ویرگول
ورودثبت نام
ABNOOS
ABNOOSبار واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود
ABNOOS
ABNOOS
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

زنده‌باد رگ‌های تو که در دستانت، می‌جوشند!

«هر لحظه وداع همدمی باید کرد.»

شبِ مرگِ ایل صابر، همه بر پیک سحر، جام بلای مردگان. رگ به رگ شد قمه در توشه‌ی مردان دلیر،

گوش‌های تو را من همان شب دزدیدم. همان شبی که داشتی به هرتز پنجاه و دوم گوش می‌دادی.

مؤلفانِ سکوت جهان به دیار ما آمده‌اند. پرسیدیم:«مسافر اید یا مقیم؟» با خودنویسِ بی‌رنگ خدا که آنقدر نوشته بود، جوهرش تمام شد.

بی‌رنگ‌ترین چای جهان پس از عمری به دم، نشستن

هر هیاهو را شبی تعبیر خواهم کرد. تنم را از تنِ فحشا..

نمی‌توانم این انگشت‌ها را از مرگشان جدا کنم. مرگ آمده است که اثر کند.

به خودم آمد انگار تنم بوران بود. فورانِ رنج در باران بود.

زنانِ شهر، دسته دسته در گوش‌های من اتراق کرده‌اند. من و من می‌کنند: «از آشیان چه خبر؟» می‌گویم خوب است. زنده است. مقداری سرِ زخم‌هایش تورم برداشته. لاکن زنده می‌ماند. ما می‌دانیم که پلاره‌های خونش، پادزهر ترشح می‌کنند. همچون تمام زخم‌هایی که برای برداشتن، حربه آخرشان پادزهر بود. و زنان خاموش که می‌شوند صدای آشنایی از دهانی دیگر کرنا می‌کشد. صدای قروچه و بوی استعمال می‌دهد.‌ «آشیان..آشیان..بیچاره آشیان» و بله. این صوت من است که حالا رمیده و بی اِبا، ترقص می‌کند.

امشب سقف جهان پائین‌تر آمده. دنیا مگسی شده به دور سرم، وز می‌کشد تا متراژِ لولای زنگ‌زده گوش‌هایم.

هیس! بگو این همه بوی شوریدگی از کجاست؟ از لغت‌نامه ورکنِ تمایلاتم که این لحظه را به گه..عذر می‌خواهم، به منفعت‌طلبیِ مفسدانه‌ای می‌طلبد.

نه.

چرا نمی‌توانم؟ چرا مفاهیم را شکافی پیدا آمده تا قیامت. یک جملهِ خُرد، طاقت رسیدن به جمله بعدی را ندارد. امتدادی در من پوسیده که کلافش زمانی خیابان‌گرد بود. این قلوه سنگِ مغزی را دربیاورم و رفو کنم چرا که این سر قلمبه در بن‌بست ظریفِ آبان جای نمی‌گیرد. به دهانه‌ی کوچه‌ی بن‌بست نگاه می‌کنم. کاروان اقاقیا در چشمم اولاد می‌شوند. کاروانی که به میلادِ مرگ می‌روند؛ میلاد اقاقیا. یک سبد پرتقال می‌آورم و برایشان سوا می‌کنم. و در قلب پرتقال، نفسی می‌دمم از اشعاری که مرگ، میلادشان بود. و جولان‌گاهشان، بهشتِ کاذبِ امیال. از آن سوی اقاقیا، صدای روضه‌ی نذری می‌آید. از سوی آشیانم. کوهستانِ مادرم که پدرم، فرزند‌ ارشدِ دردهایش بود. و شبی که آن مرحوم نوشت: «تو را آفریده‌اند تا تنهایی را بیازمایند.» نمی‌دانم زنده بودم یا هبوط کرده در نوکِ غلوَشِ قلم. به خشکیِ دوات و زهرِ شیرین‌بیانِ ممات که آمد و در اتفاقشان، نشست. و یادمان آورد چقدر، بیش از آزمودن، تنهاییم. و خطاب بر خطبه‌ی نالان ساعت صفر، گفتم: زنده باد رگ‌های تو که در دستانت، می‌جوشند و من چقدر عاشق دستان توام. عاشق رگ‌هایت! که انتقامِ تنهایی‌هایم است از خودم. زمانی که برای زنده نماندن تنها یک دلیل داشتم: فطرتِ تو. تو الیاس بودی. طعم یک پارچ باران، بعد از یک سده خشکسالی. که زبان را خاکی می‌کند ولی تناسخ و ریشه را پاک. پاک از یاس‌هایی که در من، در تو، در معنیِ بنیادت می‌روید. هیچ از تناول کلماتم با خبر نیستم. از جملاتی که بالاخره آمدند و شر را به ور آمیختند. چقدر از خود بی‌خبرم. از این ندانستنِ دانستن. که می‌گویم و گمان می‌کنم نگفته‌ام. چه می‌کنم؟ من با سکوتِ جهان چه می‌کنم؟ دهانم را ببند. بگذار قیر شوم. بریزم زیر پا. سیاه‌تر از اینی شوم که هر شب، نازِ اوراق از دهان مرد، بانگ می‌دهد. مردانی در همسایگی ما هستند که شب به شب با اوراق بهادار می‌خوابند. و نیمه شب، بانگ ارضای هوسشان از جدار پنجره‌ها داخل می‌آید و اتاق، بوی وبا می‌گیرد. بوی فقر می‌گیرد. و فقراتِ رویاهای کاروان را فلج می‌کند. اقاقیای من، که ساقه‌اش می‌گریست و گلبرگ‌هایش خشک‌تر از پوستِ رودخانه‌ها بود. عجیب روزگاریست. از دوشِ سیاوش، بر دره فتاده. و سیاوش کجاست؟ خدایش هم نمی‌داند.

