
بیدارشدن خطرناکترین حادثهای است که هر روز تکرار میشود.
لحظهای که آدمی از مردابِ خواب سر برمیآورد و ناچار میشود بار دیگر چشم در روی جهانی باز کند که شب گذشته با بیمیلی رهایش کرده بود.
در آن چند دمِ نخست، هنوز مرزی میان خواب و بیداری باقی است؛ پردهای نازک از وهم که نه اجازه میدهد رویا به تمامی بمیرد و نه واقعیت را بیکموکاست آشکار میکند.
چه چیز غریبتر از این که آدمی هر شب از جهان بریده میشود، در سرزمینهایی بینام پرسه میزند، با مردگان همصحبت میشود، هزار چهره عوض میکند و صبح دوباره به همان اتاق تنگ بازمیگردد گویی هیچ رخ نداده است؟
در حقیقت هر خواب، گسستی است در پیوستگیِ وجود!
هر صبح باید رشتههای ازهمگسیختهی حافظه را از نو به هم گره زد؛ باید اشیا را دوباره شناخت، نامها را دوباره به خاطر آورد و بارِ سنگینِ خویشتن را دوباره بر دوش کشید.
بسیاری از آدمها این کار را بیآنکه بدانند انجام میدهند اما در پشت این عادت روزمره، هراسی کهنه و ناگفته پنهان است؛ هراسِ آنکه روزی چشم باز شود و هیچ چیز در جای خود نباشد.
گاه نیز چنان ملالی بر جان مینشیند که همهچیز بوی پوسیدگی میگیرد.
صداها دور و بیگانه میشوند، چهرهها معنای خود را از دست میدهند و آدم دلش میخواهد از این نمایشِ بیحاصل کناره بگیرد.
در اتاقی خاموش فرو رود، پردهها را بکشد و در پناه رختخوابی سرد از جهان روی بگرداند اما حتی رختخواب پناهگاه نیست.
اندیشه در تاریکی رشد میکند مانند کپکی که در نم و سکوت میبالد آنچه بیرون خاموش شده، در درون هزار بار بلندتر به گوش میرسد.
خیال، از شکافهای ذهن بالا میآید و در سکوتِ اتاق، سنگینتر و جانکاهتر از هر هیاهویی بر سینه مینشیند.
نه خواب فراموشی میآورد و نه بیداری رهایی
آدمی میان این دو سرگردان است:
میان دو تاریکی که یکی چشمها را میبندد و دیگری آنها را باز نگه میدارد.