ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

ابعاد جهنم : پس از ناامیدی

همیشه صحنه اولین نبرد تو زندگی ، مفتضحانه ترین صحنه ست ، وقتی بر میگردی و بهش نگاه میکنی ، پر از ناکامی و فرصت های سوخته ست ، تمام وجودت پر از غم و گاهی هم خشم میشه ، از زاویه دیگه که بهش نگاه میکنی میبینی هر آنچه بلد بودی و بکار بردی اما خب کافی نبوده.

روی جدول کنار پیاده رو که نشسته بودم داشتم به تمام این صحنه ها فکر میکردم ، فشار سنگینی روی سینم حس میکردم و به جرأت میتونم بگم از خشم و غم حتی صدامم در نمیومد.

صدای زنگ گوشیم اون خلوت سنگین درونیم و بهم زد ، یکی از دوستان قدیمی خانوادگی بود بنام حاج علی ، بهم گفت تو مشهد یک رستوران گرفته و برای آشپزی نیاز به کارگر داره ، تو یک لحظه برگشتم به وضعیتم نگاه کردم ، فقط تا سه روز دیگه یا میتونستم با قرض ، ۵۰تومن پول تخت خوابگاه و بدم و یا باید برم ، تو خیابون ، از همه مهم تر چی تو تهران دارم که بخوام بابتش بمونم و ادامه بدم ؟

برای همین قبول کردم ، رفتم خوابگاه و لوازمم و جمع کردم ، با اولین اتوبوس به سمت مشهد رفتم .

رسیدم مشهد و رفتم خونه مادرم ، مادر و پدر من چندسال قبلش جدا شده بودن و منو پدرم و برادرم اومده بودیم تهران و مادرم تو مشهد مونده بود و خونه داشت . مد نظرم بود برای چند وقتی پیشش بمونم که که بتونم خودم و جمع کنم بعدش برم و زندگی خودم و بسازم .

تو فکرم بود یکسالی تو مشهد کار میکنم و پول جمع میکنم ، بر میگردم تهران که بتونم هم دانشگاهم و برم و هم بتونم پول خوابگاه و بدم و بعدش ، میتونم دوباره دنبال کار بگردم .

چیزی نگذشت که به عنوان کمک آشپز ، وارد آشپز خونه شیدایی شدم ، تالار رستوران قدیمی تو مشهد ، کار آشپزی کار سنگینیه ، همیشه تو فیلم ها دیده بودم و گاهی هم خودم تو خونه آشپزی میکردم و کیک میپختم ، تمام چیزیکه فکر میکردم در موردش همین بود تا موقعی که ، شده بود شغل روزهای سختم ، خوب بود ، اونقدر کارش سنگین بود که حتی توانی برای فکر کردن نداشتم و برای اون زمان من یک نعمت حساب میشد.

تا یکم خلوت میشد و یا کارم سبکتر میشد ، میرفتم تو فکر اتفاقاتی که تو تهران گذروندم و غم و اندوه و خشم از خودم که چقدر آدم نالایقی بودم و حقمه این بلا ها سرم بیاد. انگار سختی که حس میکردم و غم و اندوه به عنوان جذا خودم قبول کرده بودم . صبح ساعت ۵ و نیم سوار اتوبوس میشدم ، تا ساعت ۶و نیم برسم سرکار ، یادمه روزهای سردی بود ، به محض اینکه وارد میشدم ، یک دیگ و آب میکردم و زیرش و روشن میکردم تا هوای آشپزخونه گرم بشه ، بعدم میرقتم پای تابلو تا ببینم غذای امروز چیه و مقدمات شو فرا هم کنم .

معمولا برنج و از یک شب قبل خیس میکردیم ، اما خورشت یا مرغ یا حتی کباب و ... از صبح موادش آماده میشد تا ظهر و حتی شب ، بعد از سرو ، می‌رفتیم برای شستن ظرف ها و آشپزخونه ، بعدش راهی میشدم طرف خونه ، یادمه موقع هایی که تعداد شام کمتر بود و دیگ ها کوچکتر بودن خیلی خوشحال میشدم چون نهایت تا ساعت ۱۲ شب میرسیدم خونه ، در غیر این صورت شاید تا ساعت ۱بعد از نیمه شب هم کارمون طول میکشید.

حدودا سه ماه طول کشید که تونستم به جایی برسم که یک مجلس کوچیک و از اول تا آخر غذا شو خودم پیش ببرم.

نمیتونم توصیف کنم ، بعد از اون همه حس شکست و ناکامی ، طعم اولین پیشرفت چقدر شیرین میشه. انگار دوباره خون تو رگ هام جریان پیدا کرده بود . لاغر شده بودم و بخاطر کار سنگین بازو هام و سرشونه هام مثل بدنساز ها شده بودن ، لباس که میپوشیدم ژست میگرفتم . دوران سخت و و طاقت فرسا و هم چینی شیرین پر خنده همشون کنار هم بودن ، انگار کم کم داشتم دوباره خودم و جمع میکردم اما این دفعه نه با پوشال ، کمی واقعی تر و مستحکم‌تر.

اون موقع ، تمام هدفم شده بود ، امتحان سازمان حج و زیارت و بعدشم رفتن برای آشپزخونه مرکزی مکه یا کربلا ، و یک درآمد دلاری و کلی فکر هایی که با اون پول داشتم ، میتونستم برگردم دانشگاه ، یا ماشین بخرم ، حتی به مادر خرجی بدم که لازم نباشه دیگه کار کنه و غرق در همین افکار ، سختی روزها و میگذروندم ، که فهمیدم یکی از قوانینش ۲۵سال کامل و تأهل بود . اون زمان من تازه ۲۲سالم شده بود و دیدن این افق خیلی بیشتر از چیزی که انتظارشو داشتم طولانی به نظرم میومد.

بعد از این ماجرا ، اومدم ایده های دیگه و جاش بذارم که بهم اون ذوق و شوق و بده اما خب ، نمیدادن. کم کم دلسردی از آینده کار ، سختیاشو بیشتر به رخم کشید و بیشتر خسته میشدم. یادمه یک مدت به این باور رسیده بودم که من خیلی آدم بدی بودم و خطا زیاد داشتم برای همین ، زندگی داره تنبیهم میکنه .

تو همین افکار بودم ، که یک دفعه در بعدی برام باز شد ..... ادامه دارد

سفر شاهزاده خاکستری

سفرنوشتنخودشناسیداستانامید
۱۲
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید