ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

کاش زودتر گفته بودم

.
.

سخت عاشقش بودم .او همیشه در فکرم بود اگر سر سفره غذا می‌نشستم، همین که یادش می‌افتادم اشتهایم کور می‌شد. قاشق در دستم می‌ماند و غذا سرد می‌شد.

اگر می‌خواستم درس بخوانم، چند خط بیشتر جلو نمی‌رفتم؛ ذهنم آرام‌آرام از روی کتاب بلند می‌شد و می‌رفت جایی که او بود.

اگر با رفقا حرف می‌زدیم و یکی کلمه‌ای مثل عشق یا دوست یا محبت می‌گفت، انگار کسی دکمه‌ای در ذهنم می‌زد؛ تصویر چهره او می‌آمد و همه‌چیز روی همان تصویر قفل می‌شد.

گاهی در خوابگاه با خودم می‌گفتم بروم کتابخانه شاید حواسم پرت شود. اما وقتی در را باز می‌کردم می‌دیدم او هم آنجاست؛ نشسته و نگاهش روی در ورودی ثابت مانده، انگار منتظر است کسی وارد شود.

یا گاهی می‌رفتم سمت چمن‌های کوی دانشگاه که کمی تنها باشم، اما باز می‌دیدم او روی نیمکتی نشسته. همین‌که مرا می‌دید، نگاه کوتاهی می‌کرد و بعد سرش را پایین می‌انداخت.

کم‌کم فهمیدم ما با هم حرف نمی‌زنیم، اما با نگاه‌هایمان همه‌چیز را می‌گوییم.

تنها باری که واقعاً کنار هم نشستیم همان سفر اتوبوس بود. یک اتوبوس بین‌شهری. صندلی‌هایمان نزدیک هم افتاده بود. اول با تعارف آجیل و بیسکویت شروع شد. بعد چند جمله کوتاه. بعد سکوتی که عجیب راحت بود.

وسط راه یکی از مسافران شروع کرد مزاحمش شدن. من بلند شدم و جلویش ایستادم. حرف خاصی هم نزدم، فقط ایستادم. همان کافی بود که آن مرد عقب بکشد.

وقتی دوباره نشستم، نگاهش فرق کرده بود. در نگاهش چیزی بود شبیه قدردانی… شبیه اعتماد.

تا آخر سفر کم‌کم با هم حرف زدیم. حتی دفترچه خاطرات کوچکش را هم به من داد و گفت چند صفحه‌اش را بخوانم. من هم خواندم؛ چیزهایی از زندگی‌اش، تنهایی‌هایش، آرزوهایش.

از آن سفر به بعد دیگر غریبه نبودیم. اما عجیب این بود که با وجود این همه نزدیکی، هیچ‌کداممان آن کلمه ساده را به زبان نمی‌آوردیم.

روزها می‌گذشت.

نگاه‌ها ادامه داشت.

اما حرفی زده نمی‌شد.

تا یک شب که دیگر طاقتم تمام شد و با یکی از رفقای خوابگاه درد دل کردم. همه‌چیز را از اول تا آخر برایش گفتم.

کمی فکر کرد و چند راه پیشنهاد داد.

گفت از یکی از همکلاسی‌هایش کمک بگیر. بعد خودش گفت نه، شاید بد شود.

گفت نامه بنویس. باز خودش گفت نه، ممکن است دستش بماند و بعد دردسر شود.

آخر سر با بی‌حوصلگی گفت:

«برو مثل یک مرد با خودش حرف بزن.»

گفتم:

«جرأتش را ندارم.»

پوزخند زد و گفت:

«پس تو مردش نیستی.»

بعد هم در حالی که پتویش را می‌کشید روی سرش، زیر لب گفت:

«جگر شیر نداری سفر عشق مرو.»

کمی بعد هم غلتی زد و دوباره طوری که بشنوم گفت:

«گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش.»

آن شب تا صبح خوابم نبرد. با خودم کلنجار می‌رفتم. به خودم بد و بیراه می‌گفتم که چرا این‌قدر می‌ترسم.

آخرش نزدیک صبح خوابم برد.

در خواب دیدم با او در یک پیاده‌رو قدم می‌زنیم. کنار هم، آرام. حرف می‌زنیم و می‌خندیم. دست در دست هم.

یک جا به او گلی دادم. گل را بویید و از میان گل‌ها یک غنچه کند و روی جیب من گذاشت.

اما ناگهان ماشینی کنارمان ترمز کرد. یکی از بچه‌های هم‌دانشگاهی پیاده شد. با یک دست مرا کنار زد و با دست دیگر دست او را گرفت. هر دو سوار شدند و ماشین دور شد.

از شدت ناراحتی از خواب پریدم.

رفیقم را بیدار کردم و خوابم را گفتم. با چشم‌های نیمه‌باز غر زد و گفت:

«می‌بینی؟ شل بازی دربیاری عشقت را می‌دزدند.»

بعد هم گفت:

«اگر عرضه داری همین صبح برو بگو دوستت دارم.»

صبح زود بلند شدم. صبحانه خوردم. لباس شیکم را پوشیدم و کلی عطر زدم. تصمیمم را گرفته بودم.

می‌دانستم ساعت هفت کلاس دارد. رفتم جلوی سالنی که کلاسش آنجا برگزار می‌شد ایستادم.

از اضطراب داشتم می‌مردم. هر کس مرا می‌دید می‌فهمید آرام و قرار ندارم. هرچه به ساعت هفت نزدیک‌تر می‌شد، ضربان قلبم تندتر می‌شد.

هی دعا می‌کردم تنها بیاید.

اما وقتی از دور پیدایش شد، دیدم با یکی از دوستانش می‌آید. آرام و خونسرد راه می‌رفت.

وقتی نزدیک شد، یک لحظه نگاهمان به هم افتاد. همان نگاه آشنا.

بی‌اختیار گفتم:

«ببخشید…»

هر دو ایستادند.

گفتم:

«می‌شه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»

دوستش نگاهی به او کرد. او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:

«تو برو کلاس… من الان میام.»

وقتی دوستش رفت، چند ثانیه فقط روبه‌روی هم ایستادیم.

گفت:

«گفتی کاری داشتی؟»

نفسی عمیق کشیدم. حس می‌کردم تمام جمله‌هایی که دیشب تمرین کرده بودم از ذهنم فرار کرده‌اند.

گفتم:

«راستش… مدت‌هاست می‌خواهم چیزی بگم.»

سکوت کرد. منتظر ماند.

بالاخره گفتم:

«من… تو را خیلی دوست دارم.»

چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آرام گفت:

«می‌دانستم.»

قلبم تندتر زد.

اما بعد آه کوتاهی کشید و ادامه داد:

«ولی خیلی دیر گفتی.»

انگار کسی یک‌باره دنیا را از زیر پایم کشید.

گفت:

«چند روز پیش خانواده‌ام برایم خواستگار قطعی آوردند… و من قبول کردم.»

هیچ حرفی نداشتم بزنم. فقط نگاهش می‌کردم.

او هم ناراحت به نظر می‌رسید. گفت:

«اگر زودتر می‌گفتی… شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.»

بعد آرام خداحافظی کرد و رفت داخل کلاس.

من همان‌جا ایستادم. همان جایی که چند دقیقه قبل با هزار امید منتظرش بودم.

ناگهان خواب دیشب مثل یک تصویر روشن در ذهنم برگشت؛

همان پیاده‌رو… همان گل… و همان ماشینی که آمد و او را با خود برد.

آن موقع فکر کرده بودم فقط یک خواب آشفته است.

اما حالا فهمیدم خوابم بی‌دلیل نبود؛ انگار ذهنم از قبل می‌دانست اگر دیر بجنبم، او از کنارم خواهد رفت.

آن روز او رفت…

و من آرام‌آرام یاد گرفتم فراموشش کنم.

اما یک درس بزرگ برای همیشه در ذهنم ماند:

بعضی عشق‌ها

نه به خاطر نخواستن،

بلکه فقط به خاطر چند لحظه دیر گفتن

برای همیشه از دست می‌روند.

عشقخاطرهدانشگاهداستان
۴
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید