ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری».
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۹ دقیقه·۱۲ روز پیش

ابعاد جهنم : خشت به خشت تا جهنم

من هنوز دوهفته از زندگیم تو تهران نگذشته بود که یک حس و حال عجیبی داشتم حس میکردم برگشتم خونه، بزور میتونستم متوجه بشم اما یک حسی مثل بازگشت به خونه داشتم.

وقتی که خونه مادربزرگم زندگی میکردیم ، ما سالی یک الی دودفعه میومدیم خونه شخصی که بهش میگفتیم پسر عمو و تا اون زمان اصلا نسبت دقیق این شخص و با خانواده پدریم نمیدونستم ، تا اینکه به روال هر سال بابام تصمیم گرفت تا بریم اونجا ، هم یک دیداری تازه کنیم.

وقتی رفتیم ، من بدون مقدمه یک سوال پرسیدم و در ادامش حسی که داشتم وگفتم که تقریبا یک لحظه کل مجلس ساکت شدن و بهم نگاه میکردن.

حس سنگینی نگاه ها و هنوز خاطرم هست

پرسیدم ، پسر عمو ما تا الان هر موقع اومدیم تهران چه با خدابیامرز بابابزرگم و چه بعد از اون فقط مسافرتی بوده ، هیچ موقع یادم نمیاد که تهران زندگی کرده باشم ، اما از وقتی اومدیم تهران حس میکنم برگشتم خونه. دلم میخواد بدونم چرا این حس و دارم؟

پسر عمو بعد از کمی مکث با یک حالت غم و شادی بهم نگاه کرد ، یک لبخند ریز زد و گفت خب مثل اینکه برگشتی خونه .

به جرأت میتونم بگم حجم ابهامات ذهنم دو یا سه برابر شد ، یعنی چی ؟

چیزیکه تعریف کرد برام جالب بود ، تعریف کرد که بابای پدربزرگم که میره میبد در اصل تنها پسر نبوده ، و قضیه اینکه چطور بابای پدربزرگم میره میبد (که در متن قبل بهش اشاره کردم ) و برام تعریف کرد.

یادمه تو راه برگشتن به خونه من یک حس خاصی داشتم ، انگار دیگه فهمیده بودم چرا این حس آرامش و تعلق خاطر و نسبت به سرزمینی داشتم که تا حالا توش زندگی نکرده بودم.

با خودم میگفتم ، شروع یک سفر، بدون دل تنگی گذشته نیست ، انگار زندگی تمام این مدت صبر کرده تا این سفر حتی توسط یکی از نوادگان پدر جدم به پایان برسه، یک حس اسرار آمیز خاصی داشتم ، منم که خوراکم بود یک موضوعی و بفرستم تو تخیلاتم تا ازش یک داستان بسازه. برای مدتی گاه و بی گاه وارد تخیلاتم میشدم و به اون سرگذشت و نگاه میکردم و کلی جزئیات ریز و درشت بهش اضافه میکردم.

خلاصه ، اینکه من رسیده بودم دانشگاه ، یک محیط پر از آدم هایی که تنها وجه اشتراکم باهاشون ، زندگی تو یک شهر بود ، دانشگاه من میدون صنعت بود ، من تازه میدیدم که یک دختر میتونه موتور سوار بشه ، اونم موتور سنگین ، تازه میدیدم پسر های هم سن خودم ماشین هایی دارن که حتی نمیتونستم اسمشون و تلفظ کنم ، یا بعضی هاشون برای مسافرت میرفتن کشور های دیگه ، خلاصه که یک حس غربت و عقب موندگی عجیبی منو گرفته بود.

یادمه برای حفظ روحیه چیزهایی که داشتم به خودم یادآوری میکردم اما حقیقتش تمام دارایی منو خانوادم نسبت به اونا ، مثل یک بادکنک بود در برابر بالن. یادمه بین ورودی های جدید چندتا دوست پیدا کردم ، که به نظر میومد بیشتر شبیه خودم باشن و بین اونا با یکشون که از همه خون گرم تر بود ، تقریبا صمیمی تر شدم ، با خودم میگفتم ، ببین اینم مثل توه ، بیخیال نداشته هات شو ، ببین چقدر قشنگ ارتباط برقرار میکنه و چقدر باحاله ، تا اینکه باباش با بنز کلاس سی اومد دنبالش ، حقیقتا درک دارایی باباش در اون زمان از توان ذهنی من خارج بود.

بعدها اسمشو گذاشتیم مهدی سلطان ، چون چیزایی داشت که بقیه بهش قبطه میخوردن ، تا چندسال پیش که باهم در ارتباط بودیم هم همین شکلی بود ، مثلا من فقط عکس مازراتی و دیده بودم و اون هرروز باهاش میرفت بیرون و یا N8 BMW من فقط عکسشو دیده بودم اما اون ماشین آخر هفته هاش بود.

بله، من تو جمع اشخاصی بودم که فکر میکردم بیشتر شبیه خودمن اما سطح مالی و سوادی خانوادشون با من فرسنگ ها فاصله داشت. همین باعث شده بود چیزایی که برای من جذاب و هیجان انگیزه برای اونا یک امر پیش پا افتاده باشه.

بودن تو این جمع ها هم خیلی عالیه و هم خیلی سخت ، چرا عالی ؟ چون میتونی ببینی آرزو هات دست یافتنی و مثل همون ها بزرگ فکر کنی ، چرا سخت ، چون با اولین برخورد وارد یک مقایسه سنگین میشی و خودت و خیلی پایین تر میبینی ، اما خب خداروشکر ، رفتار مهدی سلطان ، و صحبت هاش باعث شد من زودتر از تو این مقایسه کذایی بیام بیرون و بیخیال عقبه هر کدوم بشم و بیشتر روی چیزیکه هستن متمرکز بشم.

اما خب بنا بر شرایط اون روزها من بیشتر زمان به مغازه، دانشگاه و کمک به شازده کوچولو میگذشت و زمان زیادی برای باهم بودن نداشتیم و کم کم از هم دورشدیم.

نمیخواستم این قسمت و بگم اما خب گفتم شاید گفتنش بهتر باشه ، یک تجربه دوستانه از اینکه گاهی بین این سطح از اجتماع احمقانه رفتار میکنی نگران نباش ، بعدشم لطفا خود خوری نکن ، یک مکانیزم دفاعی مغزه که وقتی خیلی فشار میاری روش که من چقدر بدبختم عمل میکنه تا یک جور نجاتت بده .

من خیلی زمان برد تا فهمیدم تقریبا همه یک بار تو یک جمع این کارها و کردن ، و دلیلش هم همینه ، وقتی بیش از حد وارد مقایسه با دیگران میشی ناخودآگاه ، نوعی از رفتار ، به صورت عمدی انجام میدی برای اینکه بیشتر شبیه جمع بشی ، حالا میتونه به صورت گوشه گیری باشه و یا شوخی های عجیب ، مهم نیست چیه ، اما شاید دونستنش به یکی دیگه که مثل من خاطراتی در این خصوص داره بتونه کمک کنه ، فقط نگران نباش زیاد طول نمیکشه که سطح جدید ذهنی ، ایجاد میشه و دیگه اون فشار و حس نمیکنی بینشون .

در کل ترم اول گذشت من بین ترم تونستم یک نفس بکشم ، فشار سنگینی بود اما من پرو تر از اونا بودم ، بلاخره سطح جدید ذهن برام ساخته شد و متوجه بعد جدید افکار درون ذهنم شدم ، دیگه مقایسه نبود ، من تازه متوجه شدم اون غرور و منیتی که در مورد چیزایی که داشتم چقدر مسخره بوده ، و به فکر رشد دادنشون افتادم .

طی یک صحبت با پدرم ، مغازه و از طبقه پایین به راهرو اصلی کنار بانک ملت انتقال دادیم ، خب این تقریبا بعد از یکسال ، پیشرفت حساب میشد ، وقتایی که تو مغازه بودم سعی میکردم بیشتر وقت بذارم و بفهمم مشتری ها چی میخوان تا بتونم از بازار و یا تولیدی ها بیارم که بتونم مشتریم و بیشتر کنم تا مغازه بزرگتر بگیرم ، و تا حد قابل قبولی هم تو کارم موفق بودم ، اجناس مغازه تقریبا به چیزیکه مد نظرم بود نزدیک و نزدیکتر میشد و مشتری هامم داشتن بیشتر میشدن و به مراتب پولی که درمیومد داشت بیشتر میشد .

من تونستم برای خودم گوشی بخرم ، یادمه S4 سامسونگ اومده بود ، و بعد شروع کردم به خریدن لباس برای خودم ، میتونم بگم شروع کردم به ارتقا پیدا کردن بینشون ، انگار دیگه دست از یکسری تعصبات و عقاید برداشته بودم و داشتم نو میشدم ، تمام اینا خوب بود تا جایی که ، فکر کردم با نو شدن خودم باید خانوادمم نو بشن .

یعنی وارد یک جور نگرانی از این شدم که اگر بقیه بفهمن بابای من مثل باباهاشون نیست چی و کلی چیزای دیگه که حتی الان از نوشتنشون خجالت میکشم ، پس منو ببخشید ، که این قسمت و کوتاه میکنم.

خب تقریبا همون موقع ها بود که خشت های اول جهنم خودم با دستای خودم شروع کردم به چیدن ، پاگذاشتن روی اصول و مرز های خانواده و برای خودم مجاز کرده بودم و یکجور فکر میکردم که باید اینکارو بکنم ، حتی نمیدونم چرا انقدر پافشاری داشتم رو این ماجرا ، مثلا سیگار کشیدن و تمرین میکردم ، یا گاها با بابام بحث میکردم در مورد چیزهایی که ، حتی نمیدونم چرا بحث میکردم.

من اسم این دوران از زندگیم گذاشتم دوران وحشیگری ، جایی که تقریبا با تمام اجتماع دورت به تضاد میخوری و شکستن قانون ها برات آدرنالین تولید میکنن و باعث سرزندگیت میشن ، همش در حال رقابتی و همیشه میخوای نوک هرم توجه باشی و یک جور حس میکنی که باید دنیای مربوط به خودت و بسازی چون تو خیلی قوی تری .

چیزی نگذشت که جهنم با بیشترین سرعت و قدرت و دقت ساخته شد و من به یکباره متوجه شدم تمام اون خشت هایی که برای ساختن دیوار های قلعه خودم ، روی هم کرده بودم به جز یأس و انزوا هیچ چیزی تو خودشون نداشتن ، من تقریبا خودمو از تمام چیزها و اشخاصی که به نوعی بهم کمک کرده بودن تا به این رشد برسم جدا کردم و حتی خودم و ازشون بهتر میدیدم .

تو این دژ ی که برای خودم ساخته بودم ، فقط من مونده بودم ، انگار تو این مدت نه چیزی دیده بودم و نه شنیده بودم و فقط یکسری کارها و با غرور و تکبر و بدون توجه به تمام لطف ها و کمک ها و اشخاص ، انجام داده بودم.

من بجای یک دژ محکم و ساختن یک دنیای شیرین برای خودم یک جهنم ساخته بودم .

من دوست دختر ، مغازه ، ماشین ، خانواده و تقریبا همه چیز داشتم ، اما هیچ‌چیز نداشتم .

انگار تو یک دنیای پوشالی بودم ، غم و تنهایی تمام وجودم و گرفته بود ، انقدر که چشمام و بستم ، دستام و باز کردم و خودم انداختم تو دل این جهنم خودساخته.

تو اون مدت انقدر با بابام بحثمون بالا گرفت ، که از ادامه همکاری تو مغازه منصرف شد و من دیگه مغازه نداشتم ، و همچنین پولی برای ادامه تحصیل نداشتم ، و دیگه ماشینی نداشتم و در نهایت یک رابطه نیم بند بود و منو لباسام و پاکت سیگارم.

همه چیز در کوتاه ترین زمان ممکن ، از بین رفته بود ، و در اون لحظه دیگه حتی خونه و خونواده ای هم نداشتم ، که بتونم بهشون پناه ببرم ، تنها روی جدول های کنار پل سیدخندان نشسته بودم و سنگینی مرور تمام این لحظه ها حتی نمیذاشت نفس بکشم ، گریه که جای خود داشت.

بعد از ۴سال دوری از تمام باخت ها برگشته بودم ، تو حیاط خوابگاه ، نشسته بودم و فقط به این دوران فکر میکردم و از خودم میپرسیدم الان باید از کجا شروع کنم؟!

اصلا چکار باید بکنم ؟!

از پسش برمیام ؟!

سفر شاهزاده خاکستری (ادامه دارد....)

زندگینوشتنداستانسفرخودشناسی
۰
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری».
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید