
در جوانی، آنطور که خیلیها تجربه کردهاند، یکبار در اتوبوس بینشهری شلوغی نشسته بودم. روبهروی من، دختری زیبا کنار مادرش نشسته بود.
با خامیِ آن روزها تصمیم گرفتم با حرکات نمایشی، شماره تلفنم را به او برسانم. چند بار با ژستهای پیچیده سعی کردم توجهش را جلب کنم.
دختر ابتدا چیزی نگفت، اما با اصرار من رو به مادرش کرد و فهمیدم میگوید:
«این آقا مزاحم من شده.»
مادر بیدرنگ شانهی مرد جلویی را زد؛ پدر دختر.
مرد برگشت، نگاهم کرد… و فقط لبخند زد.
نه خشم، نه فریاد؛ فقط لبخندی عمیق و معنادار.
آن مسیر طولانی، جهنمیترین سفر عمرم شد.
هر بار نگاهم به چهرهی آن پدر مهربان میافتاد، همان لبخند تکرار میشد؛ انگار میگفت:
«پسرم، اگر میخواستی مکالمهای را شروع کنی، راههای بهتری هم بود.»
او میتوانست مرا رسوا کند، اما ترجیح داد با قدرت یک لبخند، ادب را به من بیاموزد.
او قهرمان اخلاق آن سفر بود.
شما بجای اون پدر بودین چه برخوردی میکردین؟