ویرگول
ورودثبت نام
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
خواندن ۶ دقیقه·۹ ماه پیش

مردی که در رویای خود گم شد

پارت اول

دوست نداشت دستش ساعت ببندد یا در خانه‌اش ساعت دیواری یا رومیزی داشته باشد. می‌گفت: «چه تفاوت می‌کند که چه ساعتی باشد؟ همه این علائم زمان، مسخره است.»

چند سالی بی‌وقفه کار کرد. شبانه‌روز زحمت کشید و پول روی پول گذاشت. از بانک هم بدش می‌آمد؛ می‌گفت: «بانک، کلک سرمایه‌دارهاست. همان بهتر که پول‌ها را جایی مخفی کنم.» خانه‌ای قدیمی کرایه کرده بود و در همان‌جا هم کار می‌کرد، هم زندگی.

دوست و آشنای اندکی داشت. این‌که آدم تنها افسرده می‌شود، برایش بی‌معنا بود.

دیوارهای اتاقش پر از کتاب‌های مختلف بود. بعضی از آن‌ها را خودش ترجمه کرده بود. سعی می‌کرد فقط ترجمه کند و در مطالب کتاب غرق نشود.

چند سالی است که فقط برای خرید مایحتاج زندگی بیرون می‌رود و دست‌پر برمی‌گردد.

چهره‌ای ساده و مهربان دارد، و دیگران حس می‌کنند مثل روحی سرگردان، گاهی در خانه می‌ماند و گاه‌به‌گاه بیرون می‌آید.

دوست‌دختر یا همراهی ندارد و می‌داند که برقراری ارتباط آسان است، ولی حوصله‌اش را ندارد. می‌داند زن‌ها یا دخترها اگر وابسته شوند، خطرناک می‌شود.

در نوجوانی تجربه‌ی دوستی داشته، ولی حالا بی‌خیال این قصه‌ها شده.

در این سال‌ها کمتر به رستوران رفته و کم‌کم آشپز ماهری شده است.

مشروب دوست ندارد، سیگار نمی‌کشد، در جوانی به سینما علاقه‌مند بود و می‌گفت تنها سینماست که توانسته رویاها را روی پرده بیاورد.

رویاپرداز عجیبی بود؛ ایده‌هایی خاص به ذهنش هجوم می‌آورد و ساعت‌ها در رویاهایش غرق می‌شد. و از این غرق‌شدن، کیفور می‌شد.




پارت دوم

کم‌خواب بود و بیداری را دوست داشت.

مدتی بود که کتابی برای ترجمه نمی‌گرفت. ناشران، پی‌درپی تماس می‌گرفتند برای ترجمه‌ی کتاب، اما او کار قبول نمی‌کرد.

وقتی به فکر فرو می‌رفت و تخیلاتش جان می‌گرفت، گذر زمان برایش هیچ بود. به چه می‌اندیشید که این‌چنین خود را اسیر ذهن خویش می‌کرد؟ در یادداشت‌هایش نوشته بود:

«اگر نقاشی یاد می‌گرفتم، اگر تلاش می‌کردم رنگ‌ها را آن‌طور که احساسشان می‌کنم روی بوم بیاورم، شاید بعد از چند نقاش قدیمی مثل دالی و دیگران، من هم می‌توانستم رؤیا را آن‌طور که می‌بینم به تصویر بکشم.»

اما فرصت یادگیری را به‌خاطر کار برای خانواده‌اش از دست داد. وقتی به خودش آمد، جوانی‌اش کم‌کم گذشته بود. مادرش فوت کرد. پدرش، بر اثر مصرف زیاد الکل، به کمک خیرین به درمانگاه الکلی‌ها برده شد.

سال‌هاست که شهر کودکی و جوانی‌اش را ترک کرده. با تلاش خودش، هم مترجمی خوانده و هم کار کرده. و تا به خودش بیاید، نه تفریحی داشت، نه لذتی از جمع‌هایی که هیچ‌گاه برایش مفهومی نداشتند.

با خود، بی‌صدا و با رؤیاهایش حرف می‌زد.

ساعت‌ها در آسمان‌ها پرواز می‌کرد. به هر ستاره‌ای که می‌رسید، آن‌جا را هم مثل خودش، بی‌کس و تنها احساس می‌کرد. ستاره‌هایی که خودشان هم نمی‌دانستند چرا به‌وجود آمده‌اند و به چه کاری می‌آیند.

در بیابان‌های وسیع سیاره‌ها و ستاره‌ها می‌دوید، و خودش را ارباب آن فضاها می‌پنداشت. اما تا چشم کار می‌کرد، فقط تپه بود و بیابان. خالی از هر موجودی، جز خودش که روی آن‌ها قدم می‌گذاشت. و بعد از طی مسافتی، حوصله‌اش سر می‌رفت و دوباره، پروازکنان به سیاره‌ای دیگر می‌رفت.

و آن‌جا، خنده‌اش می‌گرفت؛

به دانشمندان آمریکایی و روسی که با آن‌همه هزینه و افتخار، از مدار زمین خارج می‌شدند…
در حالی که او، به‌آسانی فضانوردی می‌کرد.




پارت سوم

هوای داخل خانه گرم بود و هوای بیرون، خیلی سرد. حال بیرون رفتن نداشت. قهوه داشت، کمی بیسکوییت و نان هم داشت. چند عدد کنسروی که دوست داشت هم خریده بود. سیگار نمی‌کشید و مشروب هم نمی‌خورد. با خودش گفت: «همین مرا بس.»

آن روز تصمیم گرفت تا می‌تواند، نخوابد.

قهوه‌اش را ردیف کرد. آب جوش در فلاکس ریخت. چای هم دوست داشت.

در حین خوردن قهوه با شکم گرسنه، تکه‌ای نان کند و شروع به خوردن کرد.

پتو را روی پاهایش کشید. بخاری برقی‌اش نیاز به تعمیر داشت، اما هنوز کار می‌کرد.

به بخاری نگاه می‌کرد که شیشه‌های پنجره را بخار گرفته بود، و از پشت آن بخارها، همه‌چیز بیرون تار و کدر به‌نظر می‌رسید.

هیچ‌وقت معنای واقعی کلمه‌ی "آرزو" را نفهمید. اما می‌گفت شاید "هدف" همان آرزویی‌ست که دست‌یافتنی‌ شده.

در همان لحظات که مشغول نگاه به پنجره‌ی بخارگرفته بود و قهوه‌اش کمی سرد شده بود، با خودش گفت: «بین قهوه و بخار پنجره پلی بزنم.»
از قهوه بخاری در نمی‌آمد. با چشمان باز تلاش کرد خودش را در بخارها پنهان کند، و برای اولین‌بار تمایلش به غرق شدن در مهی غلیظ را آشکار کرد.

خودش را در محوطه‌ای نیمه‌تاریک و نیمه‌روشن دید، هنوز لیوان قهوه در دستش بود. نمی‌دانست به کدام سمت برود. چرخید و چرخید، یک‌جا ایستاد، و از آن‌سو شروع به رفتن کرد. تا چشم کار می‌کرد، مه بود و مه. کمی هم احساس خنکی می‌کرد.

کمی راه رفت... و رفت. احساس کرد باید بنشیند و استراحت کند که نشستن همان و در آن هوای خنک خوابیدن همان.

لیوان نیمه‌پرش در دست بود و وقتی خوابش برد، لیوان از دستش افتاد و چند تکه‌ شد و هر تکه‌اش چندین تکه شد. چند لحظه بعد، اطرافش پر شد از شیشه‌های ریز و درخشانی که شبنم مه روی آن‌ها نشست و کم‌کم ناپدیدشان کرد.

او، همان‌طور که نشسته خوابیده بود، خواب دید که در اتاقی‌ست. کتری بزرگی روی بخاری برقی آرام می‌جوشید. بخار کتری تمام پنجره‌ها را پوشانده بود. لیوان به‌دست، به‌سوی پنجره رفت و با خود گفت: «باید بروم و خودم را در این بخارهای کدر مدتی گم کنم.»

احساس کرد تمام اطرافش مه گرفته. هیچ روشنایی، هیچ جانداری در اطراف دیده نمی‌شد. کمی که رفت، احساس خستگی کرد. نشست. لیوان به‌دست، خوابش برد.

لحظاتی بعد، در رؤیایی دیگر، وارد هزارتویی تونل‌مانند شد. مارپیچ‌هایی که هرجا می‌رفت، باز پیچ می‌خوردند و پیش می‌رفت.
در آن هزارتو چیزی جز خلأ و نیستی دیده نمی‌شد.
رفت و رفت و رفت…
تا از آن هزارتو خارج شد.
باز مه بود و مه.

رفت که ببیند آخر این مه کجاست…
که چشمش به چیزی خورد. جلوتر رفت. خودش را دید که خوابیده.
هرچه تکانش داد، بیدار نشد که نشد.

از خستگی، خودش هم خوابش برد.
گفت: «بهتر است تکیه دهم به خودم.»
و تکیه داد. به خودش و خوابش برد.

از خوابیدنِ او و خودش، مدت‌های زیادی گذشت و هیچ‌کس نبود آنها را بیدارشان کند؛
چرا که هر دو، خواب دیدند در هزارتویی دیگر، بی‌پایان، راه می‌روند.
نه به هم می‌رسند، نه به انتهای این هزارتوی رؤیایی.
آن‌ها اسیر تخیلات ناخودآگاه خود شده بودند.

و
هیچ‌وقت دیگر دیده نشدند.



چندین ماه بعد، وقتی مأمور شهرداری برای وصول قبض‌های مصرفی به خانه‌اش مراجعه کرد،
به کمک پلیس، در را شکستند و وارد خانه شدند.
او را دیدند، نشسته روی مبل، خوابش برده بود.
لیوانش روی زمین افتاده و خرد شده بود.
نگاهش به پنجره‌ی اتاقش خیره مانده بود.

گرد مرگ وجودش را فرا گرفته بود.

اما چشمانش، هنوز به پنجره نگاه می‌کرد…

در بخش خاص ادیبان شهرداری، او را دفن کردند.
کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را به انبار مخصوص موزه‌ی ادیبان منتقل کردند.
و به یادگار، نقاشی‌ای از او کشیدند؛ همان‌طور که چشمانش با دقت به پنجره نگاه می‌کرد.

با این تفاوت که در آن نقاشی، بیننده را تماشا می‌کند.
و دستی از تابلو بیرون آورده،
انگار می‌خواهد از آن بیرون بیاید.

این اثر، احتمالاً در موزه‌ای در اسپانیا نگهداری می‌شود.

پایان

خیالات حمید کردی
اواسط بهمن ۱۴۰۲ _ تهران

داستانداستانکداستان نویسیداستان ترسناکداستان تخیلی
۱۱
۱۲
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید