
باران هنوز میبارید.
جرأت نمیکردم تکان بخورم. پاهام زیر سر تاتی گرم شده بود. نفسهایش آرام و منظم بالا میآمد و پایین میرفت.
گاهی باران اونقد تند میشد که صدای برخورد قطرهها با آب حوض در حیاط میپیچید. بعد دوباره آرامتر میشد.
فقط نگاش میکردم. روبان قرمزش شل شده بود و گوشهاش روی گونهاش افتاده بود. چند تار مو هم رو پیشونیش چسبیده بود.
دلم میخواست اون تار موها را کنار بزنم. یه لحظه دستم رفت طرف صورتش؛ میخواستم موهای روی پیشونیشو کنار بزنم… اما جرأت نکردم. ترسیدم بیدار بشه.
یه بار در خواب کمی تکان خورد. نفس در سینه ام حبس شد. سرش را چرخوند و آرومتر روی پاهام جا گرفت.
باران کمکم آرومتر شد.
همونجا، زیر صدای باران، نمیدونم کی خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم، هوا روشن شده بود.
تاتی دیگر روی پاهام نبود.
دیدم تو آشپزخانه است. از کنارم رد شد و رفت توی حیاط. لب حوض نشست، روبانش را باز کرد، موهاشو را با حوصله جمع کرد و دوباره پشت سرش بست.
من هم رفتم توی حیاط.
آفتاب تازه از پشت دیوار بالا آمده بود. عطر گلهای محمدی از باغچه بلند بود و گنجشکها روی دیوار سر و صدا میکردند.
حوض لبالب از آب باران پر شده بود. تاتی خم شد و با دستش آب را کمی تکان داد. روبان قرمزش در آفتاب صبح برق میزد.
همان موقع که داشت کتری را پر میکرد، پرسید:
— خوب خوابیدی؟
گفتم:— آره.
گفت:— متوجه شدی من اومدم تو اتاق؟
گفتم:— کی اومدی؟
گفت:— همون وقتی که بارون تند شد.
فقط لبخند زدم.
با تبسم ادامه داد:
— وقتی بارون گرفت، میخواستم جام رو بیارم تو اتاق. گفتم شاید بیدار بشی… برای همین فقط پتو رو برداشتم. اومدم سرمو گذاشتم رو پاهات. راحت خوابم برد.
باز هم فقط لبخند زدم.
بعد رفت تو آشپزخانه و همونجا بساط صبحانه را چید. نان تازه، پنیر، عسل و استکانهای چای را روی سفره گذاشت.
چند بار با قاشق برام عسل روی لقمه مالید و به طرفم گرفت. یک بار که لقمه را نگرفتم، خندید و گفت:
— دلت میاد لقمه عسلو از دست من نگیری؟
صورتم داغ شد. چیزی نگفتم و لقمه را گرفتم.
بعد از صبحانه، سفره را جمع کرد. من رفتم توی اتاق و خودم را با کتاباش مشغول کردم. کتاباش مرتب در قفسه چیده شده بود. لای بعضیاشون گل خشک یا تکهای کاغذ دیده میشد.
چند لحظه بعد تاتی اومد تو اتاق. از قفسه، کتاب اشعار فریدون مشیری را بیرون کشید و داد دستم.
گفت: شعر کوچه اش رو بارها خوندم. تو هم بخون. از این به بعد هر وقت بخونیش، یه خاطره خوب ازش خواهی داشت.
لبخند زدم و کتاب را گرفتم.
چند دقیقه بعد دیدم داره قفسه یخچال را بیرون میاره. رفتم کنارش و گفتم:
— چی شده؟
گفت:— پارچ آب سوراخ بوده. قفسهی وسط کلاً زیر آبه.
گفتم:— بذار کمکت کنم.
یه طرف قفسه را گرفتم، او هم اون طرفش را. قرار شد با هم بیرونش بکشیم. من آستین کوتاه بودم و او آستین بلوزش را بالا زده بود. پوست دستش خنک بود.
وای خدا… داغ شدم.
با صدای لرزان گفتم:
— هماهنگ باش… با هم بکشیم.
هر دو خم شدیم. شونههامون به هم نزدیک شد.
احساس میکردم صورتمون یکی شده.
عجیب بود؛ جلوی هوای سرد یخچال ایستاده بودیم، اما انگار هر دو آتش گرفته بودیم.
قفسه بیرون آمد.
اما دلم میخواست همونجا، در همون حالت، بیشتر بمانیم.
بعد از تمیز کردن یخچال، رفت توی اتاقش و ضبط را روشن کرد.
صدای معین پیچید:
«بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته…»
بعد کنارم نشست و گفت:— بیشتر وقتا اینو تو اتاقم گوش میدم.
گفتم:— خیلی قشنگه.
بلند خندید، لپم را کشید و گفت:
— تو هم مثل منی.
عصر، بعد از مرتب کردن ایوان، چشمش به کفش هام افتاد.
گفت:— چه کفشهای قشنگی داری!
با لبخند گفتم:— قابل نداره.
همونجا رو زمین نشست. کفشها را برداشت و پوشید. بنداشو را محکم کرد، ایستاد و مستقیم آمد سمتم.اونقد نزدیک که نفسش را حس میکردم.
زل زد توی چشام و گفت:— من این کفش ها رو دیگه بهت نمیدم. مال من شد.
گفتم:— من که گفتم باشه، مال خودت.
گفت:— نه… اینجوری نه.
برگشت درکفشکن را باز کرد، یه جفت کفش طوسیرنگ با دو خط سفید برداشت و آورد طرفم. روی زمین نشست، مچ پایم را گرفت و گفت:
— بذار کنم پات.
من هم روبهرویش نشستم. بندهای کفش را شل کرد و با دست خودش کفشها را به پایم پوشاند.
بعد مثل بچهها مچ دستم را گرفت و با هم بلند شدیم.
کنارم ایستاد و گفت:
— راه برو ببینم بهت میاد.
چند قدم رفتم. دقیقاً اندازهام بود. برگشتم و گفتم:
— خوبه… ولی اینها از کفشهای خودم بهترن.
خندید و گفت:
— دیگه معامله تمومه.
من هم گفتم:
— اون کفشها هم خیلی بهت میاد.
کمی مکث کرد. به کفشها نگاه کرد، بعد سرش را بالا آورد و با خنده گفت:
— بیاد یا نیاد… همین که پای تو بوده برام خیلی ارزشمنده.
همونطور که این را میگفت و میخندید، روبان قرمزش در آفتاب میدرخشید.
و من حس کردم کفشامون را عوض کردیم هیچ…دلامونم عوض کردیم.دل داده بودیم به هم.