
باران بشدت میبارید، صدای مداوم ریزش باران و ضربههای آن بر شیشه در و پنجره، خواب را از سرم ربوده بود. اوایل بهار بود؛ هنوز هوا آنقدر گرم نشده بود، و آنقدر هم سرد نبود که باران به شکل برف یا تگرگ ببارد. به ریزش قطرات آب ناشی از باران که از بیرون پنجره پایین میخزیدند نگاه میکردم. حوالی عصر بود و هوا هنوز روشن، اما چون ابری بود کمی به تاریکی میزد.
ناگهان چند ضربه به در خورد. بیاختیار به طرف در رفتم و در را باز کردم. خانمی جوان با چند ظرف سربسته یکبارمصرف در آستانه در بود. سلام کرد و سینی حاوی ظرفها را جلویم گرفت و گفت: بفرمایید. من ظرفی را برداشتم و او ادامه داد: نذری است. نذر کردم اگر پسرم برگردد، روز بارانی با پای برهنه شلهزرد توزیع کنم.
با گفتن این حرف، به پاهایش نگاه کردم؛ دیدم واقعاً برهنه و بدون کفش یا جوراب هستند. گفت: الان سه ماهه از او خبری نداریم. دیروز خانمش فارغ شد و دختری دارد، اسم او را امروز باران گذاشتیم. و چون من نذر کرده بودم اگر از او خبری شد نذرم را ادا کنم، چون دخترش خیلی شبیه باباش، یعنی پسرم هست، این را نشانی از پسرم دانستم و بهخاطر همین دارم نذرم را ادا میکنم.
او داشت حرف میزد و من نگاهم به پاهای خیس و سردش بود. انگار قطرات باران که سر تا پای او را خیس کرده بود، حاکی از رنج و دعا و انتظارش بود. ظرف شلهزرد در دستم بود و نمیدانستم چی بگویم.
بعد از چند لحظه گفتم: انشاءالله که پدر باران هم بزودی برمیگرده خواهر، فرزند دختر اونم با این اسم، خیلی نشونه خوبیه.
لبخند کمرنگی زد؛ بعد آهی کشید و گفت: مادران وقتی خیلی منتظر میمونن، به هر نشونه کوچیکی دل میبندن. اما این یکی فرق داره. دخترش چشمهاشو از باباش گرفته؛ همون نگاه، همون چهره ، انگار خودشه.
باران بشدت میبارید. او سینی را کمی جابهجا کرد و گفت: ببخشید مزاحم شدم، هنوز چندتا خونه دیگه مونده.
گفتم: اجازه بدین لااقل یک چتر بهتون بدم… پاهاتون خیسه، مریض میشین.
سرش را تکان داد و با لهجه جنوبی گفت: نه. نذروم این بود که با پای برهنه باشوم. خیسی و بارون هم جزئی از نذرومه.
آن لحظه، احساس کردم باران برای او نه سرما داشت، نه سختی؛ انگار داشت برای استقبال پسرش قدم برمیداشت.
زن رفت؛ در را بستم اما از پنجره دیدم.آرام و خسته در باران داشت دور میشد.
ظرف شلهزرد را باز کردم؛ بخار گرمِ همراه با بوی زعفران خانه را پر کرد. کمی مزهاش کردم؛ مزهاش ترکیبی از امید و اندوه بود.
بیاختیار زیر لب گفتم: خدایا: خواسته اونو برآورده کن.
اکنون هر وقت باران میبارد، من ناخودآگاه یاد آن زن و آن صحنه میافتم.
سالهای آخر جنگ هشتساله بود و آن زن از زنان مهاجر آبادان بود که در شیراز ساکن شده بودند. الان آن دخترک باراننام باید زنی سیوچند ساله باشد. من از سرنوشت پدر باران و مادربزرگش بیخبر ماندم، اما نام باران همیشه برایم یادآور پدری شجاع و مادربزرگی صبور و امیدوار است؛ و نام باران برایم روزنه امید و وعده رویش و ادامه زندگی است.
هر وقت باران میبارد، انگار آن خاطره دور دوباره در ذهنم زنده میشود؛ صدای قطرهها روی شیشه، پاهای برهنه آن زن در کوچه خیس، بوی زعفران شلهزرد و دعایی که برای پدر باران کردم.
02.02.1405.Habib Karimi