
خستهام و این خستگی دیگر حادثهای در من نیست؛ به وضعیتی بدل شده است که از آن بیرون نمیآیم.
سالهاست با من مانده، مثل جسمی اضافه که به بدنم دوخته باشند و جدا کردنش نه ممکن باشد و نه حتی قابل تصور...
از کشیدن بار تن خودم بیمار شدهام؛ گاهی احساس میکنم این تن، چیزی بیرونی است، شیئی که به من سپردهاند تا مراقبتش کنم، بیآنکه توضیح دهند چرا من؟!
صبحها که بیدار میشوم، پیش از آنکه چشمم به سقف برسد، حس میکنم چیزی در من از شب گذشته هنوز تمام نشده است ، انگار شب ادامه دارد، فقط نور تغییر کرده است.
بلند شدن از تخت، بیشتر شبیه جابهجا کردن یک جسم سنگین است تا آغاز یک روز؟ هیچ آغاز واقعی وجود ندارد؛ همه چیز ادامهی چیزی است که از قبل شکسته بوده.
گاهی در آینه میایستم چهرهای هست، خطوطی هست، حرکتی هست اما هیچکدام به من احساس تعلق نمیدهند.
لحظهای طولانی نگاه میکنم و بعد فکر میکنم شاید این تصویر، اشتباهی مانده باشد؛ شاید کسی دیگر باید اینجا میبود و دیر کرده است، من فقط جای خالی او را پر کردهام؟
در خیابان که راه میروم، مردم از کنارم میگذرند؛ هرکس به سمتی میرود که از قبل برایش تعیین شده است.
من هم همینطور حرکت میکنم اما درونم همواره اندکی عقبتر میماند، مثل کسی که بدنش را دیر فهمیده باشد. صداها هست، ماشینها هست، نور هست اما هیچکدام مرا در خود نگه نمیدارند.
زندگی کردن، برایم به امری غیرعادی بدل شده است.
نه از آن جهت که عجیب باشد بلکه از آن جهت که دیگر طبیعی نیست.
باید برای هر لحظهاش توضیحی ساخت، توجیهی آورد، انگار کسی مدام در حال بازخواست است که «چرا هنوز ادامه میدهی؟»
و من هیچ پاسخی ندارم، جز ادامه دادن؟
مدتهاست به آدمها نگاه میکنم و در ذهنم آنها را به دو دسته تقسیم میکنم: مردهها و کسانی که هنوز فرصت مرده شدن پیدا نکردهاند.
مرز میان این دو روشن نیست بسیاری از کسانی که راه میروند، حرف میزنند، میخندند، در من بیشتر به مردهها شباهت دارند تا زندهها؛ فقط بدنشان دیرتر از درونشان تسلیم شده است.
و هر روز، این جمعیت بیجان بیشتر میشود نه از طریق مرگ، بلکه از طریق چیزی شبیه فرسودگی آرام است .
می دانید؟ زندهها نادر شدهاند؛ آنقدر نادر که اگر یکی را ببینی، باید لحظهای مکث کنی، مثل کسی که چیزی ناممکن را دیده باشد!
من نیز فقط ماندهام و این ماندن، شاید تنها شکل ممکنِ سقوطی باشد که هنوز تمام نشده است؟