
سخت خستهام، زین سِپنجِ دَوّار
کز گردشِ آن، دلم شده تار
زندگی، این جُنبشِ پُستِ مکانیک
خارِ گلو گشته، در این شبِ تاریک
چرخِ گردون میچرخد و نالد به درد
زین کوششِ چندشآورِ سرد
در هر تپشش، اعتراضِ من است
این پیچ و تاب، بندِ تنِ من است
آه! آندم که واژهها در سکوت
گم گشت و رفت در پیِ سقوط
صداها به گوشم زِ اعماقِ جان
برآمد، زِ شهری که نیست در جهان
نه چشمی در آنجا به رویت گشود
نه گوشی که بشنود بانگِ رود
همانجایی که، نه من هستم و نه تو
در انزوایِ خویش، ماندهام من و تو
عشق میجستم، به سانِ پرتوِ نور
غافل که هستم از آن، فرسنگها دور
چون دست بردم، به شوقِ وصالش
خاکستر شدم، در پیِ زوالش
آن «من» که میساختم، در خیالِ خویش
دود گشت و رفت، در آتشِ ریش
عشق نبود، آنچه میجستم، به هر سو
سرابی بود، در پیِ حسرت و رو
★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★
بیانِ منظور
این منظومه، مانیفستِ فروپاشیِ درونیِ انسانی است که در چنبرهیِ ملالآورِ چرخدندههایِ دنیایِ مدرن، به استیصالی عمیق بدل گشته است.
او که از ابتذالِ زیستنِ مکانیکی بیزار است، در کنجِ عزلت و سکوتِ سنگینِ خویش، به تماشایِ زوالِ خویشتن مینشیند.
در این میان، عشق نه آن نوشدارویِ رهاییبخش، که گویی تیرِ خلاصی است بر پیکرهیِ باورهایِ نحیفِ او؛ آتشی که نه برایِ گرم کردن، که برایِ خاکستر کردنِ تمامِ پندارها و هویتِ آشفتهاش زبانه کشیده است.
این شعر، در حقیقت طنینِ فریادِ روحِ رنجوری است که در گذرگاهِ پرپیچ و خمِ هستی، به ناکجاآباد رسیده و در نهایتِ این سلوکِ سرد، نه به وصالِ محبوب، که به تماشایِ هولناکِ پوچی و ملالِ بیپایانِ خویش، چشم گشوده است.