کاروانی دیگر . در جهانی کمی آن سوتر . پیش از مرگ .
کاروانی دیگر . در جهانی کمی آن سوتر . پیش از مرگ .

من بیهوده جان‌دارم. ولی با تمام باقیِ جان، قلمدان و انگشتان و دستانتان را می‌بوسم، گروس عبدالملکیان:

داغ در سینه

داغ در دهان

داغ بر پیشانی

نامت

چنان داغ

که در دست نمی‌توان گرفت

باید نوشت بر کاغذی، سنگی، گوری.

در نامت

نظر که می‌کنم

پر از خیابان‌هاست

پر از نیمه‌شب‌ها

پر از آتش‌ها

نامت، نامه‌ای‌ست که تو به دی‌ماه امسال نوشته‌ای!

نامت

پر از نام‌‌هاست!

پر از سنگ‌هایی‌ که پرتاب می‌کنیم

نامت جمله‌ای‌ست که کاغذها طول می‌کشد…

کاغذها

کاغذها می‌خواهد

دفتر

دفترها می‌خواهد

درخت می‌خواهد

نامت

درختی‌ست ایستاده در خیابان

که میوه‌اش را اگر بچینند

ماه می‌افتد!

نامت بر سنگ مقاومت می‌کند

کنده می‌نمی‌نمی‌کنده‌می‌نمی‌ کنده‌‌می‌شود

و سنگی

که ناگهان معنایش را پیدا کرده باشد

ملافه‌ایست

که امشب کنار می‌زنی!

می‌بینی

چه آتش‌ها

چه آتش‌ها

چه آتش‌ها که در کوهستان‌ها

شب سیه سفر کنم

ز تیره ره گذر کنم

و آتشی دگر کنم

ز خویش و تن حذر کنم

ز تو به تو سفر کنم

و تیغ بر گلو نهم

به خون خود نظر کنم

تمام طول راه را

بدون سر به سر کنم

و آتشی دگر

گیرم

آتشی

گیرم تمام آتش‌ها را خاموش کنید

ماه، آتشی‌ست که بی‌نور نورانی‌ست!

و آخرین حرف‌های حقیقت را

پیش از آنکه بر زمین بیافتد

در همین نور نوشته‌ام:

تنها

کسی که با تمام توانش تنهاست می‌داند

شعری که شعر باشد شعر نیست

مگر که مشت مشت مشت

مگر که سنگ سنگ سنگ...

سنگ‌هامان را هم که بگیرید

سرهامان را پرتاب می‌کنیم!

آیا خواهم توانست؟ تکرار می‌کنم..
آیا خواهم توانست؟ تکرار می‌کنم..

- شعر را بخوانید. از من ولی نخواندنتان، ارجح‌تر است.

امروز چهارشنبه . ۰۴ -

دلنوشتهشعرمرگجدید
۴۱
۱۶
ABNOOS
ABNOOS
بار واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام و هنوز خون است که از من می‌رود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید