
آقا دروغ چرا؛ من از تاریکی میترسم. از همان وقتی که یادم میآید، شب و تاریکی برایم همیشه مثل کابوس بوده است. حالا دلیلش چیست؟ لابد روانشناسها برایش اسمهای طولانی و پیچیده دارند، اما برای من فقط یک چیز است: ترس.
بچه که بودم، اگر شب مجبور میشدم از اتاق بیرون بروم، باید آنقدر خواهش و التماس میکردم تا یکی همراهم بیاید. هنوز آن شبهایی را که با برادرم در باغ میرفتیم خوب یادم هست. نامرد ناگهان مرا وسط تاریکی تنها میگذاشت و خودش میدوید طرف خانه. من هم پشت سرش میدویدم؛ نه از سر ورزش و نشاط، بلکه از ترس خالص. وقتی به خانه میرسیدم، مادرم از رنگ پریدهام میفهمید چه بر سرم آمده. میپرسید: «چی شده؟ بازم ترسیدی؟»
اما غرورم اجازه نمیداد اعتراف کنم. چون اگر میگفتم بله، فردا شب برادرم با برنامهریزی دقیقتر پروژهی «بیا بترسانیمش» را اجرا میکرد. این ترس با من بزرگ شد؛ حتی وقتی ازدواج کردم هم دست از سرم برنداشت.
یک بار برای تفریح با خانواده به شیراز رفتیم. شب گذرمان به لوناپارکی افتاد که روی کوه ساخته شده بود. تا اینکه رسیدیم به تونل وحشت. سوار واگنهای کوچکی شدیم و قطار آرام داخل تاریکی خزید. ابتدا همه چیز عادی بود، اما ناگهان تاریکی مطلق همه جا را گرفت. چراغ قرمز کمنوری روشن شد و سایهی شاهینی بزرگ از بالای سرمان عبور کرد. بالهایش آنقدر نزدیک بود که انگار واقعاً به سر و صورتمان میخورد.
بچهها با ترس و خنده جیغ میکشیدند. کمی جلوتر به تابوتی رسیدیم که مردهای در آن خوابیده بود. بدنش در آن نور کم آرام تکان میخورد؛ صحنهای که حتی بزرگسالان هم دلشان میلرزید. جلوتر یکی را دیدیم که از طناب آویزان بود و پاهایش مثل بید میلرزید. همانجا با خودم گفتم:
«آخر چه لذتی دارد آدم پول بدهد تا تمرین سکتهی قلبی کند؟»
در همین فکرها بودم که چند آدمنما با لباس اسکلت و شمشیر به ما حمله کردند. از ترس زبانم بند آمده بود. همسرم که فهمیده بود ماجرا فقط نمایش است، بلند گفت: «آقا بس است! بچهها ترسیدند.»
البته اگر میخواست دقیقتر بگوید، باید میگفت: «شوهرم نصفجان شد.»
سالها گذشت. بچهها بزرگتر شدند و یک شب در پارک ارم تهران، دوباره گذرمان به تونل وحشت افتاد. این بار همه شجاع شده بودیم. حتی من شروع کردم به غرغر کردن:
«دیدید؟ همهاش الکیه…»
اما درست در بخش پایانی، مرد قدبلندی با یک ارهبرقی غولپیکر جلوی راه سبز شد. صدای وحشتناک اره در فضای بسته پیچید و به سمت جمعیت حمله کرد.
ناگهان همه چیز به هم ریخت. زن و مرد و بچه به هر سمتی میدویدند. اره چند بار از کنار گوش من هم رد شد. وقتی خیلی نزدیکم شد، از ته دل گفتم:
«آقا بسه دیگه! بچهها میترسن!»
مرد لحظهای مکث کرد و زیر لب گفت:
«نگران نباش… الکیه. تیغ نداره.»
همین یک جمله کافی بود تا ترسم ناگهان فرو بریزد. آرام رفتم کنارش ایستادم. او دوباره گاز داد و به سمت جمعیت دوید و من هم ناخودآگاه پشت سرش راه افتادم.
حالا دیگر ترس جایش را به شیطنت داده بود. هر کسی را که میدیدم خیلی خونسرد ایستاده، با دست به مرد نشان میدادم:
«اون یکی… اون هنوز نترسیده!»
رسماً شده بودم دستیار ارهبرقی.
یکدفعه چشمم افتاد به رفیقم که با قیافهای قهرمانانه ایستاده بود و اطراف را نگاه میکرد؛ از آن نگاههایی که یعنی: «دیدید؟ اصلاً هم ترسناک نیست.»
آرام به مرد گفتم:
«اون… اون خیلی ادعاش میشه.»
مرد هم فهمید. اره را گاز داد و مستقیم رفت سمتش.
رفیقم اول لبخند زد.
بعد اره از بیخ گوشش رد شد.
و ناگهان چنان دوید که اگر مسابقهی دو برگزار میشد، احتمالاً مدال طلا را میگرفت.
من همانجا ایستاده بودم و از خنده رودهبر شده بودم.
اما ناگهان مرد برگشت طرف من و اره را بالا آورد.
یک لحظه به اره نگاه کردم.
و تازه فهمیدم تیغ دارد.
آن هم نه یک تیغ کوچک…
بلکه تیغی که با سرعت میچرخد.
همان لحظه فهمیدم شجاعت هم برای خودش حد و مرزی دارد.
نیمچرخی زدم و با تمام توان دویدم طرف خروجی. وقتی بیرون پریدم، ایستادم و نفسنفس زدم. مرد هم تا دم در آمد، اره را پایین آورد و خندید.
گفت: «دمت گرم! آخرش را خوب اجرا کردیم.»
آنجا فهمیدم ترس من مثل سایهام است. گاهی فکر میکنم اره تیغ ندارد و شجاع میشوم، و لحظهای بعد میبینم تیغ دارد و پا به فرار میگذارم.
ترس از تاریکی برای من مثل یک دوست قدیمی است.
چراغ که خاموش میشود، آرام در گوشم میگوید:
«سلام…
من هنوزم با توام.»
:::