ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

از عبور کردن

عکس رندوم آفلاین؛ چون سه ماهه که اینترنت قطعه
عکس رندوم آفلاین؛ چون سه ماهه که اینترنت قطعه

یکی از واژه‌هایی که باعث میشود زبان فارسی، تافته جدابافته شود، "دلتنگی"ست. اصلا کل اصطلاح به کامل‌ترین شکل ممکن منظور را میرساند. وقتی میگویم "دلم تنگ شده"، یعنی قلبم دارد کوچک میشود. یعنی در قلبم جا برای چیز دیگری نیست و الان فقط تو میتوانی آنجا باشی. یعنی همه را از دلم بیرون انداخته‌ام، جایی برای کسی خالی نگذاشته‌ام، جز تو. و این دقیقا همین حسی‌ست که دارم. کس دیگری را نمیخواهم؛ یا چیز دیگری یا جای دیگری. میخواهم همینجا، در همین زمان، با همین چیزهایی که دورم هست، تو را ببینم. و وقتی "دلتنگی"ام رفع میشود، میگویم "دلم باز شد". و این دلباز بودن یعنی حالا میتوانم به بقیه هم فکر کنم و آن‌ها را در دلم جا بدهم. حالا دلم باز شده اما "جای تو در آن خالی‌ست"و پس دوباره "دلتنگ" میشوم. شاید بعنوان یک مکانیزم دفاعی؛ دلم را تنگ میکنم تا جای تو خالی نباشد. و این چرخه تکرار میشود. تا جایی که بتوانم در دلم خلاء پر کنم. یا آن را طوری ببندم که نه تو و نه هیچ‌کس دیگری در آن راه پیدا کند. شاید این هم بعنوان یک مکانیزم دفاعی.

همه این صغری‌ها و کبری‌ها را کنار هم گذاشتم تا بگویم قلبم همیشه برای تو جا دارد. اما حالا اگر بخواهی دوباره واردش شوی باید انقدر کوچک شوی تا بتوانی آن‌جا باشی. خیلی چیزها را امتحان کرده‌ام. اوایل دلم بدجور گرفته بود؛ همینطور کوچک و کوچکتر میشد. مثل ستاره‌ای که وقت مرگش برسد و خودش، خودش را ببلعد، بعد هم سیاه‌چاله‌ای بسازد که نور را در خود حل میکند و همیشه تاریک میماند. اما حالا دلم باز شده، انقدر باز که برای همه تنگ میشود. انگار به همه نیاز داشته باشم تا در قلبم بمانند و هرکس یک گوشه کار را بگیرد که این قلب کار کند. و فقط یک تکه از این کارخانه میلنگد. سعی کردیم توجهی نکنیم و هرکس به دیگری کمک کند تا کار روی زمین نماند. اما بعضی اوقات که در دلم کسی مرخصی میگیرد، جای خالی‌ات، و نبودنت حس میشود. و دوباره دلم تنگ میشود و همه می‌افتند بیرون و تکرار همان چرخه.

مغزم اما کارش را خوب انجام میدهد؛ عبور کرده و در مسیر خودش پیش میرود. فقط جایی از آن هست که گاه یادت می‌افتد. گاه در آن قسمت، سلول‌ها شورش میکنند و مغز بدبخت مجبور میشود به قبل دستور قاطعی مبنی بر گرفتگی صادر کند. دوباره همان چرخه. البته که خیلی وقت است که این چرخه خوب نمیچرخد. یا اگر بچرخد، یک نیم‌دور میزند. من هم عبور کرده‌ام. قلبم هم عبور کرده است. اما این "عبور کردن" دقیقا مثل وقتی‌ست که با مادرم از کنار مغازه اسباب‌بازی فروشی رد میشدیم؛ کمی می‌ایستادیم، نگاه میکردم و میخواستم، خواستنم فایده نداشت و عبور میکردیم. اما تا چند قدم جلوتر، همانطور که دستم در دست مادرم بود سرم را برمیگرداندم و سعی میکردم در حال راه رفتن، مغازه را از دور نگاه کنم. تا وقتی که دیگر معلوم نباشد. و ما عبور میکردیم. از تو هم همینطور عبور کردم؛ خودم دست خودم را گرفتم و کشاندم بردم تا خواستنم فایده نداشته باشد. اما هنوز که هنوز است، گاهی سر میچرخانم بلکه تو را ببینم، با اینکه میدانم دیدنم هم فایده نخواهد داشت. گاهی فقط میخواهم بدانم بوی تو چطور در خیابانی که درش نیستی میپیچد؟ و چاره‌ای جز عبورِ بیشتر ندارم. تا جایی که دیگر مغازه اسباب‌بازی فروشی معلوم نباشد.

عبوردلتنگیزندگیروزمرگیزبان فارسی
۱۶
۱۳
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید