ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

شاید بهت کمک کنه؛ به هر نحوی

(نت ندارم عکس مرتبط پیدا کنم؛ حداقل قشنگ باشه)
(نت ندارم عکس مرتبط پیدا کنم؛ حداقل قشنگ باشه)

چند روزه که دوست دارم یه کم غر نزنم و مثبت‌تر بنویسم. ولی نمیشه احساس میکنم بهم نمیاد، بهتر بگم به این وضع و اوضاع نمیاد. فکر میکنم اگر درباره چیزهای دیگه بنویسم یه جورایی خیانت کردم به سوگ(های) جمعی‌مون.

این یکی رو روان‌تر و بداهه‌تر دارم تایپ میکنم. راستش فقط مود نوشتن اومد سراغم و موضوع خاصی برای صحبت ندارم. غیر از یک موضوعی که همیشه دوست داشتم درباره‌ش صحبت کنم و هیچوقت فرصت نداشتم بنویسمش یا درباره‌ش صحبت کنم.

زمستون 403 برای من خیلی تاریک بود. مسلما اون موقع برای مسائل شخصی تاریک بود نه مثل 404. به هرحال دوران سختی بود. خیلی سعی کردم خودم رو نگه دارم و خیلی جاها تونستم اما خیلی جاها هم وا دادم. راستش حسرت میخورم از اینکه اون موقع انقدر احساس کردم تنهام که هیچکس رو نداشتم تا دردم رو کامل بفهمه؛ آدم‌های خوبی دورم بودن ولی نمیتونستم درک کنم چطور میتونن بهم کمک کنن یا مسائل شخصی من چرا باید بین دغدغه‌های خودشون جا بشه؟ اوضاع خوبی نبود. اما آخرای سال سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.

جدای همه اتفاقات 403، بیشتر از همه از این غصه میخوردم که دیگه منِ قبلی نیستم. راستش هنوزم نتونستم کامل به اون شخصیتی که قبلا بودم و دوستش داشتم برگردم. و این درد خیلی بزرگیه. من خودم رو جایی جا گذاشته بودم تا بتونم با کسی همقدم بشم. سرتون رو درد نیارم، یه پلن ریختم. خودم رو مجاب کردم روزی حداقل 5 دقیقه کتاب بخونم. مهم نیست که 5 دقیقه زمان کمیه یا حتی انقدر انرژیم پایین باشه که اون 5 دقیقه رو صرف یک صفحه بکنم؛ صرفا یه پلن انجام شدنی بدون فشار مضاعف اما با فشار کافی میخواستم.

یه اجبار دیگه هم برای خودم گذاشتم: حداقل هفته‌ای یک بار با خودم تنها برم بیرون و وقت بگذرونم. مهم نیست هوا بارونیه یا سرده یا انرژی‌ش رو ندارم، برای خودم اجباری‌ش کردم. چون دلم برای همین کارِ اون منِ قبلی خیلی تنگ شده بود. از شما چه پنهون هنوز هم وقتی تنها وقت میگذرونم اون حس و حال قبل رو بهم نمیده.

خلاصه که همین دو تا کار باعث شد غمگین بمونم اما سرپا بشم. هر کتابی که تموم میکردم جدا از لذتش، برام یه دستآورد شد. کم کم عادتم شد و خوشحالم که الان راحتتر و دغدغه‌مندتر کتاب میخونم. و هربار که با خودم میرفتم بیرون و چرخ میزدم، سبک‌تر میشدم و میتونستم راحت‌تر به کارام برسم.

همین دیگه. خواستم فقط بگم درسته وقتی غرق میشیم توی یه غم بزرگ، خیلی سخته که ازش دربیایم. اما بعضی وقتا همینکه تلاش کنیم و برای کارای خیلی کوچیک اراده‌مون رو جمع کنیم باعث نجاتمون میشه. حداقل برای من اینطور بود.

همین.

پ.ن. یه پست درباره اینترنت نوشتم و فکر میکنم مجوز انتشار نگرفت. متاسفانه.

روزمره نویسیروزمرگیتاریکیهمدلی
۱۸
۰
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید