
من ساعت 6:30 صبحِ یک روز برفی، برای اولین بار با مفهومِ « تورم » آشنا شدم.
آقای رسولی، رانندهی اخمو و کم حوصلهی سرویس مدرسه، وقتی در تلاش بود برای سبقت گرفتن از ماشین جلویی، سرش رو برگردوند به عقب و رو به ما گفت : به باباهاتون بگید شهریهی ماه بعد دو برابر میشه.
ما هفت تا دختر قد و نیم قد مدرسهای بودیم که هر روز صبح باید یه چیدمان جدید تو ذهنمون طراحی میکردیم برای اینکه بدون فشار و دلخوری، کنار هم بشینیم.
آقای رسولی دوباره با اخم بیشتری از تو آینه به ما نگاه کرد و گفت: متوجه شدید؟ ماه بعد باید شصت هزار تومن شهریه بدید. تورم رفته بالا. بعد زیر لب گفت : الان یه گونی برنج شده خدا تومن..
من تو فصل بهار و پاییز هم با سرویس میرفتم مدرسه، اما فقط روزهای سرد زمستون تو ذهنم حک شده که با دولایه شلوار بافتنی و کاپشن صورتی، نوکِ دماغم رو میچسبوندم به شیشه پنجره و چشمام رو تنگ میکردم تا پیکان زرد رنگ آقای رسولی رو بین ماشین هایی که تو ترافیک مُرده بودن پیدا کنم.
همون اول صبح میتونستی تشخیص بدی که آقای رسولی از یک تا دَه، چند تا بد اخلاقه. روزهایی که میرسید سر کوچه و دوتا تَک بوق میزد، یعنی قیمت برنج تغییر نکرده بود. اما امان از روزهایی که میرسید سر کوچه و بوق نمیزد..
ماشین آقای رسولی مثل خودش پیر و خسته و بد اخلاق بود. صندلی های سفت و بد رنگ داشت و همیشه بوی ماهی مُرده میداد. آقای رسولی یه تسبیح قرمز و دونه درشت از آینه جلوی ماشین آویزون کرده بود و عقیده داشت این تسبیحِ نظر کرده، ما رو از بلا و خطر دور نگه میداره.
اما متاسفانه اشتباه فکر میکرد. تو یکی از همون روزهای سرد زمستون، ما تصادف کردیم.
ماشین مچاله شد و ما هفت نفر، مثل تیم فوتبال وسطِ خیابون وایسادیم کنار همدیگه تا دعوای آقای رسولی با رانندهی ماشین جلویی تموم بشه.
همون روز فهمیدیم که ماشین آقای رسولی، بیمه هم نداره. ماشین مچاله شده بود تنها هزینهای که در دسترس بود، هفت تا شصد هزار تومن بود.
فردای روز تصادف، من با کاپشن صورتی وایساده بودم پشت پنجره و منتظر پیکان زرد رنگ آقای رسولی بودم که دیدم یه پراید سفیدِ تازه بیرون اومده از کارخونه، وایساد سر کوچه و چند تا بوق زد.
حسین آقا بود. دامادِ خوش اخلاقِ آقای رسولی. از ماشین پیاده شد، کوله پشتی من رو گرفت و گفت : صبح بخیر دختر زیبا.
نه فقط من، هیچ کدوم از ما هفت نفر به این خوش اخلاق بازیها عادت نداشتیم. حسین آقا در طول مسیر نه حرفی از تورم زد، نه دو برابر شدن شهریه و ترافیک و یه گونی برنج. حتی ماشین حسین آقا بیمه داشت.
از روز تصادف به بعد ما دیگه آقای رسولی رو ندیدیم و باقی روزهای سال تحصیلی با حسین آقا گذشت.
پراید نرم بود و خوشبو. دستگیرههای پنجره واقعی بود و خبری از سیدی های رنگ و رو رفته و خَش دار نبود.
کولر داشت و روزهای گرمِ خرداد ماه خنک میگذشت.
تولد به تولد، حسین آقا ضبط ماشین رو روشن میکرد و ما دعا میکردیم که ترافیک سنگینتر باشه و بیشتر با آهنگ برقصیم.
اما وسطِ خوشگذرونی های پراید سواری، دلمون برای آقای رسولی هم تنگ میشد.
حسین آقا خیلی مهربون و دست و دل باز بود. ماهی یکبار از سوپرمارکتی سر خیابون مدرسه واسمون شکلات میخرید. همیشه خندان و خوش صدا، اسم مون رو صدا میزد. صبح ها هروقت میرسید سر کوچه، بوق میزد و خودش دَر ماشین رو واسمون باز میکرد.
بد اخلاقیهای آقای رسولی مثل تصویرِ عزیزی که تازه فوت کرده، کم کم داشت از ذهن مون پاک میشد.
حسین آقا میگفت پدر خانمش سخت مریض شده و باید تو خونه استراحت کنه. و ما با همون فکرِ بچهگانه و ساده مون، هر روز صبح تو ماشین دستهجمعی دعا میکردیم برای سلامتی و شفای آقای رسولی.
مدرسه تموم شد و سالها گذشت. ما بزرگ شدیم. خیابونها تغییر کرد. ترافیک بیشتر و بیشتر شد و تورم، همراهِ همیشگیِ زندگی مون شد.
چند سال پیش متوجه شدم فردای همون روزی که ما تصادف کردیم، آقای رسولی بر اثر سکته قلبی فوت کرده بود.
اون روزها انقدر شاد و سرخوش بودیم و سرگرمِ شور و شوقِ کودکانه، که متوجه نشدیم فردای روز تصادف، حسین آقا با لباس مشکی اومده بود دنبالمون.
حالا سالها از اون روزها میگذره و تقریبا هیچ پیکان زرد رنگی تو خیابونها دیده نمیشه. و من دلم برای آقای رسولی و بد اخلاقیهای وقت و بیوقتی که داشت و ماشین بد بو و بدون بیمهاش، تنگ شده.
- پایان
#دنده_عقب_با_اتو_ابزار #دندهعقببااتوابزار #خاطره #سرویس_مدرسه