِ نخستین را بدوزد. هرکس خلافِ این را بگوید، یا زخم را نشناخته یا به زبان، بیش از حدّ اعتماد دارد. اندیشه، اگر شریف باشد، جانشینِ فقدان نمیشود؛ فقط به انسان امکان میدهد شکلِ حمل کردنِ فقدان را بیاموزد. من سالها با این خطای پنهان زندگی کردم که شاید بتوان چیزی را با چیزی جبران کرد، مرگ را با معنا، غیاب را با نوشتن، زخم را با فهم... اما بعدها دریافتم که بعضی امور(اگر نه همهشان) جبرانپذیر نیستند و شأنِ انسان نیز نه در موفقیتِ او برای ترمیمِ کامل، بلکه در شیوهی زیستنِ او با امرِ ترمیمناپذیر آشکار میشود. تو برای من به مسئلهای بدل نشدی که راهحل داشته باشد؛ به اقلیمی بدل شدی که باید در آن نفس کشیدن را یاد میگرفتم و چه دشوار است آموختنِ نفس کشیدن در هوایی که بوی غیاب میدهد...
با اینحال، دقیقاً در همین ناحیه بود که استیصال، آهسته آهسته، صورتِ دیگری یافت. من امروز بهتر میفهمم که چرا بعضی زخمها، اگر روح را یکسره نشکنند، به نیرویی کمیاب تبدیل میشوند... نه از آن رو که درد، شریف است؛ درد به خودیِ خود کور است، خشن است و اغلب تحقیرکننده... بلکه از آن رو که انسانِ زخمی، اگر نخواهد به ابتذالِ شکایت یا سنگشدنِ کامل سقوط کند، ناچار است شکلِ تازهای از دیدن بیافریند. من از تو آموختم ،یا بهتر است بگویم تو با غیابت این را بر من تحمیل کردی، که نگاه، آنگاه که از دلِ ضربه بیرون میآید، دیگر به ظاهرِ اشیا بسنده نمیکند. او جزئیات را مثل بقایای نجاتپذیر از زیرِ آوار برمیدارد. او میداند که حقیقت اغلب در چیزهای خرد رسوب میکند، در مکثی پیش از بردنِ نامی، در لرزشِ دستی روی میز، در نحوهی افتادنِ نور بر جایی که کسی دیگر در آن نیست، در نحوهی پیر شدنِ چهرهها پس از آنکه ضربهای از آنها عبور کرده است. از اینرو، اگر تیزبین شدهام، نه بهخاطرِ موهبت، بلکه بهخاطرِ جراحت است. بعضی حس ها را سوگ، از درون صیقل میدهد...
تو برای من فقط یک خاطره نیستی. خاطره، اگر آن را به معنای معمول بفهمیم، چیزی است که در گذشته میماند و گهگاه به ذهن بازمیگردد. اما تو در من از این جنس نیستی. تو گذشتهای نیستی که تمام شده باشد؛ تو شکلی از حضور در اکنونِ منی. نه حضوری آرام، بلکه حضوری گسستزا، برهمزننده، برقآسا... گاهی در هیئتِ یک تصویر، گاهی در لحنِ یک صدا، گاهی در مواجهه با کودکی همسنِ تو یا هم سن اکنون تو و گاهی بیهیچ واسطهای، در یک توقفِ بیدلیلِ درونی، ناگهان بر من فرود میآیی. در آن لحظات، زمان از شکلِ هموارِ خود خارج میشود. اکنون دیگر فقط امروز نیست؛ به صحنهی تلاقیِ گذشته و چیزی بدل میشود که هرگز فرصت نکرد آینده شود... من بارها حس کردهام که زندگیِ من نه در امتدادِ تقویم، بلکه در اطرافِ همین ضربهها سازمان یافته است. آنچه مرا ساخته، تداومِ یکنواختِ روزها نبوده؛ لحظاتِ برقیِ گسست بوده است و تو احتمالا بزرگترینِ آنها بودهای...
شاید به همین دلیل است که من هیچگاه نتوانستم با آن شکلِ اهلیشده سوگ کنار بیایم که میخواهد مرده را به قابِ بیخطری بدل کند؛ به چیزی که بتوان محترمانه به یاد آورد و سپس به زندگیِ معمول بازگشت. من تو را قاب نکردهام... تو در من هنوز بُرندهای. هنوز در زبانم اصطکاک ایجاد میکنی. هنوز وقتی میخواهم دربارهی تو بنویسم، هر جمله را مشکوک میکنم، از هر استعاره بازخواست میگیرم و هر زیباییِ ممکن را در معرضِ این پرسش میگذارم که آیا بر شانهی رنج سوار شده تا از آن، شکوهِ ادبی بسازد یا نه. من همیشه از این ترسیدهام که مبادا نوشتن دربارهی تو، خود شکلی از خیانت شود؛ خیانت از راهِ زیباسازی... اما در نهایت به این نتیجه رسیدهام که خیانت، در نوشتنِ دقیق نیست؛ در نوشتنِ آسان است... در آن زبانی است که میخواهد رنج را هموار کند، آن را به احساسی عمومی و قابلمصرف تقلیل دهد، آن را از زبری و نامفهومیِ خودش تهی کند. پس اگر مینویسم، باید چنان بنویسم که زخم، زخم بماند؛ نه نمایشی از زخم...
تو رفتهای، اما رفتنت در من پرسشی را جاودانه کرد که دیگر هیچگاه از من جدا نشد، چگونه میتوان در جهانی زندگی کرد که نه بیگناه است، نه معنادار بهنحوِ تضمینشده و نه حتی موظف به کامل کردنِ آنچه آغاز میکند؟ این پرسش، مرا هم به لبههای نیهیلیسم برد و هم از آن عبور داد. زیرا یکسو، همهچیز آماده بود برای انکار، انکارِ معنا، انکارِ ارزش، انکارِ دلبستگی، انکارِ امید... کسی که زود و بیرحمانه ضربه خورده، حق دارد به جهان پشت کند... اما من، در عمیقترین نقطه این تاریکی، به حقیقتی دیگر نیز رسیدم، اینکه اگر هیچ ضمانتی در کار نیست، آنگاه هر معنایی که پدید میآید باید ساخته شود، نه کشف... معنا، هدیهی جهان نیست؛ کارِ دشوارِ روح است در دلِ جهانی که به او چیزی بدهکار نیست. این کشف، کشفی شیرین نبود؛ محصولِ سرگیجه بود. اما از همانجا، چیزی از جنسِ قدرت در من متولد شد. نه قدرت به معنای تسلط، بلکه قدرت به معنای دوام آوردن بیآنکه به دروغ پناه ببرم... من یاد گرفتم که میتوان با بیضمانتیِ هستی روبهرو شد و با اینهمه، دست از ساختنِ معنا نکشید...
اینجاست که نوشتن برای من شکلِ خاصی از مقاومت میشود. هر جمله، اگر راست باشد، تکهای است نجاتیافته از جهانِ پیروزمندِ فراموشی. فراموشی، فقط ضعفِ حافظهی فردی نیست؛ قانونِ پنهانِ تمدن است. جهان میخواهد همهچیز را ببلعد، هم فاجعه را، هم نامها را، هم چهرهها را، هم حتی آن لرزشِ خاصی را که یک غیبت در روح ایجاد میکند. بعد از مدتی، هر مرگی در آمار حل میشود، هر سوگی در عادت و هر نامی در گردوغبارِ گردشِ روزها... اما نوشتن، وقتی از سرِ ضرورت باشد، علیه این قانون شورش میکند. نوشتن یعنی گفتنِ اینکه نه، این یکی نباید به سادگی بگذرد؛ این ضربه باید در زمان شکافی باز نگه دارد؛ این نام باید در برابرِ فرسایش، نیرویی از خود نشان دهد. من، هر بار که دربارهی تو اندیشیدهام، در حقیقت در برابرِ مرگِ دوم ایستادهام... مرگِ ناشی از بیزبانشدن و اگر هنوز چیزی در من به نوشتن وفادار مانده، شاید از آن روست که حس میکنم تنها از این راه میتوان آنچه را جهان خاموش کرده، به نحوی دیگر در مدارِ حضور نگه داشت...
اما حضورِ تو در من فقط از سنخِ درد نیست؛ هرچند درد، ژرفترین لحن و لهجه آن است... چیزی از تو در من به صورتِ وجدانِ دقت باقی مانده است. تو مرا نسبت به هر گونه سطحی زیستن بیتاب کردی. بعد از تو، دیگر نمیشد به سادگی به تفسیرهای دمدستی رضایت داد، به امیدهای ارزان دل بست یا با عبارتهای آماده از کنارِ تاریکی گذشت. تو معیاری در من ساختی که هر سخن را با آن میسنجم، آیا این سخن، تابِ ایستادن در اتاقِ سوگ را دارد؟ آیا این اندیشه، وقتی همهچیز فروریخته، هنوز چیزی جز زینت است؟ آیا این زیبایی، وقتی بر لبهی فقدان قرار گیرد، فرو نمیریزد؟ از اینرو، اگر در من چیزی شبیه شرافتِ فکری یا وسواسِ نوشتاری بهوجود آمده، ریشهاش در همان زخم است. تو به من آموختی که دقیق بودن، صرفاً یک فضیلتِ ذهنی نیست؛ شکلی از وفاداری است به آنچه نباید با زبانِ مبتذل تحقیر شود.
گاه فکر میکنم تو، بیآنکه فرصتِ زیستنِ به درازا داشته باشی، در من عمری بسیار بلندتر از بسیاری زندگان یافتهای... چه بسیار کسان که سالها در کنارِ ما هستند و اثری جز عادت بر جای نمیگذارند؛ اما تو، با آن حضورِ کوتاه و آن غیابِ سهمگین، به یکی از ستونهای نامرئیِ جانِ من تبدیل شدی. نه ستونی از جنسِ آرامش، بلکه از جنسِ بیداری. من با تو نه آرام شدم، نه آشتی کردم؛ من با تو بیدار ماندم و شاید بزرگترین نقشِ برخی عشقها همین باشد، نه آرام کردنِ ما، بلکه نجات دادنِ ما از خوابِ اخلاقی و ادراکی. تو اجازه ندادی من به آسانی با جهان مصالحه کنم. اجازه ندادی رنج را به نظریه، مرگ را به استعاره، یا عشق را به عادت تقلیل دهم. از این حیث، تو برای من فقط خواهر نبودی؛ ضربهای بودی که به نیروی دقت و معیار بدل شد...
و با این همه، من نمیخواهم از این سخنان نتیجهای بسازم که بوی تسلّیِ کاذب بدهد؛ آن نوع نتیجهگیریِ پلیدی که میگوید پس همهچیز حکمتی داشته یا پس رفتنت لازم بوده تا من این بشوم... نه، هیچ ضرورتی در کار نبود جز ضرورتِ کورِ واقعه و علیت... رفتنِ تو لازم نبود، عادلانه نبود و هیچ شکوهِ پسینی حق ندارد خشونتِ آن را تطهیر کند... من هر آنچه از دلِ این فاجعه ساختهام، نه تقدیسِ آن فاجعه، بلکه پاسخِ سرسختِ من به آن بوده است. اگر از استیصال، قدرتی ساختهام، این قدرت علیهِ خودِ استیصال بوده، نه در ستایشِ آن. اگر از زخم، حسمندیم را بیرون کشیدهام، این حس ها برای آن است که نگذارم زخم تنها به نابودی منتهی شود... انسان، در بهترین حالت، از خرابه معبد نمیسازد؛ فقط میکوشد از میانِ آوار، چیزی را نجات دهد که هنوز بشود با آن در شب راه رفت...
خواهرم، من اکنون میفهمم که حفرهها پر نمیشوند. این یکی از سختترین و در عین حال آزادکنندهترین داناییهاست... سالها گمان میکردم باید روزی به نقطهای برسم که دیگر درد نکند، که دیگر یادِ تو مرا از درون نلرزاند، که دیگر بتوانم بیآنکه شکافی زیرِ پا حس کنم از روزها عبور کنم. اما اکنون میدانم این انتظار، خودْ شکلی از بیوفایی بود. بعضی فقدانها قرار نیست درمان شوند؛ باید در اطرافِ آنها ساخت. انسان، پیرامونِ خلأها بالغ میشود. تو برای من همان خلأیی هستی که هیچ چیز جای آن را نگرفت، اما همهچیز شکلِ خود را در نسبت با آن پیدا کرد. مثل سازی که از خلا درونش موسیقی میزاید... من دیگر نمیخواهم از این نقص رها شوم. این نقص، سندِ عشق است. هرکس که واقعاً چیزی را دوست داشته باشد، باید ردّ آن را در ناتمامیِ خود حمل کند. کمال، غالباً نامِ محترمانهی بیتفاوتی است...
اکنون که این سطرها را مینویسم، حس میکنم نه فقط با تو، بلکه با آن بخشِ از خودم حرف میزنم که در روزِ رفتنِ تو متولد شد. آن روز، چیزی در من برای همیشه پایان یافت، نه فقط کودکی، بلکه آن سادگیِ پیشااندوهی که جهان را هنوز چونان صحنهای کمابیش قابلاعتماد میدید. اما در همان روز، چیزی دیگر نیز آغاز شد، تاریخی درونی از جستوجو، مقاومت، وسواس و معناجویی... از آن زمان تا امروز، هرچه ساختهام، هرچه خواندهام، هرچه نوشتهام، هرچه فهمیدهام، بهنحوی گردِ همان غیاب چرخیده است. تو در مرکزِ پنهانِ این منظومهای؛ نه چون یادگاری مقدس، بلکه چون نیرویی جاذب که همهچیز را به مدارِ پرسش میکشد. اگر روزی کسی در نوشتههای من رگهای از تیزی، صداقتی بیملاحظه یا حساسیتی غیرعادی نسبت به خرابیهای پنهانِ جهان بیابد، باید بداند که اینها از مدرسهی رنج آمدهاند؛ از همانجا که نامِ تو، نخستین درسِ آن بود...
پس بگذار این نامه را نه با آرامش، نه با آشتی و نه حتی با وداع، بلکه با یک سوگند به پایان ببرم. من سوگند میخورم که نگذارم جهان پس از گرفتنِ تو، معنای گرفتنت را نیز تصاحب کند. نگذارم این فاجعه در زبانِ عمومی مستهلک شود، به جملهای کلی، به احساسی رام، به اندوهی تربیتشده و بیدندان فروبکاهد. نگذارم نامت به تاریخِ خانوادگیِ بیخطر یا به غمی که تنها در مناسبتها به یاد آورده میشود، تقلیل یابد. هرچه در من دقیقتر میشود، هرچه تیرهتر اما راستتر میشود، هرچه از سطح عبور میکند و به عمقِ زخم نزدیک میشود، باید وامدارِ تو بماند...
تو را نمیتوان بازگرداند.
اما میتوان نگذاشت بهتمامی از دست بروی.
میتوان از تو، نه تصویر، بلکه نیرو ساخت؛
نه اسطوره، بلکه معیار؛
نه مرثیهای برای فراموش کردن،
بلکه زخمی بیدار برای بهتر حس کردن...
تو در تاریکیِ من صرفاً غایب نیستی...
تو همان خطِّ گسستهای هستی که از آن، تمامِ نگاهِ من آغاز شد.
تو آن برقِ سردی هستی که برای لحظهای خرابهها را روشن میکند و اجازه میدهد انسان، در میانِ آوار،
آنچه را هنوز شایستهی نجات است
با دستهای لرزانِ خود بردارد...
و اگر در من چیزی هست که روزی ارزشِ ماندن داشته باشد،
بیتردید از همان ناحیه آمده است که جهان، با گرفتنِ تو، در من گشود.
باشد که نگذارم برای بارِ دوم نیستنت را باور کنم...
ارادت