
بعضی وقتها در مسیر زندگی،
روی تختهسنگی کنار جاده مینشینم.
جایی که بتوانم هم گذشته را ببینم،
هم آینده را حدس بزنم،
و رد پاهایی را که پشت سر گذاشتهام مرور کنم.
گلویی تازه میکنم،
تکه نانی میجوم،
و ناگهان غرق سؤالهایی میشوم که جواب روشنی ندارند.
آیا قرار است تمام این جاده را تنها قدم بزنم؟
آیا زندگی اصلاً مسیری مشترک برایم در نظر گرفته است؟
تا امروز تلاش کردهام کسانی را که گمان میکردم همسفر مناسبیاند،
با خود همراه کنم.
اما هرکدام در نقطهای از راه جدا شدند؛
و مسیرشان فرسنگها از مسیر من فاصله گرفت.
نمیدانم باید اسمش را چه بگذارم.
ایراد؟
بیکفایتی؟
یا فقط تفاوت مسیرها؟
آیا من همسفر خوبی نیستم؟
یا کسی تاب همقدم شدن با من را ندارد؟
گاهی به مسیر دیگران نگاه میکنم.
بعضی با خانواده،
بعضی با یار،
و بعضی—مثل من—تنها.
خیالپردازی همیشه هم بد نیست.
گاهی تصور میکنم دو مسیر چطور به هم گره میخورند،
چطور دو رد پا آهسته آهسته یکی میشوند.
گاهی فکر میکنم شاید فقط صدای نفسِ یک نفر
در سکوت این جاده کافی باشد
تا زندگی رنگ دیگری بگیرد.
اما بعد از خودم میپرسم:
شاید هنوز آمادهی داشتن همسفر نیستم؟
شاید هنوز چیزی نیاموختهام که باید میآموختم؟
آیا در تمام این راه
آنقدر در عوالم خودم غرق بودهام
که درسهای مسیر را ندیدهام؟
یا آنقدر به تنهایی خو گرفتهام
که از تغییر میترسم؟
نجواهایی درونم بالا میآیند—
پر از سؤال،
بیپاسخ.
با اینهمه،
در این مسیر به یک باور رسیدهام:
زندگی سختگیر است،
اما تنگنظر نیست.
هرگاه به کفایت برسی،
آنچه سهم توست
به تو خواهد رسید.
و حالا سؤال دیگری سر برمیآورد:
آیا هنوز به کفایتِ یک همسفر نرسیدهام؟
میترسم.
از اینکه نیابم.
یا بیابم،
وقتی دیگر توان ادامه ندارم.
میترسم ذوقی که روزی داشتم،
در من خاموش شده باشد.
گاهی فکر میکنم زندگی مرا در چالشهایی پیاپی میآزماید؛
و من،
بیحوصله،
از کنارشان رد میشوم.
پاداشی شاید در کار بوده،
اما من ذوقِ برنده بودن را گم کردهام.
شاید زندگی هنوز منتظر است
روزی که با لبخندی غرورآمیز
آن پاداش را به دستم بدهد—
و من آمادهی گرفتنش باشم.
ابهام هم نعمت است و هم آزمون.
گاهی راه را باز میکند،
گاهی سردرگمترت میکند.
اما به یک چیز امید دارم:
روزی نوبت من هم میشود.
روزی کسی پیدا میشود
که تا آخر خط با من بماند،
و مسیرمان بیاجبار،
به هم گره بخورد.
آن شب،
در گوشهای دنج زیر سایهی درختی کنار جاده،
چادر کهنهام را برپا میکنم،
آتش روشن میکنم،
به ستارهها خیره میشوم.
و آماده میشوم
برای روز بعد.
برای ادامه دادن.
حتی اگر هنوز
تنها.
سفر شاهزاده خاکستری