هوا کمکم رو به تاریکی میرفت؛ مرد از اتوبوس پیاده شد. تا روستایش سه کیلومتر بیشتر نبود، اما در این سکوت و بیکسی مسیر طولانیتر به نظر میرسید.مدتی منتظر ماند، شاید وسیلهای از راه برسد. هیچ صدایی جز وزش باد در کوره راه خاکی نبود.
هوا کاملا تاریک شد،چارهای نداشت. باید پیاده میرفت؛ داروهای همسرش نباید حتی ساعتی دیر میرسیدند.
کیفش را که با طناب مثل کوله پشتی بسته بود، پشتش محکمتر کرد و با قدمهای مصمم به راه افتاد.
هنوز خیلی نرفته بود که صدایی غریب در سکوت پیچید، انگار کسی با صدای بلند و غیر معمول میخندد، . مرد ایستاد. یک لحظه کنجکاو شد، تا به دنبال صدا بگردد. یاد حرف پدرش افتاد که میگفت: صدای زوزه کفتار اغلب شبیه خندهی آدمیزاد است؛ اما این صدا عجیبتر بود، مزخرف و نزدیکتر به یک تمسخر.
چند دقیقه بعد، انگار شبحی از میان کوره راه گذشت… تندتر قدم۱ برداشت و لحظهای ایستاد. چیزی نبود. یا شاید بود و پنهان شد.دلش نمیخواست برگردد.
کیف را جابهجا کرد، طناب را از دور آن باز کرد و هر دو را روی دوش خود گذاشت و با امید بیشتر و جدی تر قدم برداشت.
همان لحظه صدای خشکی از پشت سرش شنید؛ ایستاد. نفس در سینهاش حبس شد. در تاریکی گوش کرد. هیچ، فقط باد… اما احساس کرد کسی پا به پایش می آید حسی مبهم و ترسناک به او دست داد.
مرد دیگر نمیتوانست تشخیص دهد ترسیده یا فقط خسته است. با شتاب بیشتری راه افتاد، اما هر بار که گام برمیداشت، آن صدای خشخش پشت سر هم تکرار میشد شاید یک نفر انسان، یا یه حیوان باشد و یا شاید ماری غضبناک که هر بار چنبره میزند و به جلو میپرد تا به او برسد.
قدمهایش تندتر و تندترشد. صدای خش خش هم پشت سرش روی خاک کشیده میشد .آهسته، درست در فاصلهای نزدیک، طوری که انگار کسی دقیقا یک متری او بود.…ایستاد. صدا هم ایستاد. آرام خواست به عقب نگاه کند اما جرات چرخاندن سر خود را نداشت.
قلبش به تندی میزد. نگاهش را به اطراف دوخت اما فقط تاریکی بود و صدای باد که وحشت او را بیشتر میکرد. بیاختیار شروع کرد به دویدن؛ کیف روی دوشش تکان میخورد و به شانهاش میکوبید، دهانش خشک و ضربان قلبش بشدت بالا رفته بود. اما هر چه تندتر میدوید، صدای خشخش هم تندتر دنبالش میکرد . بیوقفه، سمج و بیرحم .حس حضور کسی که تعقیبش میکند، بیآنکه دیده شود....
درنزدیکی آبادی تنها نور کمرنگ چراغ خانهها را میدید که گاهی محو و پیدا میشدند. با آخرین توان خودش را به اول روستا رساند، دو زانو روی خاک نشست و نفسی عمیق کشید.
هنوز صدای خشخش در گوشش میپیچید.بعد از چند دقیقه دست برد تا کیف را از دوشش زمین بگذارد که ناگهان متوجه شد قلاب کوچکی که سر طناب بوده در سراسر راه به خاک کشیده میشده!!!!
مرد لحظهای مات ماند ، لبخند تلخی میان خستگی و ترس زد. به تاریکی پشت سر نگاه کرد؛ جاده خالی بود. تنها چیزی که باقی مانده بود .حس دلهره و وحشت او ، همراه باخط باریکی از خاک که قلاب رویش کشیده شده بود. دیگر نیازی به دویدن نبود؛ با آرامش و خیال راحت راه افتاد تا دارو را زودتر به همسرش برساند...

پینوشت:
ترس ها اغلب یا ساخته ذهن هستن و یا برداشت اشتباه از یک اتفاق ساده!!