- «تا کجا؟» + «تا هروقت که جاده رفته باشه»
نشستم. به انتظارِ به انتهای جاده نرسیدن. جاده میرفت. ما در طرقش ممتد میشدیم. از چه چیزهایی دور میشدیم؟ از خودمان. از عقبهی ریشهها. از کواکبِ ماندن و درخششی که در اذهان جماعت، از کار نمیافتاد و پشت هر رفتن، چیزی، مچالهچیزی در من پاره پاره میشد. زمانی که جهانِ پشت سر، برایم از بین رفته بود، هنوز صدای چریدن پر خروشِ آن لاستیکهای فولادزره را بر توالیِ رفتن میشنیدم. میشنیدم و میدانستم که اگر همه چیز را باختهام، جادهی نامتناهی، چراگاه لاستیکهای گرسنهی او باقی میماند.
پژو پانصدوچهار آبی، برای بچههای سالِ 1997. قوزِ صیقلیِ کوچک سقفش، خشهای خاشخاشی کاپوتش، و آن داشبورد ملولِ ترکخورده از برادههای آفتاب. روزگار ما را احدی صدایش نمیکرد، ولی او میگفت: «این ماشین نفس داره. به وقتش حرف میزنه.» و او زبانش، مجوزِ دروغ نداشت. هر تقهی دمقش، هر لرزشِ بدنه بعد از سرفههای چرک، هر سوت بادبانها از درزِ خمیدهی درهایش، حرف داشت. درد داشت. میان عطشِ جاده، رنگ و بوی شهادت داشت. به مامان میگفتم: «نمیتونیم اسمشو وسیله بزاریم» چون فقط یک وسیله نبود؛ یک بایگانی بود. بایگانیِ سفرهایی که نه من را بنده شدند، نه او را مجال.
باد از خمارِ نیمهبازِ شیشهها، به جلوتِ بیقراری من و خلوتِ انکساری او میریخت و بوی باران نارسِ زردی را با خود میآورد که انگار میان آمدن پشیمان شده بود. راننده چهلساله نبود شاید، ولی چلچلهی آوازهخوانی بر زبریِ تهریشش نشسته بود و هر چروکِ پیراهنش به جلو زل زده بود. بینام بود و من بیحواس. در لایههای ذهنم او را «چلچله آوازهخوان» شناختم. از آن آدمهایی که انگار زمان در آنها گیر کرده و آنها، نه. نه جواناند، نه پیر. نه ماندهاند، نه رفتهاند.
«خستهای؟» صدایش را از قرونِ مردهی یکی از کابوسهایم شنیدم. «نه. انگار نمیدونم تهش چی میشه» بیجان خندید. ندانستم از خستگیست یا از چیزی بیشتر از دانستههای من را دانستن. «مگه تا حالا میدونستیم؟» نه نمیدانستیم. هادیِ چشمان او حالا کف جاده ریخته بود. ویراژهایش تب داشتند. نور چراغها کبودِ نفتی رنگی شده بود که زیر کرسیِ شب، میسوخت و وجدانمان را شعلهور میکرد. او که دروغ نمیگفت. او که هیچوقت بلد نبود نیرنگبافی را. پس چرا اینبار از ندانستن، از عاقبتِ ندانستنِ توی حرفهایش هراسیده بودم؟
راننده لبخند زد. از آن لبخندهایی که معلوم نیست رنگدانه شفقت دارد یا آگاهیاش از سخرههای سخاوتمندی میجوشد. «مسیرتان کجاست خانم؟» و من برگشتم!
چشمهایم را باز کردم. انگار خاطرهای به ناگهان میان مسیر، ترمز کرد. در پستوی نمور پلکها، زمان همچون نوارِ برشتهای روشن شد. او آمد. با همان پژو پانصدوچهار آبی. از انتهای فراغتِ کوچه ظاهر میشد، شبیه قهرمانی بود که همیشه دیر میرسید. از او فقط صداها در یادم مانده: رخِ موربِ سرفههایش از بیخِ ترشِ حنجره وقتی ترش میکرد، ترق و تروق استخوانهای خستگیاش بعد از هر آمدن، آمدن آدم را پیر میکند. بیشتر از رفتن. و من سالها بعد، در یکی از روزهای نفرین شدهی آذر، روی غبارِ نرمتنی که انگار هزار سالی میشد روی کاپوت خوابیده است، با انگشتِ اشاره متورمم نوشتم: «امان از آن آمدنهای بعد از رفتن.»
از دروازه دولت گذشتم..از وجبهای ناهماهنگ کودکیام که شبیه خطوط سفیدِ جادههای پیر بود. آن میان، چند خطی برای همیشه مرده بودند. چلچله آوزاهخوان در معبد سکوتش نشسته بود. ماشینش را همچون ارابهای در شهری زیر آب، میراند. نه تمایلی به چپ و راست میکرد. نه دستاندازی را پس میانداخت. خط مستقیمِ جاده، چسبیده بود به پوستِ زمختِ لاستیکهایش. من هنوز مقصد این مسیر را اعلام نکرده بودم. پس او به کجا میرفت چنین شتابان؟ چنین آشنا؟
«ماشینای قدیمی مثل آدمای قدیمیان. نفسشون کوتاهه، اما وفاشون بلنده.» این را میگفت که گمان کنی قانون است. درواقع قوانین را به سبک خودش وضع میکرد و مرا بیشتر برای رفتن آماده میکرد. یک بار در یکی دیگر از رئوسِ کابوسهایم از او پرسیدم: «یعنی تو هم نفسات کوتاهه؟» و او باز خندید. خندهای که تا کابوسهای بعدیام کش آمده بود.
آسمان، خاکستریاش را بر سینه میکشید. غلظتِ مه، چشمهای میشی جاده را اذیت میکرد. در این نزاع نیمهروشن، ماشینش شبیه یک جانور کهنسالِ بیغرور بهنظر میرسید؛ گرگِ سالخوردهای که همچون من، همچون چلچله آوازهخوان چیزی برای از دست دادن نداشت.
کودکِ پنجرهنشینِ او بودم. چشمانم شمارنده داشت. هر ماشینی را که میشمرد خاطرهای از آینده میآمد. پرهیبی از قوارهی زمان که از روی شیروانی، درونِ گلوی من میریخت. وقتی ایستاده بودم تا او برسد. او نمیرسید و گلوی من پر میشد.
«این ماشینِ شما انگار نگفته یه چیزایی رو میدونه.» چلچله آوازه خوان را از تسخیرِ جاده بیرون کشیدم. بیحرکت گفت: «این ماشین عمرشو کرده. تو باکش به جای بنزین، تجربه ریختم دخترجون» بعد مکث کرد. «پدرت با این ماشین مُرد؟» نفسم جایی میان رسیدن، گیر کرد. دستهایم را به زانو کشیدم. نگاهم سُرید از روی مه و عروضِ جاده. از پردههای جهان گذشت. «نه. ولی آخرین جایی که رفت..آخرین جایی شد که برنگشت.»
«میخوای بری ببینیش؟» سکوت آمد.
«پدر؟» صدایم را نمیشنید. انگار او در دنیای دیگری بود. من در دنیای دیگری. و اینجا در موازات دو دنیا، لحظهای از هم میگذشتیم، گویی هرگز نبودهایم. لباسش بوی آبیِ گرم پژو پانصدوچهار را میداد. یا حرارت خون که شقیقههایش را گرم میکرد. میخواستمش و دستانم کوتاه بود.
در دلم، شهری با بناهایش، با مردمش، با تاریخش فرو ریخت. من از مقصدم بیخبرتر از او بودم. اما چلچله آوازهخوان میدانست. یا شاید این غیب را ماشین میدانست و او تنها گوش داده بود. ماشین نفسش آرام شد. گفت: «رسیدیم.» گفتم: «کجا؟» دستهایش را بغل زد.
«آخرین جایی که باید میرسیدی.»
پیاده شدم. مه رقیق شده بود و در استکانی به گلو میریخت. جلو رفتم. دیدمش. یکی از آن خطوط مرده خاطرات را. پل باریک با نردههای زنگزده بیاستخوان، کنار دهانِ بازِ پرتگاه که از همیشه گرسنهتر بود. آن روز که پدر را خورده بود هم گرسنه بود. بارها در تپشهای مرگ از خودم، داخل همان پژوی پانصدوچهار آبی، از آینده پرسیده بودم: «او نتوانسته بود؟ یا نخواسته بود؟»
مه چند وجب جابهجا شد و حالا پژو پانصدوچهار آبی، آرام کنارش ایستاد؛ چرخها هنوز گرم بودند. بوی آهن داغ در هوا لق میزد، انگار بعد از درازای عمر، ناگهان یادش آمده باشد که چرا ساخته شده. که چرا متولد شده. که چرا مرده.
چلچله آوازهخوان گفت: «اگه میخوای برگردی، همینجاست. اگه میخوای ادامه بدی، از اینجا به بعد یه جور دیگهست.» میدانستم. اینجا ادامهی دنیای پدر بود. در جادهای که کسی آن را برای مرگ ما ساخته بود. نگاه کردم. ادامه داشت. همواره ادامه داشت. از گذشته گذر کرده بودم بیآنکه بدانم آینده را از پیش داشتم. به خطوطِ خالی خیالم دست کشیدم. که خیال را باید رها کرد. به فقدانهای خطوط سفید که حالا از خلأ چروک برداشته بود. درد هم داشت؟ داشت. درد بر ما چربیده بود. همه چیز را از جهان کنار زدم. روی کاپوت نشستم. کنار جملهی «امان». کف دستم را روی پوست فولادی بدنش گذاشتم. روی خراشی که آبیاش را اخمو کرده بود. پدر را در خاطرههایمان بدرقه کردیم. و گمان کردم: «آیا یک روز ما جاده را خواهیم بخشید؟» و دیدم که چراغهایش روشن شد و تا انتهای جاده رفت.
