ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکسترینویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

صندلی قرمزِ خاطره

عکس متعلق به زنده یاد محمدرضا قدرت می باشد
عکس متعلق به زنده یاد محمدرضا قدرت می باشد

جاده‌ی زندگی همیشه آبستن حادثه نیست.
گاهی فقط یک جاده‌ی خاکی‌ست؛
با سکوتی کرکننده، آفتابی سوزان و نسیمی گه‌گاهی که بیشتر یادآور تنهایی‌ست تا آرامش.

و سخت‌ترین بخش سفر همین‌جاست؛
وقتی ناگهان به درون خودت پرتاب می‌شوی.
جایی که خاطره‌ها بی‌اجازه پخش می‌شوند،
صداهایی که سال‌ها خاموش مانده‌اند بلند می‌شوند،
و احساس‌هایی که هیچ‌وقت فرصت بروز نداشتند، یکی‌یکی صف می‌کشند.

نگاتیوها را در پروژکتور می‌گذاری.
روی صندلی قرمز می‌نشینی.
و خیره می‌شوی به پرده‌ی سفید روبه‌رویت.

اوایل اردیبهشت بود.
چند روز مانده به تولدم.

خودم را می‌بینم؛
سرگردان در خیابان‌ها،
با همان پراید سفید همیشگی.
سری سنگین، انگار وزنه‌ای دویست‌کیلویی روی شانه‌هایم افتاده باشد.
خشم از اتفاق‌هایی که نمی‌توانستم توضیحشان بدهم.
اندوهی که از تنهایی می‌آمد و راه نفس را تنگ می‌کرد.

هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زدم، بیشتر فرو می‌رفتم.

روی پرده، مردی را می‌بینم که جلوی یک مغازه مکث کرده.
با خودش کلنجار می‌رود:
بیرون غذا بخورد یا برگردد خوابگاه؟
آخر سر با بی‌حوصلگی می‌گوید:
«کی حوصله‌شو داره… همین‌جا یه چیزی بخور.»

و همان تصمیم ساده،
نقطه‌ی چرخش داستان شد.

مغازه‌ای با دیوارهای آجری، پر از گل و گلدان.
دکوراسیونی سنتی،
و مردی به نام محمدرضا قدرت.

نمی‌دانم چرا همان‌جا نشستم و ماندم.
فقط یادم هست دم‌نوشی جلوی من گذاشت
و بی‌مقدمه پرسید:
«چته جوون؟ چرا انقدر تو خودتی؟»

گاهی یک غریبه،
امن‌تر از آشناترین آدم‌هاست.

با شعر حافظ و سعدی حرف می‌زد.
می‌خندید.
اصرار کرد دیزی آن‌جا را امتحان کنم.
قبول کردم.
و بهترین لحظه‌ی آن روز، همان بود.

کم‌کم آن مغازه شد پاتوق تنهایی‌هایم.
بعد مادر، بعد برادرم، بعد پدر و دوستانش.
غذا بهانه بود؛
ما برای دیدن او می‌رفتیم.

وقتی اولین خانه‌ام را گرفتم،
با شوق رفتم خبر بدهم.
یکی از گلدان‌هایش را داد دستم و گفت:
«مبارکت باشه.»

امروز خانه‌ام پر از گلدان است.
اما آن یکی، چیز دیگری‌ست.

شاهد رشد کارش بودم.
شاهد روزهایی که زندگی سخت گرفت؛
سرطان همسرش، کرونا، فشارها…
اما هیچ‌وقت خم به ابرو نیاورد.

تا آن روز.

رفتم مغازه.
پرسیدم: «استاد کجاست؟»
گفتند: «دیگه بین ما نیست.»

همان‌جا،
چیزی در من فرو ریخت.

همسرش خوب شد.
پسرش ماند.
اما خودش رفت.

از آن روز دیگر از آن بلوار رد نشدم.
نه به‌خاطر اینکه نمی‌توانستم،
به‌خاطر اینکه نمی‌خواستم نبودنش را باور کنم.

روی صندلی قرمز،
با چشمانی نمناک،
به پرده نگاه می‌کنم.

سال‌ها طول می‌کشد بفهمی بعضی خاطره‌ها نه شیرین‌اند، نه تلخ؛
آن‌ها «زنده»‌اند.
تلخی رفتنش،
شیرینی حضورش را از بین نبرد.

زندگی پر از تلخی‌ست،
اما گاهی یک آدم،
در درست‌ترین لحظه،
مثل جرعه‌ای آب در بیابان ظاهر می‌شود.

نگاتیو را از دستگاه بیرون می‌آورم.
با آستینم گردوغبارش را می‌گیرم.
با احتیاط می‌گذارمش سر جایش.

ناگهان می‌فهمم ساعت‌ها در جاده قدم زده‌ام
بی‌آنکه بفهمم چقدر گذشته.

به سراشیبی پشت سرم نگاه می‌کنم.
کوله را جابه‌جا می‌کنم.
تبسمی تلخ می‌زنم و آرام می‌گویم:

«یادت بخیر، رفیق قدیمی.»

و برمی‌گردم
و این‌بار
سبک‌تر
ادامه می‌دهم.

سفر شاهزاده خاکستری

خاطرهتنهاییزندگیدلنوشته
۸
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
نویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید