ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری».
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۴ دقیقه·۱۹ روز پیش

انباری من ها

چند روزی بود به کلبه درونیم پناه برده بودم ، یک کلبه دنج دور از هر گونه هیاهوی بیرونی ، معمولا وقتایی که میرم اونجا فقط استراحت میکنم ، روحم ، جسمم و افکارم و میذارم بیرون کلبه که برن برای خودشون تو تپه های خیال بچرخند.

مثل همیشه وقتی روی صندلی چوبی کنار پنجره لم داده بودم داشتم از پنجره چشمام به بیرون نگاه میکردم ، صدای هم همه نجوا گونه ای توجهم جلب کرد.

اولش کمی ترسیدم ، یعنی کی میتونست باشه ؟

اونم این ساعت و اینجا؟!

صدا رو دنبال کردم به یک در پوسیده قدیمی رسیدم ، به نظرم آشنا میومد ، اما به سختی میتونستم به یاد بیارمش.

درو باز کردم و یک دفعه جمعی و تو تاریکی دیدم، مثل نگاه کردن به خودم بود اما نمیتونستم بشناسمشون، از اون همه جمعیت در اون مکان و شرایط متعجب شده بودم.

اینا دیگه کین ؟!

کی اومدن اینجا ؟!

چرا نرفتن؟!

وقتی کمی به نوری که از در می‌تابید نزدیک تر شدن بیشتر ، حیرت زده شدم ، یکیشون قدش کشیده شده بود مثل نقاشی های بچگانه ، یکشون چندتا لوله بهش وصل بود که از همون طریق قهوه بهش میرسید ، و یکی هم چمدونی از کتاب دستش بود و با یک وسواس خاصی همش در حال خوندم بود از بین جمعیت اون پایین بیشتر اینها توجهم و جلب کردن ، با یکیشون که یکم طبیعی تر بود صحبت کردم و پرسیدم ، شما ؟! اینجا چکار میکنین؟! اصلا کی اومدین اینجا و چرا این پایین ؟!

با حالتی ترس آلود و مضطرب گفت ما "من هایی" هستیم که تو ساختیمون ، همون هایی که وقتی میخوای خودتو به دیگران معرفی کنی از ما استفاده میکنی .

ببین اون اگر بهش قهوه نرسه تو هر وضعیتی خوابش میبره ، یا اون یکی اگر کتاب و ازش بگیری دیگه نمیتونه نفس بکشه و جونش به کتاباش بنده و یا اون که از همه بلند تره اون ، همونه که یک روز داشتی از خودت برای یکی تعریف میکردی ، که چقدر قدت بلنده ، در حین همین صحبت ها ، یادم میومد که کجا و کی ساختمشون ، طفلکی ها معلوم نبود چند ساله تو اون دخمه گرفتارن.

در تمام مدت که داشت ، تک تک اون، من ها و بهم معرفی میکرد ، فقط یک سوال ذهنم و مشغول کرده بود ، چه مشکلی با خودت داشتی ؟! چرا انقدر از اینکه بقیه بفهمن توام یک امسان معمولی مثل بقیه هستی انقدر ترسیده بودی که از خودت یک همچین چیزهایی ساختی ؟!

وسط اون دخمه تاریک با چراقی که به زود شعاعی و روشن کرده بود ، چند پرده نور که از در میتابید مات و مبهوت زول زده بودم بهشون و نگاهشون میکردم ، که یکشون جلو اومد و گفت میشه آزادمون کنی ؟! ما خیلی وقته اینجاییم ، تو چشمام که تو اون نور بزود دیده میشد نگاه کردم ، یک غم و اندوه و کمی امید دیده میشد .

پرسیدم نمیدونم چکار باید بکنم ؟! چطوری آزادتون کنم ؟!

گفت : فقط اجازه بده از اون در بریم بیرون ، با انگشتش به همون در پوسیده اشاره کرد.

گفتم : بعدش چی میشه ؟!

گفت : تبدیل میشیم به چیزی که بودیم ، یک من معمولی

وقتی گفتم : آزادین همتون برین ، یک به یک بدون اینکه پشت سرشون نگاه کنن به سمت اون در رفتن و آزاد شدن.

غم سنگینی روی سینم بود ، مدتهای زیادی بود که زندان بان ، من هایی بودم که از خودم ساخته بودم ، و در اون دخمه نگهشون داشته بودم که اگر دوباره لازم شد ازشون استفاده کنم. چه لحظه ی غریبی بود .

تمام امروز و داشتم به همون لحظات فکر میکردم ، و تنها جوابی که تونستم به سوال هایی که از خودم میپرسیدم بدم این بود : از معمولی بودن میترسیدم .

میترسیدم معمولی بودنم وذیرفته نشه ، دوست داشته نشه ، و از همه مهم تر دیده نشه .

این همه ترس برای همین ؟!

بعضی وقتا ترس یک چیز ، از خودش ، ترسناک تره ، بدتر اینکه من با تمام من هایی که از خودم ساخته بودم هم ، تنها بودم ، نه تنها هدفی که از ساختنشون داشتم محقق نشده بود ، بلکه برای مدت زمان زیادی هم محبوس شده بودن.

داشتم به این فکر میکردم که ، چرا تصور میکردم که با نمود دادن چیزی که حتی خودمم از دیدنشون کمی ترسیده بودم ، میخواستم به هدف هایی برسم؟!

چه اشکالی داره بقیه بدونن که من یک انسان معمولیم ، اخلاق ، رفتار و حتی سلایقی دارم . که شاید همه باهاش موافق نباشن.

وقتی بهتر نگاه کردم ، دیدم اونایی که من ، ندارن زندگی راحت تری دارن. راحت تر باهم دوست میشن ، راحت تر باهم حرف میزنن و بیرون میرن ، حتی از هم عصبانی میشن و قهر و آشتی میکنن . انگار زندگی برای معمولی ها ، معمولی تره.

سفر شاهزاده خاکستری (یک انسان معمولی )

زندگیداستاننوشتنسفرخودشناسی
۰
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری».
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید