ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۷ روز پیش

دفترچه خاطرات: جلسه تراپی

اتاق، در نگاه اول، از آن فضاهایی بود که می‌خواهند با کمترین میزانِ حضور، بیشترین میزانِ امنیت را القا کنند؛ دیوارهایی به رنگی که نه کاملاً گرم بود و نه سرد، پنجره‌ای با پرده‌ی نیمه‌کشیده، دو مبل که فاصله‌شان نه آن‌قدر زیاد بود که به بازجویی شبیه شود و نه آن‌قدر کم که صمیمیت را تحمیل کند، و میزی کوچک که رویش لیوان آب، جعبه‌ی دستمال و ساعتی بی‌صدا گذاشته بودند. همه‌چیز در این اتاق می‌خواست بگوید این‌جا جایی است که می‌توانی فروبریزی، بی‌آن‌که کسی از فروپاشیِ تو شگفت‌زده شود. و شاید همین، از همان لحظه‌ی اول، نوعی سوءظن در من بیدار کرد. همیشه به فضاهایی که برای رنجِ انسان از پیش طراحی شده‌اند، بدگمان بوده‌ام. نه از آن رو که بی‌فایده‌اند، بلکه چون در آن‌ها چیزی از عقلانیتِ سردِ جهانِ مدرن نفوذ کرده است، طبقه‌بندیِ درد، زمان‌بندیِ اندوه، مدیریتِ زخم. من وارد شدم و نشستم، اما نه مثل کسی که برای نجات آمده؛ بیشتر شبیه کسی که می‌خواهد ببیند آیا می‌توان رنج را به زبانی گفت که از آن چیزی کم نکند.

او روبه‌رویم نشست؛ نه با آن مهربانیِ تهاجمیِ بعضی آدم‌ها که می‌خواهند با نرمی، تو را به اعتراف وادارند، و نه با خشکیِ حرفه‌ایِ کسانی که حضورشان بوی پرونده می‌دهد. نگاهش آرام بود، اما نه خنثی. از آن نگاه‌هایی که می‌کوشند هم‌زمان هم ببینند و هم مزاحمِ دیده‌شدن نشوند. نام مرا گفت، نه با صمیمیتی ساختگی و نه با فاصله‌ای اداری؛ فقط برای این‌که مرا در اتاق تثبیت کند. بعد پرسید دوست دارید از کجا شروع کنیم؟ و من، به‌محض شنیدنِ این سؤال، نوعی خستگیِ قدیمی در خودم احساس کردم. همیشه از این دعوتِ بی‌کران به شروع‌کردن خسته شده‌ام. انسانِ مدرن را با آزادی‌های نامحدودش به حالِ خود رها کرده‌اند و بعد از او می‌پرسند از کجا می‌خواهی آغاز کنی؟ گویی نمی‌دانند که یکی از ریشه‌های رنج دقیقاً همین است؛ این‌که آدم، میانِ انبوهِ درها، دیگر توانِ انتخابِ درِ نخست را ندارد. به او گفتم مشکل من این نیست که چیزی برای گفتن ندارم؛ مشکل این است که هر جا شروع کنم، به نظرم خیانت به بقیه‌ی ویرانی است...

او یادداشتی برنداشت. این را دیدم و قدری آسوده شدم. آدم وقتی زخمی‌ست، از این‌که رنجش هم‌زمان به داده تبدیل شود، احساس تحقیر می‌کند. گفت لازم نیست همه‌چیز را یک‌جا بگویید. شاید همان چیزی را بگویید که الآن، در این اتاق، بیش از همه وزن دارد و این بار سکوت کردم، نه از سرِ تردید، بلکه چون به‌ندرت کسی از وزنِ اکنون می‌پرسد. اغلب آدم‌ها از تاریخچه می‌پرسند، از علائم، از دفعات، از شدت، از کودکی، از رابطه‌ها؛ اما کمتر کسی می‌پرسد دقیقاً چه چیزی همین حالا روی سینه‌ی تو نشسته است. گفتم احساس می‌کنم از خودم خسته‌ام. این جمله را پیش‌تر هم بارها در ذهنم شنیده بودم، اما گفتنش در حضورِ دیگری، کیفیتِ دیگری داشت. مثل این بود که چیزی که تا آن لحظه در تاریکیِ درونم می‌چرخید، ناگهان واردِ هوا شد و ناگزیر شد شکل بگیرد. او پرسید از خودتان خسته‌اید، یا از نوعی که مجبور بوده‌اید خودتان را حمل کنید؟ و من بلافاصله فهمیدم که این سؤال، اگرچه ساده به نظر می‌رسد، به یکی از عمیق‌ترین شکاف‌های درونیِ من دست گذاشته است.

گفتم از معاشرتِ اجباری با خویش. از این‌که آدم نمی‌تواند از خودش مرخصی بگیرد. از این‌که هر جا می‌روم، همان الگوها، همان فکرها، همان ترس‌ها، همان بازگشت‌های بی‌فایده با من می‌آیند. از این‌که حتی تغییر هم اغلب فقط تغییرِ صحنه است، نه تغییرِ بازیگر... و وقتی این را گفتم، احساس کردم جمله بیش از آن‌که توضیح باشد، اعتراف است. ما معمولاً خستگی را به کار، به دیگران، به جهان نسبت می‌دهیم، چون نسبت‌دادنِ آن به خود، بوی نوعی شرم می‌دهد. شرم از این‌که دیگر حتی مصاحبتِ خویش را هم تاب نمی‌آوری. او گفت وقتی می‌گویید الگوها تکرار می‌شوند، منظورتان بیشتر رفتارهاست یا احساس‌هایی که برمی‌گردند؟

گفتم هر دو. اما احساس‌ها عمیق‌ترند. رفتارها فقط لباس عوض می‌کنند؛ رنج، اغلب همان می‌ماند. من بارها فکر کرده‌ام از چیزی عبور کرده‌ام، اما بعد فهمیده‌ام فقط واژگانِ توصیفش را عوض کرده‌ام. درون، هنوز همان گره هست.

او کمی به جلو خم شد، نه برای فشار آوردن، بلکه برای نزدیک‌تر شدن به میدانِ جمله. گفت فکر می‌کنید چه چیزی اجازه نداده آن گره باز شود؟ و در این‌جا بود که نخستین میلِ من به مقاومت بیدار شد. نه مقاومتی کودکانه، بلکه مقاومتی شریف و بیمارگونه؛ مقاومتی از جنسِ کسانی که سال‌ها با رنج خود چنان زیسته‌اند که دیگر هر دستِ نزدیکی را هم تهدیدی علیه یکپارچگیِ خود می‌بینند. خواستم چیزی پیچیده بگویم، چیزی درباره‌ی ساختارهای درونی، درباره‌ی حافظه، درباره‌ی فرمِ شخصیت، درباره‌ی این‌که بعضی گره‌ها نه بازشدنی‌اند و نه باید باز شوند، چون هویتِ ما تا حدی از همان سختی‌ها ساخته شده است. اما پیش از آن‌که زبانم آن پناهگاهِ قدیمیِ انتزاع را بسازد، خودم را متوقف کردم. گفتم شاید چون اگر بعضی چیزها باز شوند، باید بپذیرم که سال‌ها بیهوده آن‌ها را حمل کرده‌ام. و این پذیرش آسان نیست. آدم گاهی از دردش مراقبت می‌کند، فقط برای این‌که نپذیرد این همه رنج، بی‌ثمر بوده است.

این را که گفتم، حس کردم چیزی در اتاق جابه‌جا شد. نه بیرون؛ در نسبتِ من با خودم. حقیقت، وقتی واقعاً گفته می‌شود، همیشه کمی از نظمِ درونیِ انسان را بر هم می‌زند. او سکوت کرد. سکوتش از آن سکوت‌های حرفه‌ایِ آموخته‌شده نبود که قرار است فضا را برای ادامه‌دادن باز کند. بیشتر شبیه سکوتِ کسی بود که می‌داند بعضی جمله‌ها باید برای لحظه‌ای بی‌دفاع بمانند. بعد گفت این خیلی مهم است؛ این‌که رنج گاهی به سرمایه‌ی هویت تبدیل می‌شود. اگر از دست برود، آدم فقط سبک نمی‌شود؛ ممکن است برای مدتی هم احساسِ خالی‌شدن کند. من لبخندی کم‌رنگ زدم. گفتم بله، و شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها درمان نمی‌شوند، چون بیماری‌شان آخرین شکلِ انسجامِ آن‌هاست.» او گفت: «شما از درمان‌نشدن حرف می‌زنید، انگار چیزی در شما هم می‌خواهد خوب شود و هم نمی‌خواهد. گفتم دقیق‌تر بگویم اینکه چیزی در من از درد خسته است، اما چیزی دیگر از تصورِ بی‌آن‌بودنِ درد وحشت دارد. چون نمی‌داند بعدش چه می‌ماند.

در این لحظه، برای اولین بار احساس کردم مسئله‌ی من صرفاً رنج نیست؛ مسئله، نسبتِ وجودیِ من با رنج است. بعضی زخم‌ها را آدم می‌خواهد ببندد، بعضی دیگر را چنان با روایتِ خود آمیخته که بستن‌شان شبیه خیانت به حافظه می‌شود. من سال‌ها برای اندوهِ خود زبان ساخته بودم، برای شکست‌های خود فرم داده بودم، برای تنهایی‌ام شأنی متافیزیکی قائل شده بودم. این کار همیشه از سرِ خودفریبی نبود. گاهی واقعاً تنها راهِ نجاتِ رنج، دادنِ فرم به آن است. رنجِ بی‌فرم، انسان را پست می‌کند؛ اما رنجِ صورت‌بندی‌شده، دست‌کم می‌تواند به آگاهی بدل شود. با این حال، همین فضیلت، خطری پنهان دارد آدم کم‌کم به مفسرِ ماهرِ تباهیِ خود تبدیل می‌شود، بی‌آن‌که دیگر بخواهد از آن بیرون بیاید. به او گفتم می‌ترسم من بیشتر رنجم را فهمیده باشم تا زندگی‌اش کرده باشم. یعنی آن را تحلیل کرده‌ام، توصیف کرده‌ام، در خودم چرخانده‌ام، اما شاید هرگز واقعاً از آن عبور نکرده‌ام. مثل کسی که سال‌ها نقشه‌ی فرار از زندان را می‌کشد، بی‌آن‌که یک بار دیوار را لمس کند.

او گفت و الآن، در این اتاق، بیشتر دلتان می‌خواهد نقشه را توضیح بدهید یا دیوار را لمس کنید؟ سؤال به‌ظاهر ساده بود، اما خشونتی نجیب در خود داشت. زیرا مرا از قلمروِ امنِ زبان به منطقه‌ی پرخطرِ تجربه فرا می‌خواند. سکوت کردم. به پنجره نگاه کردم. نوری که از پرده رد می‌شد، نه آن‌قدر گرم بود که آرامش بدهد، نه آن‌قدر سرد که بی‌تفاوت باشد. گفتم: «من تمام عمرم آدمِ نقشه بوده‌ام. حتی وقتی گریه کرده‌ام، بخشی از من هم‌زمان داشته به ساختارِ گریه‌کردنم نگاه می‌کرده. این خودآگاهیِ بیش از حد، چیزی را در من از تماسِ بی‌واسطه با زندگی محروم کرده... او گفت خودآگاهی همیشه فضیلت نیست. گفتم که می‌دانم. گاهی فقط شکلِ پیچیده‌تری از ترس است و همین‌جا بود که جمله‌ای ناگهان در من روشن شد، جمله‌ای که شاید سال‌ها منتظرِ موقعیتی بود تا به زبان بیاید من اغلب نمی‌فهمم آیا دارم زندگی می‌کنم، یا فقط شاهدِ دقیقِ زندگی‌نکردنِ خودم هستم.

پس از گفتنِ این جمله، چیزی در گلویم سنگین شد. نه اشک، دقیقاً؛ چیزی شریف‌تر و دردناک‌تر از اشک. نوعی نزدیک‌شدنِ ناگهانی به حقیقتی که دیگر نمی‌شد فوراً آن را در زبانِ زیبا پنهان کرد. او خیلی آرام گفت آیا این خیلی تنهاکننده است؟ و من با تعجب دیدم که همین جمله‌ی ساده، بیش از بسیاری تعبیرهای پیچیده به من رسید. چون درست بود. بسیاری از دردهای من، در نهایت، به تنهایی برمی‌گشت؛ نه تنهاییِ ظاهری که مطمئنا آن هم بود، بلکه آن نوع تنهایی که از ناتوانی در واگذاریِ بی‌دفاعِ خود به تجربه می‌آید. آدمی که حتی در رنج هم خود را تماشا می‌کند، همیشه یک گام از خودش فاصله دارد. و این فاصله، هرچند به او عمقِ ادراک می‌دهد، از او گرمای زیستن را می‌گیرد. گفتم بله. من همیشه کمی بیرونِ خودم بوده‌ام. حتی در نزدیک‌ترین لحظه‌ها. حتی در عشق. حتی در سوگ. انگار هیچ‌وقت کاملاً سقوط نکرده‌ام، چون بخشی از من از بالا صحنه را می‌دیده و حالا دیگر از این تماشاگرِ درونی خسته‌ام...

او گفت اگر آن تماشاگر برای لحظه‌ای کنار برود، از چه می‌ترسید؟ این بار جواب خیلی دیر آمد. سؤال از آن دست سؤال‌ها بود که آدم ابتدا فکر می‌کند پاسخش را نمی‌داند، اما حقیقت این است که می‌داند و فقط از گفتنش شرم دارد. سرانجام گفتم از بی‌شکلی. از این‌که اگر آن ناظر نباشد، در احساس‌هایم گم شوم. از این‌که ابتدایی شوم، خام شوم، بی‌فرم شوم. من همیشه فکر کرده‌ام فرم، آخرین کرامتِ انسان است؛ حتی در فروپاشی... او با دقت گوش داد. بعد گفت ممکن است حق داشته باشید. اما گاهی فرم، اگر بیش از حد زود وارد شود، به‌جای کرامت، دفاع می‌شود. من سرم را پایین انداختم. این جمله، با دقتی دردناک، چیزی را در من آشکار کرد که مدت‌ها از آن خبر داشتم و هم‌زمان نداشتم. بله، من از فرم برای حفظِ شأنِ خود استفاده کرده بودم؛ و این، تا جایی، نجیب بود. اما از نقطه‌ای به بعد، همین نجابت تبدیل به مانعی شده بود میانِ من و هر امکانِ واقعیِ دگرگونی. من نمی‌خواستم فقط درمان شوم؛ می‌خواستم با وقار درمان شوم، با زبانِ درست، با سطحِ مطلوبی از آگاهی، بدونِ افتادن به خامی، بدونِ تجربه‌کردنِ آشفتگیِ بی‌واسطه و شاید زندگی، درست همین‌جا، انتقامِ خود را گرفته بود هیچ چیزِ زنده‌ای کاملاً با وقار رخ نمی‌دهد.

مدتی بعد، او پرسید اگر بخواهید بدونِ تحلیل، فقط یک جمله درباره‌ی حالِ این روزهای‌تان بگویید، آن جمله چیست؟ من تقریباً خواستم بگویم چنین چیزی برای من ممکن نیست؛ اما بعد فهمیدم که همین ناممکن‌دانستن هم بخشی از بازیِ قدیمی است. چشم‌هایم را بستم و گفتم احساس می‌کنم دارم زیرِ وزنِ نسخه‌ای از خودم زندگی می‌کنم که دیگر به آن ایمان ندارم. وقتی این را گفتم، برای نخستین بار در آن جلسه احساس کردم به چیزی رسیده‌ام که نه صرفاً فکر است و نه صرفاً احساس؛ چیزی میانِ این دو، چیزی که از ژرفای زیسته می‌آید. او جمله را تکرار نکرد، تحسینش نکرد، تفسیرش نکرد. فقط گفت این جمله را نگه دارید. به نظرم کارِ ما از همین‌جا شروع می‌شود و من به طرز عجیبی از کلمه‌ی شروع این بار نگریختم. شاید چون دیگر شبیه دعوتی کلی و بی‌رحم به آغاز از هیچ‌جا نبود؛ شبیه شروع از یک زخمِ دقیق بود، از نقطه‌ای که وزن داشت، شکل داشت و به‌جای آن‌که همه‌چیز را توضیح دهد، فقط دروغ نمی‌گفت.

وقتی از اتاق بیرون آمدم، درمان نشده بودم؛ حتی آرام هم نشده بودم. اما چیزی اندکی جابه‌جا شده بود و گاهی همه‌ی تفاوتِ میانِ تکرار و امکان، در همین جابه‌جاییِ اندک است. فهمیده بودم که مسئله فقط رنجِ من نیست، بلکه فرمی است که سال‌ها به رنجم داده‌ام تا بتوانم آن را تحمل کنم و حالا همان فرم، مثل زرهی که به پوست چسبیده، هم محافظِ من بود و هم زندانِ من. شاید تراپی، برای کسی مثل من، نه هنرِ حذفِ زخم، بلکه هنرِ شل‌کردنِ این زره باشد؛ آن‌قدر که تن دوباره هوای جهان را حس کند و این کار، از هر پیروزیِ پرشکوهی دشوارتر است. زیرا فتحِ جهان گاهی آسان‌تر از تحملِ بی‌واسطه‌ی خویش است. من این را آن روز، در اتاقی با دو مبل، یک پنجره و سکوتی که از هر واژه صادق‌تر بود، اندکی فهمیدم.

رنجاحساستراپیروانشناسیفلسفه
۷۱
۴۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید