
در میان تاریکی توی هوا شناورم . باد جا به جایم می کند . صدایی منقطع می شنوم ،شعری را زمزمه میکنم ،در اعماق جایی سرگردانم؛ و در مورد هیچ کدامشان چیزی نمیدانم. حسی دارم و دارم تلاش میکنم نامش را به خاطر بیاورم.
فشار پلک هایم را احساس میکنم . آرام از هم فاصله می گیرند و کم کم ، باریکه ای از نور از جایی نامعلوم توی چشمم می دود. می نشینم و به دورو بر نگاه می کنم . چیزی از زمان و مکان به خاطر نمی آورم. جایی نشسته ام و صدایی سوت مانند به گوشم می رسد. صدایی شبیه صدای کتری مادر بزرگ . کتری! کم کم جزئیات کتری به خاطرم می آید کتری کوچک نقره ای رنگ که روی دهانه اش ، یک در لولایی کوچک وصل شده و وقتی آب میجوشد ، بخار با شتاب از آن بیرون میزند و صدایی ایجاد میکند . روی کتری یک قوری قرمز کوچک است که روی درش ، یک قلب برجسته قرمز جا خوش کرده و من چقدر عاشق این قلب قرمزهستم .روی نک پا ایستاده ام و تلاش میکنم تا دستم به قوری برسد و قلب زیبا را بردارم. مادر از جایی صدایم میزند و هشدار می دهد: مراقب باش.
قلبم انگار میخواهد از سینه بیرون بپرد. مادر! این کلمه قلقلکم میدهد. دوباره نور را توی چشمم احساس میکنم . اصلا من دنبال چه می گردم ؟لرزشی به بدنم افتاده و دندان هایم به هم می خورد .آگاهی زهرش را در قلبم می ریزد. از جا میپرم! چطور خوابیدم و کودک خردسالم را فراموش کردم؟می دوم و صدایش میزنم . صدایم در خانه می پیچد و انگار به گوش هیچ کس نمی رسد. نفسم تنگ شده و سینه ام سنگین است .
صدایی با ریتم یکسان توی خانه می پیچد.شناسایی منبع صدا لحظه ای زمان می برد . می دوم سمت تلفن . مادرم پشت خط است . با گریه به او پناه می برم : "مامان، بچه نیست ! هرچی میگردم نیست. یه لحظه خوابم برد... " مادر حرفم را قطع میکند:" دخترم خودت صبح آوردیش اینجا . حالش خوبه نگران نباش. تو خوبی مادر؟" تلفن را قطع میکنم و روی زانو هایم می نشینم . موقعیت بامزه ایست . خنده ام گرفته . می خندم و می خندم و کم کم خنده ام به قهقهه تبدیل می شود. کسی در درونم خطاب قرارم می دهد :"این بار هم قسر در رفتی!"پیشانی ام تیر می کشد و می زنم زیر گریه . بار بعدی چه خواهد شد؟ بارهای بعدی چطور؟
صدای تلفن دوباره در خانه میپیچد. دارم می سوزم . باید این آتش را خاموش کرد. خودم را سر می دهم و روی زمین می نشینم . چشمم به پیراهن کوچکش می افتد .زیر میز غذاخوری . پیراهن را بغل میکنم . کاش درون این پیراهن حل میشدم تا عطر تنش را هیچ وقت فراموش نکنم. لرزش دست و سردرد کلافه ام کرده .مغرم انگار فریاد میزند که وقت دارو رسیده. از جا بلند می شوم و قرص هایم رادر دهان می گذارم و با گلویی که از بغض بسته شده ، به سختی فرو می دهم .
می روم سمت پنجره تا غروب را تماشا کنم . چقدر شبیه خورشیدم ، نزدیک به خط پایان. پیراهنش هنوز در مشتم است . دوباره عطرش را می بلعم .چشم هایم را می بندم و خودم را نوازش میکنم . سوگوار دردی هستم که هنوز نرسیده و وقتی برسد ، دیگر نمی توانم برایش گریه کنم . به پیرمردی نگاه می کنم که آرام و با طمانینه از کوچه رد میشود . پنجره را باز می کنم و صدایش می کنم :"آقا" با تعجب سرش را بالا می گیرد و بین پنجره ها دنبال منبع صدا می گردد . دست تکان می دهم تا مرا ببیند. بالاخره پیدایم می کند. پیراهن را از پنجره بیرون می اندازم و رقصش را در باد با هم تماشا میکنیم .