
دیدین اشخاصی که از یک بحران روحی ، روانی ،عاطفی و یا حتی مالی بر میگردن تبدیل میشن به یک آدم دیگه میشن؟
انگار تمام چالش های بعدی زندگی و با اون دوران مقایسه میکنن و دیگه متر و معیارشون برای اینکه اسم چالشی و سختی و یا غم بذارن فرق کرده.
بیشتر تو سکوت و آرامش وقتشون و میگذرونن و کمتر درگیر هیجانات میشن. با خودشون مهربون تر میشن و انگار ابعاد جدیدی از شخصیت درونیشون و پیدا میکنن.
این گذرگاه مخوف ، برای هر کسی یه یک شکل و در سن خاصی اتفاق میوفته و زمان متفاوتی هم داره ، برای من حدودا ۶ سال طول کشید.
اگر چند سال قبل ازم میپرسیدن ، میگفتم که بهترین سال های زندگی و جوونیم و تو بحران بودم ، اما الان نظر متفاوتی دارم ؛ انگار تنها چیزی که میتونست بینش و فهم امروزم و برای حل و فصل ماجرا های زندگیم بهم بده از دل همون گذرگاه دراومده . یادمه به این نتیجه رسیده بودم که قراره تو این دنیا بمونم . شروع کرده بودم ابعادشو در میاوردم که ببینم میتونم براش پرده و مبل بخرم ، یا میز تلوزیونم و کجا بذارم که یک دفعه ، رنگ همه چیز عوض شد ، احتمالا بدون اینکه بدونم جواب و پیدا کرده بودم .
من معتقدم ، که روند زدگیم به این شکل که زندگی ازم یک معما میپرسه و من باید جواب بدم ، و تازمانیکه جواب و پیدا نکنم ، دوران بعدی شروع نمیشه در ضمن جواب غلط و پیچوندن هم نداریم ، میخوای روزانه خودتو با الکل و مواد گیج کن و یا خودتو سرگرم نشون بده که انگار متوجهش نشدی، خودت میدونی ، اما به محض اینکه یکم ازشون فاصله بگیری و یا ترک کنی ، میبینی با همون معما جلوت وایستاده و میگه : هنوز جوابشو ندادی ها .
حدودا ۲۱ سالم بود ، که معما مطرح شد . چشم باز کردم دیدم ورشکسته ، بدون پول روی جدول های کنار سیدخندان نشسته بودم.
حدودا تا دو هفته قبل ، مغازه تو پاساژ بوستان پونک ، یک پراید و دانشگاه و دوست دختر داشتم و تو خونه کنار خانوادم زندگی میکردم ، اما اون زمان فقط خودم ،لباسام و یک حس غم افسارگسیخته و یک فشار خفه کننده داشتم.
یکم عجیبه ، اما یکی از دوستام زنگ زد و بهش گفتم کجام .اومد و باهم صحبت کردیم و آخرش یک سلفی گرفتیم و رفت ، هنوز اون عکس و دارم ،هروقت فکر میکنم که شرایط سخت شده ، بهش نگاه میکنم .
به نظرم دلیل اینکه چرا راه زندگیت به اونطرف کشیده میشه مهم نیست ، یکی بخاطر شکست عشقی یا شکست تو مسائل مال یا خانوادگی ( برای من همش بود ) اما مهم اینه چی ازش بیرون میای ...
تو یک کتاب میخوندم که تفاوت پسر بچه ها و مرد ها اینجا مشخص میشه ، اما بیاین جنسیت زده ش نکنیم و بگیم مرحله از بلوغ رفتاری و شخصیتی که میتونه برای هر کسی رخ بده.
یادمه اون زمان دلم میخواست یک کتاب بنویسم و عنوانش و بذارم "زندگی به شرط چاقو " از همون موقع ها یک سررسید برداشتم و شروع کردم به نوشتن وقایع زندگیم.
میتونم حال و هوای اونروز ها به یک مدرسه گلادیاتور یا صحنه هایی که از جنگ های ناپلئون که تو نقاشی و فیلم ها دیدم تشبیه کنم و نقش خودم به عنوان یک تازه وارد که حتی نمیدونستم تفنگ و یا شمشیر و چطوری دستم بگیرم.
به نظرم همه از من زرنگ تر و قوی تر میومدن ، اما اونجا همه بفکر زنده نگهداشتن خودشون بودن و فقط تعداد افراد کمی وقت داشتن نسبت بهت ، مهربون باشن . موضوع عجیبش این بود که با هرکی در مورد ش صحبت میکردم همه میگفتن "زندگی همینه" اما من فهمیدم این جمله کامل نیست ، جمله کاملش اینه : " زندگی بدون ، داشتن هنر زندگی ، همینه " خیلی زمان برد تا تونستم جمله کاملش و پیدا کنم اما خب اشخاص کمی بودن که میدونستن و کساییم که میدونستن سالها بود که دیگه زنده نبودن.
اوایل ، با خودم تو یک دوگانگی عجیب گیر کرده بودم ، اگر زندگی همیشه این شکلی بوده ، پس زندگی که قبلا داشتم چی بوده؟ واقعا انقدر با دنیا غریبه بودم ؟ اینا کی یاد گرفتن که باید چطور زندگی کنن و با تمام چالش هاش چکار کنن؟
حقیقتا چهره هایی از زندگی واقعی و دیده بودم و از اون بچه هایی نبودم که لای پر قو بزرگ شده باشه ، اما این یکی اصلا شبیه بقیه نبود . نمیدونم چرا برنگشتم خونه و بگم غلط کردم و برای همین مواقع گذاشتن دیگه ، شاید غرورم اجازه نمی داد به این زودیا شکست و قبول کنم . بخودم اومد دیدم از ترس دارم فریاد میزنم و شمشیر و رو هوا می چرخونم و یا به هر طرفی شلیک میکنم . در مورد این حالتم نوشته بودم : حس میکنم یک توپ شیطونکم که یکی محکم زدتم به زمین و الان نمیدونم دارم کجا میرم ، اما دارم همه چیز و بهم میریزم و خراب میکنم .
مادرم یکم پول برام فرستاد که تونستم باهاش یک تخت تو یک خوابگاه بگیرم ، داداشمم یک سری پتو و بالشت و لباس برام آورد .
با ته مونده پولم یک روزنامه همشهری گرفتم و تو صفحه نیازمندی هاش شروع کردم به دنبال کار گشتن. تقریبا تمام آگهی ها و رفته بودم یا بهشون زنگ زده بودم . اون زمان دوره تکنسین داروخونه و گرفته و کارآموزیم و گذرونده بودم ، چند سالیم تو بازار فروشندگی کرده بودم از لباس و لوازم تحریر تا پارچه و کفش ، برای همین امیدوار بودم هر چی سریع تر یک کار پیدا کنم که بتونم خرج زندگیم و در بیارم ، بعضی وقتا نمیشه که بشه یا ما هنوز بلد نیستیم چطوری میشه که بشه ، فکر کنم اسم اون دوران و همین بذارم ، جایی که بیشتر از اینکه به نیازات توجه کنی هنوز درگیر توهمات خودت از خودتی ، آخ که چقدر درد داره وقتی میفهمی تمام اون چیزی که از خودت ساخته بودی ، فقط یک من پوشالی بوده.
برای اینکه بتونم جیره غذاییم و نگهدارم روزانه یک وعده غذا میخوردم و حتی برای مدتی بود که هر دو روز یکبار غذا میخوردم. یکبار نمیدونم چرا ، اما رفته بودم دم در خونه یکی از دوستای دوران دانشگاهم ، فکر کنم برای درد دل ، تا منو دید گفت : معتاد شدی ؟ خندیدم گفتم: نه ، اما نمیدونم کی غذا خوردم . رفت شام شو برداشت و رفتیم تو میدون ۱۶ نارمک باهم غذا خوردیم .
یادمه اون شب ، یک چیزی و متوجه شدم ، اینکه این زندگی نبود که بخاطرش دست از همه چیز کشیده بودم .
رسیدم خوابگاه و به توصیه یکی از هم اتاقی هام بنام مهدی رفتم دفتر املاک طرف جنت آباد و شهر زیبا .
تمام تلاشم و کردم ، که تا قبل از سر ماه و اجاره م یک قرارداد ببندم ، اما از پسش بر نیومدم.
همینجا بود که متوجه شدم ، دیگه باید بین عقب نشینی و یا خوابیدن تو خیابون یکی و انتخاب کنم.
ناامید از همه جا و همه کس ، روی جدول کنار پیاده روی سید خندان نشسته بودم که ، همه چیز بعد از ناامیدی شروع شد ،... (ادامه دارد )
سفر شاهزاده خاکستری