
خوشا باز به شب پر شراره و ماه باریک ، بر رخسار فلکی و بر من نوجوان ، که انجسام عالمی شد قطور خویش ..
« از اثبات قدمها ، اثبات دستاوردا ، اثبات شخصیتی ، اثبات چیرگی و اثبات یک چهره ماندگار .. »
بساط عمرم ، کسری از لحظاتی شد که مرداب « اثبات » را باور کنم و برای همه چیز ، محتاج به اثبات باشم ، چه بسی والایش پنهانی سازم که خواه یکپارچه ذهن و ذهنیتم شود .
« از ثابت قدمها - تثبیت دستاوردا - ثبوت شخصیتی - ثبات چیرگی و ثبت یک چهره ماندگار .. »
جداً که چه خانواده مفیدیاند ، گر بیاموزیم که این واژگان همگون ، عجب کلمات پر حکمتیند . چو مفهومی که بسته بر ماست روایت ، اگر مکث کنیم و از خود پرسیم ؛ چنین گفت دیگری :
« بیخیال بابا که واقعاً دلم داغونه . »
« بیخاصیتم نسبت به هر چی که روزگارمه . »
« خداییش مرگم خیلی بهتره واسهی اونا . »
و من چنین پرسیدم دیگری :
« بیخیال بابا ، واقعاً دلت داغونه ؟ »
« بیخاصیتی ، نسبت به هر چی که روزگارته ؟ »
« خداییش مرگت ، خیلی بهترهست واسهی اونا ؟ »
و اینک ، از شیرینی زبان چه بگویم که سرزنده و چالاک شوی ؟ گر سخنی ز من میگویی که پوست و استخوانم به نوازش بستاند ؟ چه در دل نیکان داری که بنویسی و بخوانم ؟