ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

خیالات امیرعلی قسمت دوم((خیال پروانه))

پروانه دختر دایی امیر علیه

((۶ حق من بود ،

ولی ... ))

خاطراتش با پروانه دوباره جان گرفته بود. یادشان می‌آمد آن روزهایی که امیرعلی و پروانه منچ بازی می‌کردند؛ بازی‌ای که همیشه به نفع پروانه پیش می‌رفت. تاس برای امیرعلی هیچ‌وقت بالاتر از چهار نبود، اما پروانه مدام شش می‌آورد؛ انگار وردی بلد بود که شانس را فقط سمت خودش هل می‌داد.

امیرعلی که تاس را چرخاند، مربع کوچک چند دور روی زمین غلتید و خلاف همیشه روی عدد شش ایستاد. امیرعلی دلش روشن شد، اما پروانه با شیطنت گفت: «نه نه، قبول نیست… دوباره بنداز!»

امیرعلی دوباره تاس را انداخت و این بار مثل همیشه چهار آمد. در دلش می‌گفت: «حق من شش بود…» اما نمی‌دانست چرا، دلش بالا نیامد که اعتراض کند. به همان چهار قناعت کرد و بازی را ادامه داد؛ مثل همیشه، مثل همه‌ی روزهای کودکی.

(( شوت کات دار از قول امیر علی ))

«ضربه کات داشت. توپ همان‌طور که می‌خواستم پیچید. ولی وقتی به سرِ پروانه خورد، صدایِ خشکِ آن ضربه، تمامِ لذتِ شوت را در پایم خشک کرد.
بچه‌ها هو کردند. یکی داد زد: «کوری؟»
پروانه رویِ خاکِ کوچه دست کشید رویِ سرش. چند لحظه همان‌طور ماند. نه داد زد، نه نگاهم کرد. فقط دوباره دراز کشید، همان‌طور که بقیه تویِ خوابِ سنگینِ ظهر بودند.

تویِ آن غبارِ داغ، انگار من دیگر آن‌جا نبودم.
بچه‌ها دوباره بازی را شروع کردند. توپ دوباره چرخید. من وسطِ زمین ایستادم. جایی که توپ مدام رد می‌شد. چند دقیقه گذشت. توپِ بچه‌ها آمد و خورد به پهلویم. ضربه‌اش سنگین بود. نفسم برای لحظه‌ای بند آمد.
ساکت ماندم. باز هم ایستادم. منتظرِ توپِ بعدی.»


دفترها باز بود؛ مثل دو بالِ کفتر. هر دو مشغول نوشتن بودند. 
معلم انگار با هر دویشان لج کرده بود. تکلیف پشت تکلیف.

دست‌های امیرعلی از بس مداد گرفته بود، می‌سوخت. 
اما پروانه نقطه‌ضعفش را پیدا کرده بود. می‌دانست دل امیرعلی زود می‌لرزد، زود نرم می‌شود.

امیرعلی لحظه‌ای دفترش را کنار گذاشت. انگار همه‌ی خستگی و دلرحمی و فشارِ درس یک‌جا روی سینه‌اش ریخته باشد. اشکش ناگهان سرازیر شد؛ گریه‌ای ریز اما سنگین، مثل گریه‌ای که یهو از ته دل آدم می‌جوشد.

در دلش چیزی تکان خورد. 
انگار یک انقلاب کوچک در امیرعلی راه افتاد.

دفتر پروانه را گرفت. 
و شروع کرد به نوشتن… همان چیزهایی که نباید می‌نوشت.

کلاس جغرافیا و ایران پیمای ذهن
معلم کنار تخته ایستاده بود. 
می‌گفت: «کوه هیمالیا اینجاست… رودخانه می‌سی‌سی‌پی آنجاست…» از همان درس‌هایی که به قول آل‌احمد بعدها تبدیل می‌شوند به زباله‌هایی که باید از سرِ کوچهٔ ذهن جمع کرد و تحویل شهرداری داد.

اما امیرعلی نه با جسمش در کلاس بود و نه با فکرش در جغرافیا. ذهنش خودش یک جغرافیا ساخته بود؛ سرزمینی از خیال، با خانه‌هایی که در محلهٔ واقعیت جایی نداشتند. مگر این‌که روزی کاربری‌شان عوض می‌شد، که نمی‌شد.

در جادهٔ مغز امیرعلی، اتوبوس خیال ایران‌پیمایی می‌کرد و خودش هم راننده‌اش بود. هنوز اتوبوس کمی راه نیفتاده بود که نوار کاست شروع کرد به خواندن: 
«اسمش بهار بود، این خانم…»

اما یک جای کار می‌لنگید. چرا پروانه مسافر این اتوبوس نبود؟

امیرعلی پروانه را از فردای خیال برداشت و به لحظه ی حال آورد. این بار دیگر دختر‌بچهٔ فامیل نبود؛ حلقهٔ ازدواج در دستش بود و کنار امیرعلی در اتوبوس نشسته بود.

کانال خیال عوض شد. 
پروانه ناز می‌کرد و امیرعلی نازش را می‌کشید. اما چه فایده… وقتی دونفری رفتند شام بخورند، امیرعلی کوفت‌پلو خورد و چیزی نگفت.

امیرعلی هنوز در هپروت بود که صدای معلم او را برگرداند: 
«هی تو! کجایی؟»

امیرعلی زیر لب گفت: 
«در دماغهٔ امید نیک…»





شروع نوشتنامیرعلیپروانهخیال
۲۵
۵
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید