
دوپامین قطره قطره در مغزم ساخته میشود و من فقط کمی، برای مدت کوتاهی، راحتتر از قبل زندگی میکنم. دوپامین دیگر با موزیک گوش دادن و قهوه خوردن کارش راه نمیافتد. دیگر با فیلم دیدن ساخته نمیشود. و حوصلهام به خلق کردن نمیرود. دوپامین قطره قطره در اینستاگرام و یوتیوب ساخته میشود و به من تزریق میشود؛ و من با هر ویدیو، فقط کمی و برای مدت کوتاهی راحتتر از قبل زندگی میکنم. سرانجام در این دریایی که قطره قطره جمع شده غرق میشوم. دیگر حوصلهام به همین کار هم نمیشکد اما کار دیگری هم نمیتوانم انجام دهم. شب میشود و با همین قطرهها میخوابم و صبح دوباره تزریق میکنم.
راستش را بگویم؟ کمی اذیت کننده است؛ اینکه میبینم بعضی اوقات به کارهایم نمیرسم چون تمرکزی برایشان ندارم چون فکرم مشغول ویدیوهاییست که منتظرک هستند. اما راستترش را بگویم؟ چارهای ندارم. نه از سر اعتیاد؛ از سر اینکه چیز دیگری برای چنگ زدن نیست. تفریح قبل از این چه بود؟ غذای رستوران. همین هم دیگر اما نمیشود. اذیت میشوم از اینکه اسکرول میکنم و همینطور میروم پایین، تا جایی که صدای کسی را دیگر نمیشنوم. اما این پایین رفتن به هرحال قرار است اتفاق بیفتد نه؟ چرا در حین آن کمی دوپامین مصرف نکنم؟
راستترترش این است که سردرگمم. قبلا بلد بودم -حداقل سعی کنم- خودم را بالا نگه دارم و به تسکها و کارهای روزمره برسم و کمتر ویدیو مصرف کنم. اما حالا با قبلا فرق دارد. چیزهایی که قبلا خودم را با آنها امیدوار میکردم الان کمی کمرنگ شدهاند؛ شاید حتی نارمئی. سردرگمم چون نمیدانم این عدم تمرکز از مشکلات جمعیمان است یا مشکل فردیست؟ از اعتیاد به اینطور دوپامینهاست یا حواسپرتیهای دیگر؟ نمیدانم. اما همینکه بالاخره این صفحه جلویم باز است و در حال تایپ هستم احساس میکنم قدمی رو به جلو برداشتهام.
روزمرهنویسی همینش خوب است، همیشه چیزی برای نوشتن هست؛ شاید تکراری باشد چون روزمرگی تکراریست، اما تکرارش هربار متفاوت است.