
( قسمت_سوم تسلیم نشو )
یک سال بعد...
خسته، داغون، کسل، بی حال و غمگین نشستم کنج خونه و شده بودم بازیچه دست شیطان. هر غلطی می خواست می کردم 😵😞
اما هنوز ادعا می کردن که شکستش میدم😑
مثل این می موند که توی رینگ من و اون بودیم و من حسابی کتک خورده بودم اما باز بلند می شدم و دو باره کتک می خوردم 👊🤕😵💫
البته مقصر من بودم. خودم اجازه می دادم کتکم بزنه. حال دفاع کردن نداشتم 😮💨😪
امید هام برای تبدیل شدن به یک آدم خوب به فنا رفته بود و تنها کاری که بلد بودم گریه بود 🥲😭
یک شب خوابیدم و توی خواب فهمیدم که دارم خواب می بینم. گفتم ههه چه باحال 😃
بعد فهمیدم اوه نه! چقدر دارک 😨
چی شد؟ روحم از بدنم جدا شده بود. درواقع تا اون زمان نمی دونستم که آدما وقتی می خوابن روحشون از بدنشون جدا میشه و هر کار می خواد می کنه 🤭🤔
جالب بود! 😊
اما توی خوابم نمی دونم کجا بودم که یک راهروی کثیف و نسبتا تاریک بود که می خواستم برم اون طرفش و از خواب بیدار بشم. مثل اینکه برای بیدار شدن باید از این راهرو عبور می کردم تا دوباره به جسمم متصل بشم 🤷♂
یک راه رویی بود تقریبا با ارتفاع ۳ متر و عرض ۴ متر
به انتهای راهرو که نزدیک می شدم یک در چوبی قطور دیدم که اون طرفش نور بود و مادر و پدرم. مادر و پدرم منو دیدن و من هم اون ها رو 😃
فهمیدم که اون ها هم خواب هستن و روحشون از بدنشون جدا شده و می خوان بیدار بشن.
سریع دویدم که منم باهاشون برم به بدنم متصل بشم که یک دفعه متوجه یک سری موجود سیاه با چشمای قرمز و قیافه ای ترسناک شدم که انگار منتظر من بودن تا قبل از رد شدنم از در چوبی و بیدار شدنم غافلگیرم بکنن 😟😰
اون ها من رو دیدن. اما من باز هم به سمت در چوبی می رفتم و بهشون توجهی نمی کردم 😑
اونا اومدن به سمت من. قد و اندازه های مختلفی داشتن. بهم رسیدن و بهم چسبیدن. مثل یک حلزونی که روی پوست آدم بچسبه و راه بره من رو در آغوش گرفته بودن و می خندیدن و نمی خواستن از من جدا بشن. من رو لیس می زدن، لپم رو گاز می گرفتن...
خیلی اتفاق تلخ و حال به هم زنی بود 😖😓
نمی تونستم از خودم جدا شون کنم پس به امید اینکه سریع تر از این خواب عوضی بیدار بشم به سمت در حرکت کردم ولی اونها هنوز به من می چسبیدند 😢
آروم آروم سرعتم کم شد و تسلیم شدم. دیگه نمی تونستم حرکت کنم. روی زمین دو زانو نشستم و چند قدمی در چوبی بودم و مادر و پدرم اون طرف در بودند.
به مادرم نگاه کردم. فکر کردم این ها توهم و خواب الکی هستش. برای اینکه اطمینان پیدا کنم با غم به مادرم گفتم: تو هم این موجود های سیاه رو می بینی؟ 🥲
مادرم گفت: حالا می خوای باهاشون چی کار کنی؟ 😕
من تو دلم با غم گفتم: واقعا نمی دونم 😭
ناگهان بر یک چشم بهم زدن اون راهروی کثیف، تمیز و نورانی شد. اون موجودات سیاه چندش هم ناپدید شدن و بلا فاصله دو صف از فرشته ها و ارواح نورانی در طرف چپ و راست راهرو ظاهر شدند 😮😐
من شاخ هام در اومده بود. با خودم گفتم الان چی شد؟! 🤨
یک نفر از افراد حاظر در صف به سمتم آمد. پیر مردی قد بلند بود با ریشی سفید و بلند 👨🏻🦳
به من گفت: سرورم عباس تا لحظاتی دیگر برای شفاعت شما به اینجا می آیند
منو میگی اصلا پرام ریخته بود! چی؟🤯😨
حضرت ابلفضل العباس می خواد منو شفاعت کنه؟ من؟ من خره کی باشم؟😧
ناچار رفتم داخل صف و کنار اون پیر مرد نشستم. مادر و پدرم هم از اون طرف در اومدن و کنارم نشستند
(برای اینکه سرتون رو درد نیارم خلاصه اش می کنم...)
لحظاتی منتظر شدم... ناگهان به صورت ناخود آگاه همگی اعضای داخل این دو صف ایستادیم و دست روی سینه گذاشتیم
صدای قدم هایش را می شنیدم که نزدیک و نزدیکتر می شد 👞👣
دوباره به صورت ناخود آگاه، همگی سر هایمان را پایین انداختیم و به نشانه احترام کمی خم شدیم.
حضرت آمد در ابتدای دو صف ایستاد.
دیگر اختیار بدنمان دست خودمان بود. پس حظار در صف دور حضرت جمع شدند و مشغول صحبت شدند 👥🗣
با حضرت حرف می زدند و خوش و بش می کردند
اما من و آن پیر مرد و والدینم در جای خود ایستاده بودیم و به حضرت نگاه می کردیم 👁
با خجالت و کمی ترس نگاهی به حضرت انداختم😥
از پا تا سر مبارک شان را نگاه کردم. چشمانم گرد شد و قلبم تند می زد 😧💓
ادامه دارد...
#تسلیم_نشو #حضرت_عباس #ابلفضل_العباس #مرگ #خواب #رویا #فرشته #شیطان #کسل #بی_حوصله #غم #افسردگی