
چندماهی است ذهنم به نوشتن کلید کرده و دروازه ذهنم خود را روی ضربات سنگین افکار دیگر بسته نگه داشته و کلین شیت کرده؛ اصلا نمیخواهم به نوشتن فکر کنم، ولی دوباره، دوباره، دوباره دست به قلم و دست به لمس گوشی، دست به کیبوردم میشوم؛ دوباره گوشهایم آموزش نویسندگی گوش میکند. نمیدانم، دوباره وسواس فکری گرفتهام، مثل همان زمانی که سر جوی لعنتی 16.5 متری خانه مان با همسایه مردمآزارمان دعوا داشتیم و فکر بیشرمم همهاش مشغول سگ دعوا با آن مردتیکه مردمآزار بود. حالا هم ذهنم همهاش مشغول این است که ایده برای نوشتن برایم جور کند. گوشی از دست نمیافتد، از کار و زندگی ما را انداخته. آخر کمی ساکت شد احمق بروم دنبال بدبختیهایم با این گرانیها، دنبال کاری شاید زیر فشار تورم کمی کمتر له شوم؛ اینها که نان و آب نمیشود، گوشش بدهکار نیست. صبح و ظهر و شب؛ صبحانه، ناهار و شام در میز، گوشم نوشتههای روزنامه شاهین کلانتری میبیند یا کتاب رمان از اینترنت میگیرم یا کانال برای نویسندگی در ایتا و تلگرام و بله و کوفت و زهر مار پیدا میکنم. نمیدانم، فکر میکنم من وسواس فکری دارم، همهاش از این لعنتی است؛ وگرنه ذهن لامصب برو چیزی برای من پیدا کن که احساس بیارزشی را کم کند، پولی و پله ای چیزی، این ایدهها را به من میدهی که بنویسم که گولم بزنی که نویسندهام؛ نه بابا، نویسنده کسانی دیگری هستند، ما کجا مقام شامخ نویسندگی، کجا. به هر حال، یا وسواس فکری است یابیکاری وبی عاری یا هرچیز دیگر؛ معتاد شدهام، باید بنویسم، ننویسم خمارم. خیلی سعی کردم این حال نوشته نشود، ولی انگار این حالم سگ دویی زیادی کرده و خیلی عجله می کند، تبدیل به یک نوشته شود. عیب ندارد، وقتی کلید میکنی، سه پیچ کلید میکنی، کله بیشرف.