
من نور نیستم...
ادعای روشنایی در جهانی که سقفش از سُربِ لایهلایه بنا شده، شوخیِ وقاحتباری است که من هرگز جرئتِ تکرار آن را نداشتهام.
من آن درماندهیِ بینامی هستم که در سلسلهمراتبِ خلقت، حتی به عنوان یک خطای ناچیز هم به رسمیت شناخته نشده است.
راهم را میانِ خارهایی گم کردهام که گویی با نظمی دیوانهوار، مأموریت دارند تمامِ منافذِ خروج را مسدود کنند.
این خارها، نه گیاه، که احکامِ قطعی و بازگشتناپذیرِ هستیاند که بر تنِ من امضا شدهاند.
من یک کوچهی بنبستم اما نه آن بنبستی که در انتها به دیواری فرو ریخته برسد بلکه بنبستی که دیوارهای بلندش با هر گامِ من، به هم نزدیکتر میشوند.
من بنبستی هستم که در آن، زمان از حرکت ایستاده تا بیهودگی را با دقتی تماشا کند.
در من هیچ دریچهای به هیچ میدانی باز نمیشود.
من انتهایِ تکثیرِ پوچیام؛ جایی که در آن، حتی سایهها هم از فرطِ بیمعنایی، از اشیاء جدا شده و در تاریکیِ مطلق حل میشوند.
حقیقت این است:
مسیری وجود نداشت که گم شود و مقصدی در کار نبود که به بنبست بخورد.
من، خودِ آن «هیچ» هستم که در لباسی از خشت و خار، تظاهر به بودن میکند.