ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamشیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
Maryam
Maryam
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

خیالِ تو!

آری هنوز هم پس از این همه سال تورا گاه و بی گاه در شب پرسه های خیالم یاد میکنم...
نمیدانم باید چند سال دیگر بگذرد که خیالت هم مانند خودت برایم تمام شود!
شاید هم آدم ها میروند و برای یادگاری خیالشان را برای ما باقی میگذراند.
شاید هم مقصر منم من نباید به تو فکر کنم.
اما همین که سعی میکنم دیگر تو را در میان هیچ لحظه ای به یاد نیاورم مگر این نیست که خودش فکر کردن توست؟
نمیدانم
اما من عاشق فکر کردنم ،
تورا که نشد کنار خودم داشته باشم؛ اما در کوچه پس کوچه های ذهنم که می‌توانم با تو قدم بزنم.قدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت روی زمینِ واقعی ننشستند، اما رد پایمان روی کوچه به کوچه ی ذهنم همان‌قدر زنده‌ است که خیالت...
بعضی وقت ها با خودم میگویم اگر به تو فکر نکنم به چه کسی باید فکر کنم؟
انگار که در زندگی ام همیشه باید به کسی فکر میکردم تا بتوانم روز هایم را پشت سر بگذارم... کسی که قلب و ذهنم با او گره خورده باشد...گره ای کور و باز نشدنی!
و قسمت سخت ماجرا اینجاست که تو همیشه همانی بودی که به او فکر میکردم و الان بعد از این همه سال نمیتوانم کس دیگری را جای تو بگذارم...
شاید بپرسی خسته نمیشوی از ادامه دادنِ من؟
باید بگویم خیر!
من تورا ادامه میدهم اما فقط در قلبم وگرنه نه تو دیگر جایی کنارم نخواهی داشت...
من تورا پیش از این بار ها و بارها بدرود گفته ام....

رابطهدلنوشتهخیال
۱۹
۲
Maryam
Maryam
شیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید