
تا حالا دقت کردین که چقدر خوبه یکی تو زندگیتون داشته باشین که هردو با این زبون بتونید با هم حرف بزنید؟
مثل زمانیکه دو دوست قدیمی یکدفعه بهم نگاه میکنن و میخندن؟
یا زمانیکه مامان مون با گشاد کردن چشمام بهمون می فهموند چه عاقبتی از آتیش های که سوزوندیم در انتظارمونه؟
من مدتهاست که برای کسی که بتونم با این زبون باهاش صحبت کنم دلم تنگه.
یادمه یکبار چندین سال پیش با رفیقم تو ساحل فریدونکنار نشسته بودیم :
بهش نگاه کردم گفتم : میدونیکه....!!!
گفت : آره خبر دارم
گفتم : نمیخوای چیزی بگی ؟!
گفت: از آتیش و دریا لذت ببر ، فردا ببینیم چه گلی به سرمون بگیریم؟!
حقیقتش اصلا از موضوع و اتفاقی که اون موقع افتاده بود چیز زیادی خاطرم نیست ، اما ساعت ها میتونم درمورد هون لحظه کوتاه و حس وحالش صحبت کنم.
جدیدا وقتی با یک یا چند نفر میخوام صحبت کنم و میبینم باید ساعت ها توضیح بدم تا تازه متوجه بشن که قضیه چیه ، حس آدمی و دارم که تو شهر ناشنواها دنبال آدرس میگرده. نه میفهمم چی میگن و نه میفهمن چی میگم.
برای همین ترجیح میدم سکوت کنم و لبخند بزنم.
امروز داشتم به این فکر میکردم که من سالها برای این سكوت تو زندگیم تلاش کردم و یک دفعه چنان غرقش شدم که حتی صدای خودمم فراموش کردم چه برسه به حرف زدن با بقیه.
یکروز به خودم اومدم و متوجه شدم بدجوری تو اعماق این سکوت خود خواسته گیر کردم و دلم حتی برای شندیدن صدای ترافیک و هم همه تنگ شده.
عصر ها از خونه میزدم بیرون ومیرفتم یک کافه میشستم، قهوه سفارش میدادم و تاجایی که میتونستم طولش میدادم که یکم صدای مردم و بشنوم.
شاید فقط دلم یک هم صحبت و هم زبون میخواد که حتی با زبون بی زبونی بتونیم ساعت ها کنارهم باشیم و متوجه گذر زمان نشیم و دارم این همه آسمون و ریسمون بهم میبافم...
بقول معروف آدما برای تنهایی ساخته نشدن، همه مون یکی لازم داریم که پیشش خودمون باشیم
سفر شاهزاده خاکستری