ویرگول
ورودثبت نام
A_B
A_B
A_B
A_B
خواندن ۱ دقیقه·۲ سال پیش

داستان من و لیلی (۳/بخش دوم)

( قسمت_سوم_بخش۲ تسلیم نشو)


همگی افراد دور حضرت به نهوی زیبا و نورانی بودند✨

اما حضرت رنگی بر پیرهن و نوری بر رخسار داشتند که تمامی لذت های دنیا و آخرت را برام خار و خفیف کرد 😍🤩


اما نمی توانستم به صورت حضرت نگاه کنم. صورت ایشون برام تار و شطرنجی بود. لیاقت دیدن چهره ایشان را نداشتم 😔


حضرت سرش را به سمت آن پیر مرد کرد و انگار چیزی گفت. بعد پیرمرد به من گفت: سرورم شما را شفاعت کردند. به شرطی که همین الان برویم...


نا گهان لباسی سفید و زیبا بر تنم پوشانیده شد🥼

فهمیدم موقع مرگم فرا رسیده و دیگر نمی توانم به جسمم برگردم 🥲😞


مادر و پدرم از شدت غم به زانو افتادند و گریه می کردند. مادرم مدام می گفت: ای بچه نازنینم...مردی...مردی...😭😢


اما من ناراحت نبودم. بودم، اما از مرگم نه. از این ناراحت بودم که نتونستم چهره حضرت را ببینم...🙁


من هم به زانو افتادم و به آن پیرمرد التماس کردم. گفتم: من از مرگم ناراحتم. از ناراحتی والدینم ناراحتم. ولی از همه بیشتر ناراحت این هستم که نمی توانم چهره حضرت را ببینم. لطفا چهره حضرت را نشانم دهید 🙏😫

حاظرم در جهنم بسوزم اما چهره حضرت را ببینم 🥺


پیرمرد گفت: نمی شود. ولی می توانیم یک فرصت بهت بدیم 😉


ناگهان همه چیز برایم سفید و ناپدید شد. چشمانم را باز کردم و دیدم که روی تختم دراز کشیدم.


روی تخت نشستم. اشک از چشمانم سرازیر شد

گفتم: ممم...من...من زندم. من هنوز زندم 😨


اون لحظه با خودم عهد بستم که جوری زندگی کنم که بتونم چهره حضرت رو ببینم... ✊😠



#تسلیم_نشو #حضرت_عباس #ابلفضل_العباس #مرگ #دنیای_پس_از_مرگ #خواب

خداعشقداستانخاطرهدل نوشته
۱
۰
A_B
A_B
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید