ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۰ دقیقه·۶ روز پیش

کیمیای غروب

این یک پروژه دونفرست... حاصل همکاری راضیه بندگانی و بنده، امیدوارم براتون جالب باشه...


غروب، همیشه آن لحظه‌ای نیست که خورشید پایین می‌رود؛ گاهی غروب، کیفیتی از ادراک است، شیوه‌ای است که اشیا در واپسین دقایقِ تابیدن، خود را از صراحتِ بی‌رحمانه‌ی ظهر پس می‌کشند و به ابهامی شریف تن می‌دهند. شهر در آن ساعت، بیش از هر زمان دیگر شبیه متنی است که بارها خوانده شده و هر بار از نو زخم پنهانش را نشان داده است، دیوارهایی که رنگشان نه فرسوده، که اندیشناک شده؛ پنجره‌هایی که دیگر فقط پنجره نیستند، بلکه قاب‌هایی‌اند برای تماشای تاخیرِ امید؛ و آدم‌هایی که از پیاده‌رو عبور می‌کنند، نه چون عابران، بلکه چون جمله‌هایی نیمه‌تمام که کسی جرعت نکرده نقطه‌ی آخرشان را بگذارد. من همیشه گمان کرده‌ام که حقیقت، در روشنیِ کامل خود را لو نمی‌دهد؛ حقیقت، بیشتر در لحظه‌ی لغزشِ نور پیداست، آن‌جا که مرزِ میانِ دیدن و حدس‌زدن، میانِ شهادت و خیال، نرم می‌شود. شاید به همین دلیل است که غروب را باید نه با چشم، که با نوعی هوشیاریِ زخمی دریافت؛ همان هوشیاری‌ای که می‌داند جهان، هرچه بیشتر خودش را روشن معرفی کند، بیشتر چیزی را پنهان کرده است....

در زمانه‌ای که عددها دیگر ابزارِ سنجش نیستند و به نیرویی برای فرسودنِ جان بدل شده‌اند، گرانی فقط در قیمت‌ها رخ نمی‌دهد؛ در نسبتِ ما با اشیا رخ می‌دهد، در فاصله‌ای که میانِ خواستن و توانستن افتاده، در نحوه‌ای که آرزو پیش از آن‌که به زبان بیاید، حساب‌ و کتاب می‌شود و پیش از آن‌که پرواز کند، هزینه‌اش از بال‌هایش بیشتر و گسترده‌تر می‌شود... آن‌چه بالا می‌رود، صرفاً نرخ نیست؛ وزنِ روزمره است که بالا می‌رود، وزنِ نان، وزنِ اجاره، وزنِ مکث‌های پیش از خرید، وزنِ آن نگاهِ کوتاهی که آدم به جیبش می‌اندازد، انگار بخواهد از تاریکیِ پارچه، پاسخی فلسفی بیرون بکشد. پول، در چنین جهانی، فقط وسیله‌ی مبادله نیست؛ دستگاهی است برای تعیینِ شدتِ حضورِ انسان در جهان... هرچه از آن کمتر داشته باشی، گویا حقِ کمتری برای خیال‌پردازی، برای انتخاب، برای اشتباه‌کردن، حتی برای بی‌حوصلگی خواهی داشت. فقرِ معاصر، فقط کمبودِ دارایی نیست؛ کمبودِ امکان است، کمبودِ افق است، کمبودِ آن فراغتی که روح در آن بتواند از سطحِ ناگزیرِ بقا اندکی فاصله بگیرد و به چیزی جز دوام‌آوردن فکر کند...

و با این‌همه، مسئله فقط بیرون از ما نیست. جهان، هرچه خشن‌تر می‌شود، درونِ ما را نیز به زبانِ خودش ترجمه می‌کند. جوانی، که زمانی نامِ نیرویی رو به آینده بود، اکنون اغلب به معنای اقامت در راهرویی کش‌دار است که در آن همه‌چیز موقت است جز فرسودگی... جوان‌بودن، دیگر فقط وفورِ میل نیست؛ نوعی تعلیقِ مستمر است میانِ اشتیاق و انسداد. آدم در سنی است که باید آغاز کند، اما جهان چنان با انبوهِ موانع و محاسبات و تعویق‌ها بر او فرود می‌آید که آغاز، بیشتر به شکلِ اداره‌کردنِ ناتمامی‌ها رخ می‌دهد تا گشودنِ افق‌ها. ما، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، نسلی نیستیم که صرفاً رویاهایش به تعویق افتاده؛ نسلی هستیم که یاد گرفته حتی در لحظه‌ی رویا دیدن هم به بهای آن فکر کند... این، شاید مخوف‌ترین دگرگونیِ روح باشد، وقتی خیال نیز پیشاپیش گرفتارِ اقتصاد می‌شود؛ وقتی قلب، پیش از آن‌که عاشق شود، برآوردِ خسارت می‌کند؛ وقتی میل، پیش از آن‌که راه بیفتد، از ترسِ بن‌بست برمی‌گردد...

اما این همه هنوز فقط ظاهرِ ماجراست. لایه‌ی عمیق‌تر آن‌جاست که خودِ ادراک نیز در این زمانه فرسوده می‌شود. تاریِ دید، برای من، صرفاً عارضه‌ای چشمی نیست؛ استعاره‌ای است از نحوه‌ای که جهان بر ما واقع می‌شود. وقتی بی‌عینک به خیابان نگاه می‌کنی، خطوط از قاطعیت می‌افتند، چهره‌ها از فردیتِ واضحشان فاصله می‌گیرند، تابلوها به لکه‌هایی لرزان بدل می‌شوند و چراغ‌ها حالتی روحانی پیدا می‌کنند؛ انگار واقعیت، برای لحظه‌ای، از ادعای خودش عقب می‌نشیند و اعتراف می‌کند که همیشه هم آن‌قدرها صلب و مشخص نبوده است. بی‌عینکی، اگرچه ناتوانی است، اما نوعی افشاگری هم هست، نشان می‌دهد آنچه ما وضوح می‌نامیم، غالباً حاصلِ ابزارهاست، نه ذاتِ اشیا... ما جهان را آن‌گونه که هست نمی‌بینیم؛ آن‌گونه می‌بینیم که چشم، شیشه، عادت، زبان و ترس‌هایمان اجازه می‌دهند(مسئله عینک کانت) و چه بسا بخشِ بزرگی از رنجِ انسان همین باشد که به وضوح نیاز دارد، در جهانی که از ریشه در مه ساخته شده است...

گاهی فکر می‌کنم نسل ما بیش از هر چیز، نسلِ فوکوس‌کردن بر چیزی در دوردست است، در حالی که عدسیِ زمان مدام می‌لرزد. می‌خواهیم آینده را واضح ببینیم، اما هرچه بیشتر چشم می‌دوزیم، خطوط بیشتر از هم می‌پاشند. شغل، عشق، خانه، آرامش، مهاجرتِ درونی یا بیرونی، وفاداری به خویش، حفظِ شأن، نجات‌دادنِ اندکی از زیبایی؛ همه‌چیز در فاصله‌ای قرار گرفته که نه آن‌قدر دور است که از آن دست بکشیم و نه آن‌قدر نزدیک که لمسش کنیم و این وضعیتِ میان‌بودگی، روح را ذره‌ذره می‌ساید. انسان می‌تواند با دردِ قطعی کنار بیاید، حتی با شکست؛ اما با تعلیق، با این کش‌آمدگیِ بی‌نامِ روزها، با این‌که هرچیز ممکن است و هم‌زمان هیچ‌چیز ممکن نیست، به‌سختی آشتی می‌کند. تعلیق، شکلِ مدرنِ شکنندگی است...

با این حال، در دلِ همین محوشدن‌ها، در دلِ همین گرانیِ اشیا و سبکیِ ناخواسته‌ی وعده‌ها، چیزی هنوز باقی می‌ماند که نمی‌توان به‌آسانی از آن چشم پوشید، نوعی لجاجتِ خاموشِ حیات. هر موجودی در ژرفای خود می‌کوشد در هستیِ خویش پایدار بماند؛ اما آنچه من در این کوشش می‌بینم، صرفاً تقلا برای زنده‌ماندن نیست، بلکه اصرارِ موجود است بر این‌که معنایی برای استمرارش بجوید. ما فقط دوام نمی‌آوریم؛ ما در دلِ دوام‌آوردن، نشانه جمع می‌کنیم، از صداها و بوها و نورهای عصرگاهی، از زخم بر تن، از پیامِ بی‌پاسخ، از خستگیِ بعدازظهر، از خنده‌ای که بی‌دلیل در تاکسی می‌پیچد، از فروشنده‌ای که قیمت را با مکث می‌گوید، از عینکی که کنار حوض مانده و جهان را برای چند دقیقه به آبرنگ بدل کرده. زندگی، شاید پیش از آن‌که نظامی از موفقیت‌ها باشد، بایگانیِ همین جزئیات است؛ و روح، نه در پروژه‌های عظیم، که در نسبتش با همین خرده‌ رخدادها شکل می‌گیرد...

