ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamشیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
Maryam
Maryam
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

مرورخاطره ای دور...

دیروز دوباره دیدمت و برای چند ثانیه خیره به چشمانت شدم؛ همان چند ثانیه‌ کافی بود تا در چشمانت نگاه کنم و بفهمم چقدر سرد و خالی شده‌اند، انگار هیچ ردّی از من سایه ای از روز های رفته در آن ها باقی نمانده بود. تو با همان نگاه بی‌تفاوتت، کوتاه و گذرا، نیم‌نگاهی به من انداختی و بی‌آنکه مکثی کنی گذشتی، درست مثل کسی که از کنار یک خاطره‌ی تمام‌شده عبور می‌کند. دروغ چرا، این بار حتی برای لحظه‌ای دلم نلرزید؛ نه ضربان قلبم به‌هم ریخت و نه نبودِ عشق در نگاهت مرا اندوهگین کرد، چون انگار از قبل می‌دانستم قرار نیست چیزی جز این ببینم.

راستش خسته‌ام، خسته از جست‌وجوی خودم در وجود تو، از این‌که هر بار بخواهم نشانی از خودم را در چشمانت پیدا کنم و دست خالی برگردم. دیگر برایم اهمیتی ندارد مرا فراموش کرده‌ای یا کسی در قلبت جای مرا گرفته است ؛ یا شاید بهتر بگویم، نمی‌خواهم این سؤال‌ها بیش از این سهمی از ذهن و دلم داشته باشند. فقط یک چیز را با قطعیت می‌دانم، مدت‌هاست که دیگر هیچ چیز میان من و تو مانند سابق نیست و نخواهد بود، و همین کافی‌ست تا بفهمم این قصه، برای همیشه و بی هیچ اما و اگری، به پایان رسیده است.

پایانخاطرهفراموشیجدایی
۱۷
۰
Maryam
Maryam
شیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید