ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

بند قرمز

.
.

رنگ شلوار بدک نبود، اما دقیقاً اندازه قد و قواره‌ی پسرک نبود. عیدی‌ای که پدر برایش آورده بود، موقع خرید کمی بزرگ‌تر انتخاب شده بود؛ چون می‌گفت: «بزرگ‌تر باشد می‌شود کاری‌اش کرد، اما اگر کوچک باشد هیچ کاری نمی‌شود کرد. از این گذشته، بچه در حال رشد است؛ امسال نشد، سال دیگر حتماً اندازه‌اش می‌شود.»

پسرک فقط نگران نداشتن کمربند بود؛ اینکه چطور شلوار نو را روی کمرش محکم کند. شلواری که بیش از ده سانتی‌متر برایش گشاد بود. وقتی آن را پوشید، متوجه شد خیلی بزرگ است؛ به‌طوری که توی هر جیب عقبش یک کتاب قطور هم راحت جا می‌گرفت. فکری به خاطرش رسید؛ دهانه‌ی پاچه‌ها را چند بار تا زد و رو به مادرش گفت: «ببین، قدش الان دقیقاً اندازه‌ام شد!»

مادر با لبخند گفت: «خوب شد.» و برای رفع نگرانی پسر ادامه داد: «صبر کن، کمربندت را هم درست می‌کنم.» بلافاصله به انباری رفت و با یک دامن قرمز برگشت. پسر تا دامن را دید، جا خورد و گفت: «مادر، این چیه؟»

مادر در حالی که بند قرمز رنگ را از دامن جدا می‌کرد گفت: «بیا، این بند را به‌جای کمربند ببند.» بعد کمک کرد تا بند را دور کمر شلوار گشاد ببندد.

پسرک خوشحال بود، اما هنوز در چهره‌اش ردی از نگرانی دیده می‌شد؛ نگرانی برای رنگ قرمز بند دامن که حالا نقش کمربند را برایش بازی می‌کرد. مادر که متوجه ماجرا بود، بلوز پسرک را از شلوار بیرون آورد و روی آن انداخت و گفت: «بیا، دیگه هیچ‌کس بند قرمز را نمی‌بینه.»

کمی بعد، مادر متوجه شد که قسمتی از بند قرمز از جلوی شلوار بیرون زده است. بند را باز کرد و دوباره به‌جای کمربند بست، این بار طوری که گره‌اش پشت کمر باشد. گفت: «این‌جور بهتره؛ گره بند زیر بلوزت پنهان می‌مونه و اصلاً دیده نمی‌شه.»

پسرک چهره‌اش باز شد. صاف ایستاد و دو دستش را در جیب‌های جلو برد. سعی کرد دستانش را تا انتهای جیب‌ها ببرد. کمی به جلو خم شد، اما دستانش به ته جیب نمی‌رسید. بیشتر خم شد، باز هم نرسید. مجبور شد دست‌ها را تا آرنج در جیب فرو کند؛ حالا او دولا شده بود و از اینکه بالاخره به ته جیب رسیده، خنده‌ای تلخ روی لبانش نشست.

مادر گفت: «مادرجان، مجبور نیستی حتماً تا انتهای جیب دست‌هایت را ببری.»

پسرک با معصومیت گفت: «خب اگه بخواهم چیزی را که در جیب گذاشته‌ام بردارم، چه کار کنم؟»

مادر گفت: «اون‌وقت طوری نیست؛ فقط دولا شو.»

پسرک چند قدم با شلوار نو راه رفت؛ حس کسی را داشت که در جمع دوستانش قدم می‌زند، در حالی که آن‌ها همه لباس‌های شیک پوشیده‌اند. چرخی زد و شلوار انگار یک دور دور خودش چرخید. رنگ سبزه‌ی پسرک با پیراهن قهوه‌ای و شلوار آبی تند، او را شبیه مترسکی کرده بود که در ورودی جالیز، باد آن را به حرکت درمی‌آورد.

روز بعد، پسرک راهی مدرسه شد. زنگ اول و دوم گذشت و زنگ سوم، زنگ ورزش بود. معلم در حیاط مدرسه بچه‌ها را به دو تیم تقسیم کرد. پسرک چون می‌دانست شلوارش برای دویدن مناسب نیست، ترجیح داد در دروازه بایستد.

بازی شروع شد و بچه‌ها به جنب‌وجوش افتادند. در یک صحنه، شوت سنگینی به‌سوی دروازه شلیک شد. توپ در هوا اوج گرفت و از روی سر چند بازیکن عبور کرد و مستقیم به سمت دروازه آمد. پسرک نفسش را در سینه حبس کرد و پرید. دستانش در هوا باز شد و لحظه‌ای بعد توپ در دستانش آرام گرفت. او موفق شده بود! وقتی توپ را در هوا با دو دستش گرفت، همه او را تشویق کردند.

همین بالا پریدن‌ها باعث شد گره قرمز بند شلوارش از زیر بلوز بیرون بیفتد. مهاجم تیم حریف چشمش به آن گره افتاد و تصمیم گرفت انتقام بگیرد.

چند لحظه بعد که توپ پاس داده شد و پسرک برای گرفتن آن در هوا پرید، مهاجم به بهانه‌ی سر زدن توپ نزدیک شد و با یک حرکت سریع گره بند را کشید. همان لحظه، گره باز شد.

با باز شدن بند، شلوار گشاد از پایش پایین خزید و آرام روی کفش‌هایش افتاد.

با این صحنه، صدای هیاهو و خنده در حیاط به پا شد. بچه‌های تیم حریف شروع کردند به خندیدن و یک‌صدا فریاد می‌زدند: «بند قرمز! بند قرمز!»

پسرک در آن وضعیت توپ را رها نکرد. خم شد، سعی کرد با یک دست شلوار را بالا بکشد اما نشد؛ ناچار توپ را به زمین حریف پرتاب کرد و خم شد تا با دو دست شلوارش را بالا بکشد.

اما وقتی شلوارش را بالا کشید و ایستاد، دید بچه‌های هم‌تیمی‌اش، پیش از آنکه داور بخواهد حرکتی کند، مثل یک دیوار انسانی دور او حلقه زده‌اند تا صحنه‌ی شلوار پایین‌افتاده‌ی او را کسی نبیند.

معلم ورزش که حالا به صحنه رسیده بود، سوت ممتدی زد و بازی را متوقف کرد. بعد به سمت پسرک آمد، با مهربانی دستی به شانه‌اش زد و گفت: «احسنت... چیزی نشده.»

پسرک در میان حلقه‌ی دوستانش ایستاد. شلوارش را که بالا کشیده بود، این بار دیگر دنبال جای گره در پشت کمر نگشت. خودش با دست‌های مصمم بند قرمز را دور کمرش پیچید و گره آن را درست در جلوی شلوار، همان‌جا که همه ببینند، محکم کرد.

سکوت عجیبی بر حیاط مدرسه حکم‌فرما شد.

بازی دوباره شروع شد. پسرک دیگر نگران نبود؛ او حالا در دروازه ایستاده و بند قرمز بر کمرش مثل مدالی می‌درخشید

قرمزفوتبالورزشخاطرهداستان
۰
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید