
(قسمت_دوم رشت)
یک سالی گذشت و من آرور آروم خیلی پیشرفت کرده بودم...😁
درس هام رو بهتر می خوندم، مؤدب تر شده بودم، هر کسی کمکی می خواست انجام میدادم و...😇
نسبت به قبل مردم خیلی بهم احترام می گذاشتند. منم خوش حال بودم که اینقدر از نظر روحی پیشرفت کرده بودم.👌
🤔فهمیدم که خوب بودن می تونه یک تفریح باشه که هیچ وقت ازش خسته نشی 🤩
اما به یک مرحله ای رسیده بودم که دیگه تقلید از رفتار و اخلاق اون کاراکتر انیمه ای برام ارضا کننده نبود 🥱
دنبال این بودم که بهتر بشم اما چیزی در اون کاراکتر نمیدیدم که من هم نداشته باشم... 😑
دیدم مردم کشور من و مسلمون های دور و اطرافم نماز رو یک نقطه قوت می دیدن و هر کس که نمازش رو بهتر می خوند بیشتر مورد احترام بود.
البته من دنبال احترام نبودم. دنبال این بودم که آدم خوبی بشم تا لذت بیشتری از خوب بودن خودم ببرم. می خواستم به خودم افتخار کنم 😌
اما آخه نماز؟؟؟... 🥲
من خیلی اهل رعایت نماز اول وقت و این حرف ها نبودم 😖
ولی بخاطر اینکه می دونستم مردم نماز رو چیز خوبی می دونن به سمتش رفتم 😮💨
برای خوب بودن هر کاری لازم بود رو حاضر بودم انجام بدم 😠
از اون روز سعی کردم که نماز هایم رو اول وقت بخونم. سخت بود و کمی دلخراش. اما می خواستم به خوب بودن نزدیکتر بشم.
بعد از مدتی نماز اول وقت خوندن برام مثل آب خوردن شده بود. نه! لذت بخش شده بود. یجورایی نمی دونم چرا ولی حالم رو خوب می کرد 😦
هم حالم رو خوب می کرد و روحم رو تسکین می داد، و هم مردم بیشتر به من احترام می گذاشتن 😐😃
اما یه نگاهی به نماز کردم و بعد یک نگاهی به مردم. دیدم مردم با من مهربان تر شده بودن اما... نماز... یک حس خوبی می داد. قبلا استرس و غم ته وجودم رو گرفته بود. اما الان دیگه چیزی حس نمی کنم 😄😊
گفتم خدایا مگه میشه؟ با نماز؟ داره روحیه من شاد تر میشه!!🤨🧐
چه باحال. به قول جواد رضویان نه خوشم اومد 👍😏
خلاصه به نماز کمی علاقه مند شدم.
نهایتا به جایی رسیدم که نماز اول وقتم ترک نمیشد...
بعد نماز جماعت در مسجد اول وقتم ترک نمیشد...
همینطور که بیشتر پیش میرفتم..نمیدونم چرا ولی حال و روحیم خیلی خوب شده بود 😁
اصلا احترام مردم به درک. خودم چقدر احساس راحتی می کردم.
وابسته و دلبسته نماز شدم...😍
اما یکدفعه انگار یک وزنه سنگین به پاهام چسبید😐
ول هم نمی کرد☹️
هر موقع هم می خواستم برم مسجد سنگین تر می شد. بعد بد تر هم شد...😰
به خودم اومدم و دیدم یا ابلفضل...چرا اینقدر دارم وسوسه می شم که برم از داخل اینترنت یه چیزایی ببینم...😵💫🥵
خیلی سخت بود. یک سیلی زدم تو صورتم و گفتم: هی! چه مرگت شده؟ تو که اینطوری نبودی! اینقدر حشری نبودی! راحت نمازت رو می خوندی اما الان انگار توی مرداب افتادی که باید برای بیرون اومدن ازش دست و پا بزنی! چه مرگم شدهههههههه😠😤
داشتم دیوونه می شدم. گاهی هم این وسوسه ها کار دستم می داد و زیر بار سنگینشون کمرم رو خم می کردم. به حرفشون گوش می دادم 😓😭
اما بعد دوباره پشیمون می شدم و راهم رو ادامه می دادم. هی می افتادم و بلند می شدم 😣
سر آخر یک شب که خوابیدم و از این خواب های چرت و پرتی که همه مون می بینیم میدیدم که یک دفعه خوابم قطع شد و در خواب همه چیز رو تاریک می دیدم 🤨
یک دفعه یک هیولای چشم قرمز توی خوابم ظاهر شد و با نعره من رو به قدری ترسوند که از خواب پریدم 😱💀
شوکه شده بودم...نه...نه...این خواب نبود. نمی دونم چی بود اما خواب نبود 😰
اوه! فهمیدم...
اون شیطان بود. آره... خیلی شبیه چیزی بود که در مورد شیطان توی فیلم ها نشون می دادن. اما من خواب شیطان رو ندیدم 😥
به قطع می تونم بگم که اون شیطان تو خوابم اومد و قصد اذیت منو داشت 😨
به هرکی گفتم باور نکرد 😕
به این گفتم، گفت کابوس بوده 🙁
به اون گفتم، گفت قبل از خواب شام زیاد نخور ☹️
بهشون گفتم بابا چرا نمی فهمید من تو عمرم چندین بار کابوس دیدم و اونقدری دیدم که بتونم بگم این یکی کابوس نبووووود 😡🤬
اما من می دونستم و فهمیدم این شیطان بوده که پاهام رو سنگین می کرده. من رو حشری می کرده. حالم رو خراب می کرده 😠😖
نتونسته تحمل کنه که یک نوجوان کلاس هشتمی اینقدر خوب به دین توجه کنه. آخر سر هم حرصش گرفته و تو خواب اذیتم کرده 😒
عه! اینطوریه؟ بچرخ تا بچرخیم 😏
ببینیم من پیروز میشم یا تو...😎💪
#پیشرفت #موفقیت #شیطان #خواب #گناه #مسجد #نماز_اول_وقت