آری‌گفتنِ حقیقی(نیچه ای)، آن‌جا رخ می‌دهد که انسان جهان را با همه‌ی خشونتِ بی‌پرده‌اش ببیند و باز به‌جای نفیِ خویش، صورتِ دیگری از ایستادن را ابداع کند. برای ما، این ایستادن شاید نه در فریادهای بزرگ، که در امتناع از کرختی باشد؛ در این‌که هنوز غروب را ببینیم، هنوز از محوشدنِ چراغ‌ها در چشمِ بی‌عینک شگفت‌زده شویم، هنوز به جمله‌ای خوب، به دوستیِ نجات‌بخش، به نانِ گرم، به موسیقی‌ای که از پنجره‌ی همسایه بیرون می‌ریزد، حقِ بودنی عمیق بدهیم. جهانِ فرسوده، بیش از هرچیز، از حساسیتِ ما می‌ترسد؛ زیرا انسانی که هنوز قادر است تفاوتِ میانِ نورِ ساعتِ پنج و نورِ ساعتِ هفت را حس کند، هنوز تماماً شکست نخورده است. سقوطِ واقعی، آن‌گاه نیست که جیب خالی شود یا برنامه‌ها به هم بریزد؛ آن‌گاه است که چیزها دیگر هیچ اثری بر ما نگذارند، که غروب و ظهر و شب یکسان شوند، که چهره‌ها به‌راستی لکه شوند، نه فقط در بی‌عینکی، بلکه در وجدان...

من به این فکر می‌کنم که چه‌قدر از رنجِ ما نه از خودِ کمبود، بلکه از آگاهیِ پیوسته به کمبود زاده می‌شود. حیوان شاید گرسنگی بکشد، اما انسان علاوه بر گرسنگی، از دانستنِ گرسنگیِ خویش رنج می‌برد؛ از سنجیدنِ آن، از مقایسه‌اش، از روایت‌کردنش برای خودش... ما در دورانی زندگی می‌کنیم که رنج، فقط تجربه نمی‌شود؛ ثبت می‌شود، بازتاب می‌یابد، درونی می‌شود و مانند آینه‌ای روبه‌روی آینه‌های دیگر تکثیر می‌شود. به همین سبب است که خستگیِ امروز، صرفاً خستگیِ جسم نیست؛ خستگیِ خودآگاهی است. آدم نه فقط از دویدن، که از دیدنِ خود در حالِ دویدن فرسوده می‌شود. نه فقط از نرسیدن، که از تحلیلِ بی‌پایانِ نرسیدن و در این میان، چشم که ضعیف می‌شود، جهان گویی به طرز عجیبی مهربان و بی‌رحم با هم می‌شود، مهربان، چون لبه‌های تیز را نرم می‌کند؛ بی‌رحم، چون هشدار می‌دهد که تو حتی برای دیدنِ بدیهی‌ترین چیزها نیز محتاجِ واسطه‌ای...

شاید نوشتن، خود چیزی از جنسِ عینک باشد؛ نه برای آن‌که جهان را بسازد، بلکه برای آن‌که آشفتگیِ خطوطش را موقتاً قابل‌تحمل کند. ما می‌نویسیم تا اشیا از حالتِ فشارِ خام بیرون بیایند و در نظمی هرچند لرزان بنشینند. کلمه، همیشه درمان نیست، اما گاه به رنج، فرم می‌دهد و فرم دادن به رنج، نخستین گامِ مقاومت است. انسانی که بتواند اندوهش را توصیف کند، از اندوهش اندکی فاصله گرفته است؛ نه آن‌قدر که نجات یابد، اما آن‌قدر که در آن غرق نشود. شاید به همین دلیل است که بعضی عصرها، وقتی نور به رنگِ عسلیِ تیره درمی‌آید و ساختمان‌ها از خستگیِ روز به سکوتی سنگی فرو می‌روند، میلِ نوشتن چنان شدید می‌شود؛ انگار خودِ غروب می‌خواهد برای محوشدنش شاهدی پیدا کند. انگار می‌داند هرچیز که ثبت نشود، یک‌بار دیگر هم خواهد مرد...

و ما، جوان‌های این دوران، شاید بیش از هر نسلِ دیگری با مرگِ تدریجیِ چیزها آشنا شده‌ایم، مرگِ بی‌سروصدا و قسطیِ اشتیاق، مرگِ قرارها، مرگِ برنامه‌هایی که هنوز شروع نشده پیر می‌شوند، مرگِ اعتماد به تقویم، مرگِ آن سادگی که در آن می‌شد چیزی را خواست، بی‌آن‌که بلافاصله ده‌ها مانعِ واقعی و خیالی صف بکشند. اما درست از همین‌جا، از دلِ این سوگواریِ کش‌دار، وظیفه‌ای دشوار سر برمی‌آورد، این‌که نگذاریم ویرانی، زبانِ ما را هم ویران کند. این‌که نگذاریم تنگنای جهان، تخیلِ ما را به اندازه‌ی دخل‌ و خرجمان کوچک کند. این‌که هنوز بتوانیم جمله‌ای بسازیم که در آن، انسان فقط مصرف‌کننده، بدهکار، مضطرب یا منتظر نباشد؛ بلکه موجودی باشد صاحبِ شدت، صاحبِ نگاه، صاحبِ آن استعدادِ رازآلود برای تبدیلِ رنج به بینش...

غروب، از این حیث، تنها یک منظره نیست؛ تمرینی است برای فهمیدنِ اینکه پایان‌ها همیشه تاریک فرود نمی‌آیند، گاهی در زیباترین نور رخ می‌دهند. بسیاری از فرسودگی‌های ما نیز چنین‌اند، در ظاهر، روز ادامه دارد، رفت‌وآمد هست، خرید و فروش هست، شوخی و پیام و قرار هست، اما در عمق، بخشی از روح پیش‌تر غروب کرده است. مسئله این نیست که چگونه از غروب فرار کنیم؛ غروب، قانونِ اشیاست. مسئله این است که آیا می‌توانیم در دلِ آن، آن دقایقِ آخرِ روشنی را با چنان دقتی ببینیم که از دلِ محوشدن، دانشی درباره‌ زیستن بیرون بکشیم. آدمی که بی‌عینک به افقِ غبارآلود نگاه می‌کند و هم‌زمان از قیمت‌ها، از فردا، از جوانیِ درحال‌فرسودن، از تنِ خسته و ذهنِ بی‌قرارش آگاه است، شاید تصویری دقیق از انسانِ معاصر باشد، موجودی که نه وضوح را در اختیار دارد و نه رهایی را، اما هنوز ایستاده است، هنوز نگاه می‌کند، هنوز از میانِ هاله‌ها چیزی را تشخیص می‌دهد که نامش را نمی‌داند و با این‌همه، به آن وفادار می‌ماند...

شاید آن چیز، امید نباشد؛ امید کلمه‌ای بیش از حد روشن است برای زمانه‌ای چنین خاکستری. شاید بهتر باشد نامش را اصرارِ ادراک بگذاریم، این‌که با وجودِ همه‌چیز، هنوز بخواهی ببینی، بفهمی، تفاوت بگذاری، از سرِ بی‌حسی زندگی نکنی... اصرارِ ادراک یعنی حتی وقتی جهان خود را به صورتِ لکه‌ها و اعداد و تاخیرها و قبض‌ها و اضطراب‌ها عرضه می‌کند، تو در پیِ آن لحظه‌ی کم‌رنگی بگردی که حقیقت، بی‌صدا از کنارِ یکی از همین چیزهای معمولی عبور می‌کند. در بخارِ دهان، در گردِ نارنجیِ غروب روی شیشه، در خم‌شدنِ شانه‌های رهگذری که انگار وزنِ روز را با خود می‌برد، در عینکی که بر چشم می‌گذاری و ناگهان جهان با همه‌ی زخم‌هایش واضح می‌شود... وضوح، همیشه آرامش نمی‌آورد؛ گاهی تنها رنج را دقیق‌تر می‌کند. اما همین دقت، همین نپذیرفتنِ کوریِ داوطلبانه، شاید آخرین شان ما باشد...

و اگر از من بپرسی در چنین روزگاری، برای جوانی که هم غروب را می‌بیند، هم گرانی را حس می‌کند، هم از آینده می‌ترسد، هم بدونِ عینک جهان را مه‌آلود می‌یابد، چه چیزی باقی می‌ماند، خواهم گفت، نوعی نجابتِ لجوج در دیدن. این‌که به‌رغمِ همه‌چیز، از مشاهده دست نکشد. این‌که بگذارد جزئیات بر او اثر بگذارند. این‌که جهان را، حتی وقتی خشن و گران و مبهم است، به مرتبه‌ی کلیشه فرو نکاهد. زیرا هرجا کلیشه آغاز می‌شود، ادراک می‌میرد و هرجا ادراک بمیرد، انسان پیش از بدنش خاموش شده است. پس شاید رسالتِ پنهانِ ما در این عصر، نه نجاتِ فوریِ جهان، که نجاتِ امکانِ دیدن باشد، حفظِ آن شعله‌ی کوچک که اجازه می‌دهد میانِ هجومِ قیمت‌ها و خستگی‌ها و تارشدن‌ها، هنوز غروب را چیزی بیش از پایانِ یک روز بدانیم؛ نشانه‌ای از این‌که حتی در لحظه‌ی فرو‌رفتنِ نور نیز، جهان برای چشمِ مراقب، حرفی ناگفته دارد...

جهانغروبفلسفهاکنون
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید