
در مظهرِ سقوط، در میان اصابتِ نفسهایت، بینِ فتنهگری لبهایمان، در نوامیدیِ آخرین ترانه و وصلتِ دستهای پیچخوردهمان من نفرتی که استخوانهایم را سوزانده به یاد می آورم.
گویی آتش از درون شعله میکشد و نامت را بر مغزم حک میکند. تو مالک درد جهانی. کرکسی نشسته بر سکوی قدرت.
چشمانی داری که میدانند چگونه تردید را بدرند و دستی که بلدی چگونه زخم را به آغوش بکشی و از آن تغذیه کنی.
به اتاق برو. به همان اتاقی که بر زمینش خاک سیاه ریخته. خاکی که بوی مرگ میدهد و دیوارهایش با عطر خون مزین شدهاند. نه خونی که از جنگ مانده باشد، خونی که از درون آدمها لیز میخزد وقتی از خودشان بیزار میشوند.
ستمگر تاوان خواهد داد. نه با دستان دیگران، بلکه آنگاه که دیگر هیچکس نماند برای ظلم کردن به او آنگاه که خسته شد، طناب را از سقف میگیرد و خود را میسپارد به لرز آخرین لحظهها، تا شاید در زندگی بعد بیگناه متولد شود.
راستی، لذت دارد طعم ظلم را چشیدن؟ یا فقط شرط سقوط است؟
نه! من قربانی نبودم. من دود فرسودهی همان سیگاریم که پدر پیش از خواب انگشتش را به آتش آن میسوزاند تا ردش بماند و چیزی حس کند در این گسترهی بیحسِ جهان.
یا شاید قهقههی خشکِ مادر پس از مرگ برادر.
قهقههای که از شدت گریه دیگر شکل خنده شده بود نه شادی.
من وارث تیرگیهای وحشتم. وارث تمام سایههایی که شبها بر سقف خانهام راه میرفتند و مرا بزرگ کردند.
و حالا تو، تو با من از عشق حرف میزنی؟ از همان شهوتِ مزینشده با درد؟ عجیب است که توقع داری کسی چون من در آغوشت آرام شود وقتی خودت آتش را بوسیدهای. طعنهای بزن به سکوت رنج، به ندای خستهی قناری. تو چه میدانی قناری چرا میخوانَد شاید آوازش یک نوع گریه باشد.
من که آه صدها چشمه بودم، به خون افتادهام در گورستان عشقی که به زور به من دادی. به خون افتادهام در گورستان عشقی که هرگز از آنِ من نبود.
#