
دلم خاطره سازی میخواد تو دل مسافت ها ، دلم میخواد یکروز بعد از کارم برم ترمینال ، یک اتوبوس انتخاب کنم ، برم یک یا دو روز بعدش برگردم.
یادمه چندین سال پیش وقتی تازه گواهینامم و گرفته بودم ،ماشین و برمیداشتم و میرفتم تو کوچه پس کوچه های شهر تا گم بشم ، یا میرفتم زیر پل سیدخندان ببینم کدوم مسافرا ماشین گیرشون نیومده و سوارشون میکردم تا برم یکجای جدید و کشف کنم ، بعد شروع میکردم به سوال کردن تا به جایی برسم که دیگه ، میتونستم مسیر خونه و پیدا کنم.
چندتا دوست و هم محله ای داشتم پایه تمام بی برنامگی هام بودن ، مثلا یکروز برنامه چیدیم بریم درکه سر از فشم درآوردیم یا میخواستیم بریم دربند سر از سد لتیان و جاده شمال درآوردیم.
چندسال بعدش با برادرم برنامه، سفرهای یک روزه برادرانه و داشتیم ، از لواسون شروع کردیم و تا همدان و کاشان و... رفتیم . هر هفته برنامه می ریختیم که روز تعطیل مون کجا بریم که شب خونه باشیم و فرداش بریم سرکارمون ، یکروز قبلش هرچی لازم داشتیم و آماده میکردیم و شب یا سحر میزدیم تو دل جاده برای یک تجربه تازه ، تو اینستاگرمم پر شده بود از عکسامون.
ماشین با وفایی بود تا موقعی که همسفر راهم بود هیچ مسافتی برام طولانی و سخت نبود ، باهاش جاهایی نبود که نرفته باشم.
به جرأت میتونم بگم همراه قشنگ ترین و ترسناک ترین لحظات دهه بیست زندگیم بود .
وقتی اونقدر پیر شد که باهام خداحافظی کرد ، حس آدمی و داشتم که رفیق چندین سالشو از دست داده ، دیگه دل و دماغ مسافت ها و نداشتم ، انگار نزدیک ترین شونم دور به نظر میرسید.
کم کم خو گرفتم به روزمرگی هام و دفتر ماجراجویی هام و بستم.
اما جدیدا دلم میخواد لای این دفتر قدیمی و باز کنم و بی هدف بزنم تو دل ماجراها ، بالاخره یک لقمه نون پیدا میشه که یکی دو روز شکمم و سیر کنه و یک وجب جا پیدا میشه که شب سر بشه ، کسیم که از دو روز سختی کشیدن نمرده ، تازه اگر بشه اسمشو گذاشت سختی!
دلم میخواد هر چند وقت یکبار بی هدف بزنم تو دل یک مسافت ، شمال یا جنوب ، شرق یا غرب ش فرقی نمیکنه ، برم یک تجربه و یک خاطره از توش بردارم و برگردم .
سفر شاهزاده خاکستری