ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

اتهامِ بی‌ماده

در این دنیا که پایانش به مرگ است، مرگ تنها چیزی‌ست که بی‌نیاز از شاهد و امضا اتفاق می‌افتد.

برای همه‌چیز پرونده می‌خواهند: برای دوست‌داشتن، برای ماندن، برای عذرخواهی، برای اثباتِ این‌که حق داری خسته باشی اما برای مُردن نه؛ کافی‌ست نوبتت برسد.

انگار اسمِ ما از قبل در فهرستی ثبت شده، با خطی ریز و خوانا، و تنها کاری که زندگی می‌کند این است که زمانِ احضار را عقب و جلو کند.

با این‌همه، فکر می‌کنم اگر قرار است در پایانِ کار مُهرِ «خاتمه» روی ما بخورد، دست‌کم قشنگ است که برای هم بمیریم؛ نه آن‌طور که آدم‌ها در داستان‌ها می‌میرند با معنا، با موسیقی، با جمله‌ی آخر بلکه همان‌طور که واقعاً رخ می‌دهد:

بی‌سروصدا، بی‌توضیح و با یک جای خالی که کسی نمی‌داند در کدام بخشِ فرم باید ثبتش کند.

برای هم مردن شاید تنها شکلِ قابل‌قبولِ وفاداری باشد؛ چون در جهانِ ما، هیچ وفاداری دیگری از اداره‌ها عبور نمی‌کند.

اینکه آدم‌ها شبیه حرف‌هایشان نیستند، بحثی نیست؛ این جزءِ مقرراتِ نانوشته‌ی ساختمان است.

هر کس هنگامِ ورود، جمله‌های مرتب و قابل‌استفاده تحویل می‌گیرد؛ جمله‌هایی که در موقعیت‌های مختلف باید ارائه شوند:

«بهت زنگ می‌زنم.»

«حواسم هست.»

«رو من حساب کن.»

و بعد، مثل هر وسیله‌ی اداری، این جمله‌ها را مصرف می‌کنند و دور می‌اندازند، بی‌آنکه کسی مسئولِ بازیافتش باشد.

گاهی فکر می‌کنم اگر آدم‌ها شبیه دروغ‌هایشان بودند، جهان قابل‌تحمل‌تر می‌شد.

دروغ‌ها دست‌کم شکل دارند، اندازه دارند ادعاهایشان روشن است.

دروغ می‌گوید «می‌مانم»؛ پس باید جایی بماند .

دروغ می‌گوید «دوستت دارم»؛ پس باید بتواند دوست‌داشتن را اجرا کند، ولو نمایشی اما حقیقتِ آدم‌ها غالباً چیزی‌ست که نه می‌شود ثابتش کرد، نه می‌شود انکارش کرد؛ مثل اتهامی که در پرونده نوشته‌اند ولی ماده‌ی قانونی‌اش را ذکر نکرده‌اند.

تو می‌مانی و یک حسِ مبهمِ مجرم بودن و هر چه می‌پرسی «جرمم چیست؟»

کارمندِ پشتِ میز فقط فرمِ دیگری جلویت می‌گذارد: «درخواستِ توضیح».

از طرف دیگر، حرف‌ها همیشه جلوتر از آدم‌ها حرکت می‌کنند. حرف‌ها زود می‌رسند، خوش‌پوش‌اند، رسمی‌اند؛ آدم‌ها اما پشتِ در می‌مانند، با صورتِ عرق‌کرده و دست‌های خالی.

شاید برای همین است که ما به حرف‌ها اعتماد می‌کنیم:

چون از نظرِ شکل، قابل‌پیگیری‌اند

می‌شود ثبت شان کرد

می‌شود به آنها استناد کرد.

ولی آدم‌ها؟ آدم‌ها هر لحظه ممکن است از دستورالعمل خارج شوند.

ممکن است ناگهان یادشان برود قول داده‌اند.

ممکن است به جای انجام دادن، توضیح بدهند؛ به جای جبران، توجیه کنند؛ به جای بودن، فقط خبرِ بودن را پخش کنند.

و ما که بینِ این بخش‌ها سرگردانیم مدام سعی می‌کنیم با زبان، کمبودِ عمل را جبران کنیم.

هر روز مقدار زیادی جمله تولید می‌کنیم تا ثابت کنیم هنوز انسانیم اما در پایان، وقتی نوبت به مرگ می‌رسد، همه‌ی آن جمله‌ها از اعتبار می‌افتند؛ هیچ‌کدامشان مهرِ لازم را ندارند.

مرگ، بی‌آنکه وارد بحث شود، پرونده را می‌بندد.

پس اگر چیزی باقی می‌ماند، شاید فقط همین باشد:

در جهانی که پایانش به مرگ است، اگر برای هم مُردیم قشنگ است نه چون مرگ زیباست، بلکه چون این تنها کاری‌ست که نظام نمی‌تواند از ما پس بگیرد.

و اگر نمی‌توانیم شبیه حرف‌هایمان باشیم، دست‌کم مراقب باشیم دروغ‌هایی نگوییم که بعدها از ما بهتر زندگی کنند!

مرگتنهایینویسندهنویسندگیدوستی
۰
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید