
اگر روزی خشمگین شدید، بیدرنگ یقه خود را بگیرید و بابت این «ناپاکی» به صورت خود سیلی بزنید! اگر غم به سراغتان آمد، آن را مثل یک زباله متعفن در عمیقترین چاه روحتان دفن کنید و روی آن بتن بریزید. به ما یاد دادهاند که انسانِ خوب، مجسمهای خندان از جنس پلاستیک است که نه میرنجد و نه فریاد میکشد. اما حقیقت تلخ اینجاست: این تلاش وسواسی برای «خوب بودن»، ما را به موجوداتی بیروح، منجمد و بیگانه با خویشتن تبدیل کرده است که در برهوتِ بیاحساسی دست و پا میزنند
تلاش برای نگه داشتن اجباری احساسات خوشایند، درست مثل کاشتن گلهای مصنوعی در باغچه است؛ زیبا به نظر میرسد اما بویی ندارد و رشد نمیکند. سرکوب آنچه «منفی» مینامیم (مثل خشم، حسادت یا ترس)، نه تنها آنها را از بین نمیبرد، بلکه باعث ایجاد یک «میانمایه عاطفی» میشود. در این وضعیت، فرد نه لذت واقعی را میچشد و نه غم را؛ بلکه در منطقهای کرخت و مرده زندگی میکند. جامعه مدرن با آسیبشناختی کردنِ احساسات طبیعی، ما را دچار «تغذیه ناقص عاطفی» کرده است.
برخلاف تصور عمومی، احساسات ناخوشایند ابزارهای حیاتی برای بقا و سلامت روان هستند.
خشم و ترس: سیستمهای هشداردهندهای هستند که به ما میگویند در محیطی ناعادلانه یا سوءاستفادهگر قرار داریم. کسی که خشم خود را حس نکند، در برابر تعرض دیگران بیدفاع میماند.
غم: به ما کمک میکند تا با فقدان کنار بیاییم و ارزشهایمان را بازشناسیم.
سلامت روان واقعی در کنترل وسواسگونه احساسات نیست، بلکه در «انعطافپذیری عاطفی» است. پذیرش بیقید و شرط تمام طیفهای احساسی—حتی در اوج تنهایی و سردرگمی—تنها راه رسیدن به عزتنفس پایدار و تمامیتِ انسانی است. احساسات مانند وضعیت آبوهوا غیرقابل پیشبینی و خارج از اراده ما هستند؛ تلاش برای تغییر اجباری آنها، تنها به بیگانگی بیشتر از خودِ واقعیمان منجر میشود.
این مقاله به درک بهتر شما از موضوع یاری میرساند: (معضل کمبود عاطفی)