کیسههای سنگی (بخش دوم)
مدتی بود که سیاوش صبحها زودتر از خانه بیرون میزد. نه برای کار. برای فرار. از نگاه شقایق. از پرسشهایی که جواب نداشتند، مثل چاه بیانتها.دیروز باران رفته بود کنارش. کشیده بود لبه شلوارش را. با آن انگشتان کوچک که هنوز بوی شیر میدادند. گفته بود: «بابا، بیا خونه خونه بازی».سیاوش نگاه کرده بود به چشمهایش که پر از انتظار بود، مثل دو برگ که بهسوی آفتاب باز میشوند. خواسته بود بگوید بله. اما چیزی توی گلویش قفل کرده بود. نه اینکه نمیخواست حرف بزند. نمیتوانست حرف بزند که بعدش بگوید نه.باران چند ثانیه منتظر مانده بود. آن ثانیهها برای سیاوش مثل سالها کش آمدند. بعد آهسته رفته بود سمت مادرش. قدمهای کوچکش روی زمین فرش نمینشست، اما صدای رفتنش توی دل سیاوش ماند.شقایق نگاه کرده بود به سیاوش. نگاهی که معنایش را خوب میفهمید. نگاهی آمیخته به نگرانی که میگفت: «تو دیگر آن مردی نیستی که من میشناختم...»
شب با بالهای سیاهش، چتری بر پهنای آسمان گشوده بود. شقایق در سکوت دردناک اتاق مشترکشان، دستش را گذاشت روی دست سیاوش. دستی که روزی برایش بهشت بود، حالا برایش یک سوال شده بود.
«سیاوش جان، بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟! مدتی است جور دیگری شدهای. صدایت عوض شده. نگاهت عوض شده. حتی آغوشت... اصلاً انگار ذهن و روح تو جای دیگری است.»
سیاوش آهسته دستش را کشید زیر پتو. گفت: «هیچی. خستهام.» همان دو کلمهای که پناهگاه هر فراری است.
شقایق دوباره دستش را گذاشته بود. این بار محکمتر. طوری که سیاوش نمیتوانست فرار کند.
«راستش را بگو. سیاوش، من تحمل این سکوت را ندارم. این سکوتی که بین ما افتاده، مثل دیوار شیشهای است. میبینمت، اما نمیتوانم به تو برسم.»
سیاوش نگاه نکرد. نه اینکه نمیخواست. نمیتوانست. انگار باری سنگین بر روی پشتش بود. فقط گفت: «نمیتوانم. خودم هم نمیدانم.»
شقایق دستش را به آرامی کشید. برگشت به سمت دیگر تخت. صدای برگشتنش توی گوش سیاوش پیچید. صدای یک فاصله. صدای یک مرز.
سیاوش تمام شب به پشت سر او نگاه کرده بود. به خط گردنش که در تاریکی می درخشید، مثل ماهی که پشت ابر رفته باشد. به موهایش که روی بالش مثل پرهای طاووس باز و پخش بود ، مثل شعر شکسته یک شاعر غمگین. میدانست بیدار است. هر دو بیدار بودند. اما هیچکدام حرف نمیزدند. حرفها مرده بودند توی گلویشان.
آفتاب نورش را میز صبحانه پاشیده بود، شقایق مشغول برشزدن نان بود. سیاوش روی صندلی نشست. با صدایی خشدار که به صدای یک بیمار میماند. شقایق گفت. «نه سلامی، نه چایی صبح.
سیاوش، جرعهای چای نوشید تا شاید صدایش صاف شود. به این فکر میکرد که شیرینی شکر هم دیگر توان از بین بردن تلخی چای را ندارد. مثل تلخی روح خودش که حتی با شیرینزبانی بارانش هم دلکش نمیشد. صدای شقایق که میگفت: «فکر میکنم باید با یک دکتر حرف بزنی.» ذهنش را متوجه ای او نمود.
چیزی نگفت. از پشت میز بلند شد و از آشپزخانه خارج شد.
ظهر همان روز، شقایق برایش پیام فرستاد.
«ناهار یادت نره. ساندویچ خریدم. گذاشتم توی یخچال.»
سیاوش نگاه کرد به پیام. خواند. دوباره خواند. انگار متن به زبانی بود که دیگر بلد نبود. انگار «یادت نره» یعنی «یادت رفته».
نخورد.
ساعت دو شد. سه. چهار.
شقایق دوباره پیام داد: «ناهار نخوردی؟»
سیاوش جواب نداد. انگار جوابدادن نیاز به ماهیچهای داشت که سالهاست استفاده نکرده بود.
شقایق سومین پیام را نفرستاد. فقط یک تیک خورد. سیاوش به آن یک تیک نگاه کرد. تیکی که میگفت شقایق دست از سرش برداشته. تیکی که از ته دلش فریاد میزد: «تو دیگر مال من نیستی.»
عصر که به خانه رسید، باران توی راهرو ایستاده بود. نقاشی گرفته بود دستش. یک خانه کشیده بود با دودکش و خورشید کجوکوله.
بابا، این مال تو. برات کشیدم.
سیاوش نگاه کرد به نقاشی. رنگها بیرونزده بودند از خطها. خورشید، سبز بود. یکلحظه خواست بگوید خورشید سبز نمیشود. اما بعد فکر کرد: شاید از وقتی پدرش نیست، هیچ چیز سر جای خودش نمانده.
دستش را گذاشت روی موهای باران. همان دستی که برای بلندکردن کیسه سنگها ساخته شده بود، حالا روی موهای دخترش سبک شده بود مثل پر کاهی. اما باران نگاه کرد به دستش. بعد به چشمهایش. آن نگاه کوتاه، تمام حرفهایی را که سیاوش نمی زد، فهمید.
آهسته کشید خودش را کنار. نقاشی را گرفت توی دستش. رفت سمت اتاقش. قدمهای کوچکش روی زمین صدا میداد، اما صدایش در دل سیاوش ماند. صدای رفتن.
شقایق در آشپزخانه ایستاده بود. پشتش به سیاوش، ظرفی را می شست که از نیم ساعت پیش تمیز بود. آب می چکید از دست هایش. چکه چکه مثل ساعت. مثل ثانیه هایی که می گذشتند و هیچ کس نمی شمردشان. گویی زمان، قطره قطره از میان انگشتانش می گریخت و او تنها تماشا می کرد.سیاوش پشت سرش ایستاد. سایه اش روی دیوار افتاده بود، بلندتر از خودش. گاهی سایه ها راستگوتر از آدم ها هستند.نفس کشید خواست حرف بزند. اما حرف ها پشت دندان هایش له شدند، مثل برگ های خشکی که زیر پا خرد می شوند و هیچ صدایی ندارند.شقایق بدون اینکه برگردد، گفت: «ناهار چرا نخوردی؟»صدایش نه خشم داشت نه ناراحتی. چیزی شبیه پرسشی از سر عادت. مثل کسی که سنگی را در چاه می اندازد، نه برای شنیدن صدا، که برای اینکه بداند چاه هنوز پر نشده است.سیاوش گفت: «حوصله نداشتم.»همان سه کلمه همیشگی، همان سه کلمه ای که آجرهای دیوار سکوتشان شده بود. آجری بر آجری، روزی یک کلمه تا دیوار به آسمان رسید.شقایق ظرف را گذاشت کنار، صدای ظرف روی کانتر نه محکم نه آرام. صدایی که می گفت: «این آخرین ظرفی بود که می شستم.»حوله را برداشت. دست هایش را خشک کرد. آهسته، طوری که انگار دارد با دستانش خداحافظی می کند.بعد برگشت، نگاه کرد به سیاوش. نگاهی که سال ها نگاه نکرده بود نگاهی که از پشت دیوار سکوت، روزنه ای باز کرده بود.«سیاوش، من دیگر نمی دانم با تو چه طور باشم. نمی دانم حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ دستت را بگیرم؟ ولت کنم؟باران دیشب قبل از خواب از من پرسید: «بابا دیگه دوستم نداره؟»این جمله را که گفت، صدایش شکست... صدای شکستن، صدایی که از عمق سینه می آید، جایی که کلمه ها پیش از تولد می میرند.شقایق سال ها بود جلوی سیاوش گریه نکرده بود؛ اما گریه نکردن، گاهی از گریه کردن هم سنگین تر است.سیاوش دلش خواست بگوید نه عزیزم، دوستت دارم. اما کلمه ها در گلویش لانه کرده بودند، پرندگانی که قفس را فراموش کرده اند و نمی دانند آسمان چه شکلی است.شقایق نگاه کرد به او چند ثانیه صبر کرد همان ثانیه هایی که وزنشان از تمام سال های زندگی مشترکشان بیشتر بود.بعد گفت: «فردا می روم پیش مادرم، یکی دو روزی می مانم شاید تو فکر کنی. شاید من فکر کنم. شاید...»نیمه جمله را رها کرد. مانند کمانداری که زه را رها می کند؛ اما نمی داند تیر به هدف می خورد یا نه.رفت سمت اتاق در را بست. نفس ها پشت در ماندند، نفس هایی که نمی توانستند از دیوار سکوت عبور کنند.شب شد. شب، تاریکی را روی دوش خانه انداخت، مثل کفنی که روی مرده می اندازند.شقایق چمدان کوچکی بست. بستن چمدان، گاهی از بستن دل ساده تر است.باران نقاشی اش را برداشت؛ همان نقاشی با خورشید سبز. خورشیدی که هیچ وقت نه طلوع می کرد و نه غروب. فقط می ماند مثل خودش.سیاوش پشت در ایستاده بود. حس می کرد بدنش آنجاست؛ اما حضورش نه. مانند لباسی که روی چوب رخت آویزان است.شقایق دم در ایستاد و برگشت. نگاه کرد به سیاوش، نگاهی که داشت تمام کلمه های نگفته را جمع می کرد، کلمه هایی که حالا دیگر معنی نداشتند. بعد گفت: «سیاوش، من دیگر نمی توانم با مردی زندگی کنم که نیست...»در بسته شد. و صدای قفل پیجید، قفلی که شاید هیچ کلیدی دیگر بازش نکند.صدای قدم ها، قدم هایی که داشتند از زندگی خارج می شدند.صدای آسانسور، صدای رفتن.سیاوش ماند تنها... مانند سنگی در ته چاه.آن شب سیاوش نفس کشید؛ اما دیگر نمی دانست برای چه نفس می کشد.نشست روی مبل. جای شقایق خالی بود. خالی بودن گاهی حضوری دارد که از بودن هم سنگین تر است.ماه از پشت پنجره می تابید. ماه همیشه از پشت پنجره ها می تابد؛ اما بعضی شب ها، نور ماه فقط تاریکی را بیشتر نشان می دهد.سیاوش چشم هایش را بست. در تاریکی پشت پلک هایش سیاهی مطلق بود، سیاهی ای که هیچ ستاره ای در آن گم نشده بود.برای اولین بار در این سال ها نه صدایی بود، نه نوتیفیکیشنی، نه بایدی، نه پرسشی، نه پاسخی. هیچی.فقط خودش و سنگینی کیسه ای که شانه هایش را خم کرده بود و سقفی که داشت آهسته آهسته فرو می ریخت.اما فرو ریختن سقف، گاهی از فرو ریختن یک انسان آرام تر اتفاق می افتد.نفس کشید. نفس آمد. اما نفس کشیدن؛ وقتی دیگر دلیلی برای نفس کشیدن نداری فقط عادت است. عادتی که روزی روزگاری، زندگی بود...
صبح شد. سیاوش هنوز روی مبل بود. گوشی توی دستش، خاموش. خودش خاموشش کرده بود. شب قبل بعد از رفتن شقایق، چهل و سه نوتیفیکیشن را یکی یکی دیده بود جواب نداده بود. به هیچکس.حالا سکوت بود. سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود.نور از لابه لای پرده ها می خزید مثل مارهایی که بی صدا به خانه نفوذ می کنند. سیاوش چشمانش را باز کرد نخوابیده بود. فقط بسته بود.بلند شد پاهایش می لرزید. کیسه روی دوشش سنگین تر از همیشه بود. انگار شب گذشته کسی سنگ های تازه ای توی آن ریخته بود.تلفن زنگ خورد، تلفن خانه. مادرش بود«پسرم، چند بار زنگ زدم جواب ندادی.»«گوشی خاموش بود مادر»«شقایق دیروز زنگ زد. گفت رفته پیش مادرش... چیزی شده؟ دعوایتان کرده؟»سیاوش مکث کرد. دعوا نبود، دعوا یعنی حرف زدن. آنها فقط... نبودند.شقایق زنگ زده بود به مادرش برای اینکه پیرزن نگران نشود. این همان شقایقی بود که سیاوش دوست داشت.«نه مادر. فقط خسته بود. رفت استراحت کنه.»مادر ساکت ماند. بعد گفت: «سیاوش، گاهی آدم باید کمک بگیره. حماقت اینه که تنها بمونی تا غرق بشی.»سیاوش چیزی نگفت.«باشه مادر. بعداً زنگ می زنم.»گوشی را گذاشت. اما روشن نکرد.ظهر شد. سیاوش به کتابی نگاه کرد که چند شب پیش از قفسه بیرون کشیده بود. همان صفحه اول. همان جمله.*کسی که چرایی زندگی را دارد، تقریباً با هر چگونگی ای کنار می آید.*چرایی من چیست؟ برای باران؟ رفته بود. برای شقایق؟ رفته بود. برای خودم؟ خودم که دیگر نیستم.کتاب را بست. اما جمله رفته بود توی ذهنش. مثل خوره ای که استخوان را می خورد.عصر شد. تلفن دوباره زنگ خورد. شقایق.صدایش خسته بود. خستگی کسی که دارد از کسی که دوست دارد خداحافظی می کند.«سیاوش... چرا جواب نمی دادی؟»«گوشی خاموش بود.»«باران دیشب بیدار شد. گفت بابا کجاست؟»سیاوش قلبش فشرده شد.«چی گفتی بهش؟»«بغلم کردم. گفتم بابا کار داره. زود برمی گرده.»دروغی که مادر به دختر می گوید تا پدر را نجات بدهد. اما پدری که خودش را نجات نداده باشد، هیچ کس نمی تواند نجاتش بدهد.«شقایق... از اینکه به مادرم زنگ زدی... ممنونم.»«مادرت پیر شده. نباید نگران بشه.»باد سکوت برای لحظاتی تن آنها را لرزاند.شقایق گفت: «سیاوش، نمی گم برگرد. اما تو باید بری پیش یه دکتر. نه برای من. نه برای باران. برای خودت.»برای خودت. کلمه ای که سال ها بود نشنیده بود.«قول می دی؟»«قول می دم.»تلفن قطع شد. سیاوش گوشی را روشن کرد. نوتیفیکیشن ها ریختند. اما نگاه نکرد. فقط شماره دکتر را جست و جو کرد.رفت سمت دستشویی. آب سرد زد به صورتش. این بار صورتش حس کرد. آب، بیداری را به صورتش می پاشید.به آینه نگاه کرد. همان مرد خسته. اما این بار به چشمانش نگاه می کرد. نه برای سرزنش. برای دیدن.دید که هنوز زنده است. هنوز نفس می کشد. هنوز، شاید دیر نشده باشد.موبایل را برداشت. انگشتش را روی دکمه تماس برد.فشار داد.
مطب کوچک بود. دیوارهایش سفید؛ اما نه سفید روشن، سفیدی خسته، سفیدی که سالها حرفهای تلخ را به خودش دیده بود.سیاوش روی صندلی نشست. چرم کهنه بود. مرکز صندلی کمی گود افتاده بود از نشستن آدمهایی که قبل از او اینجا بودند. حس کرد دارد مینشیند روی جای خستگی دیگران.پشت میز، دکتر نشسته بود. مردی میانسال با موهای جوگندمی و عینکی با فریم فلزی. روی میزش یک فنجان چای بود که دیگر سرد شده بود. هیچ بخاری از آن بلند نمیشد. مثل خود دکتر. گرمیاش را توی خودش ریخته بود، نه بیرون.دکتر نگاه کرد به سیاوش. نه با ترحم. نه با کنجکاوی. جوری که آدم به یک تابلو نقاشی نگاه میکند. نه برای قضاوت، برای فهمیدن.«سیاوش جان، بگو ببینم.»سیاوش نفس کشید. باز هم نفس توی سینه ماند. انگار ته سینهاش هنوز دیوار بود.«نمیدانم از کجا شروع کنم.»«از امروز صبح شروع کن.»سیاوش دستهایش را روی پاهایش مالید. مطب گرم بود، اما بدنش میلرزید.«امروز صبح... گوشی را روشن کردم. چهل و هفت نوتیفیکیشن. قبل از اینکه یادم بیاید خودم کجام، چهل و هفت نفر از من چیزی خواسته بودند.»دکتر چای سرد را برداشت، یک جرعه خورد.«بعد؟»«بعد... رفتم سر کار. توی راهرو رئیس بود. پرسید گزارش را کی میدهی. گفتم امروز. اما بلد نیستم بنویسمش. ظهر زنگ زد شقایق... زنم... گفت باران تب دارد. باید برم دکتر. اما نتونستم. کار داشتم.»صدایش گرفت. مکث کرد.«عصر که رسیدم خانه، باران گفت بابا بیا بازی. گفتم بابا خسته است. نگاهم کرد. ذوقش پرید. دلم خواست گریه کنم.»«و شب؟»«شب که خوابیدم، فکر کردم فردا باید... و همین جوری میچرخد.»دکتر عینکش را کمی پایین کشید. از بالای فریم به سیاوش نگاه کرد.«از کی این جوری شده؟»سیاوش به سقف خیره ماند. فکر کرد.«نمیدانم. همیشه این جوری نبود. بچه بودم ظهرها میخوابیدم. بیدار که میشدم، یادم نمیآمد باید چکار کنم. یادم میآمد بروم با بچهها بازی کنم.»دکتر فنجان را گذاشت روی میز. صدایش آرام بود. آرام کسی که میداند داد زدن هیچ گرهای را باز نکرده است.«سیاوش، تو بچه نبودی که یادت بیاید چکار کنی. تو یادت میآمد چه چیزی دوست داری. فرقش را میبینی؟»سیاوش ساکت ماند.دکتر ادامه داد: «آدم بزرگها یادشان میرود چه چیزی دوست دارند. فقط یادشان میماند چه باید بکنند. هر "باید"، یک سنگ توی کیسه است. بعضی سنگها را خودمان میگذاریم. بعضی را دیگران. بعضی را یادمان نیست کی و کجا برداشتهایم. اما هر روز سنگینتر میشود.»سیاوش به دستهایش نگاه کرد. دستهایی که سالها بود چیزی را محکم گرفته بودند. گوشی. ماوس. فرمان. خودکار.«چطور میتوانم خالیشان کنم؟»دکتر به پنجره نگاه کرد. باران میبارید. قطرهها از شیشه پایین میریختند.«اول باید یاد بگیری نفس بکشی.»«نفس میکشم.»«نه اینطوری. عمیق. از ته شکم. جایی که سالهاست سکونت نداشته.»سیاوش نفس کشید. نفس توی سینه ماند. نرفت پایین.دکتر گفت: «فقط ده دقیقه. هر روز صبح، قبل از اینکه گوشی را برداری، ده دقیقه فقط با خودت باش. بدون باید. بدون نوتیفیکیشن. فقط نفس.»ده دقیقه.بیست سال بود کسی به سیاوش نگفته بود ده دقیقه مال خودش باشد.«بعد چه؟»«بعد، میبینی چه سنگهایی مال خودت است و چه سنگهایی مال دیگران. مال دیگران را پس میدهی. مال خودت را نگه میداری. اگر مال خودت هم نیست، زمینش میگذاری.»سیاوش به پنجره نگاه کرد. باران هنوز میبارید. قطرهها میدویدند پایین. مثل اشکهایی که سالها بود نریخته بود.«به نظر شما... دیر نشده؟»دکتر به او نگاه کرد. لبخند نزد. اما چشمهایش نرم شد.«سیاوش جان، سنگها را که زمین بگذاری، اولین نفسی که از ته میآید، همان لحظهای است که دیر نیست.»سیاوش از مطب بیرون آمد. باران بند آمده بود. هوا خنک بود. خیابان خیس، نمناک، تازه شسته شده.توی جیب کتش دست کرد. چیزی توی جیب بود. یادش نمیآمد چه.درآورد.یک مداد رنگی سبز بود. مال باران. نگاهش کرد. نوکش کمی شکسته بود. مغزش همیشه نوک مدادش را میجوید. شقایق چند بار گفته بود عادت بدی است. اما باران عادت نکرده بود دست بردارد.یادش آمد: دو روز پیش، قبل از رفتن شقایق، باران مدادش را گم کرده بود. توی اتاقش گشت بود. زیر تخت را نگاه کرد. توی کیفش را. گریهاش گرفته بود. سیاوش آن وقتها حواسش نبود. اصلاً متوجه نشده بود.اما حالا... حالا مداد توی جیبش بود. کی گذاشته بود؟ خودش؟ باران؟ شقایق؟نمیدانست.مداد را گرفت توی دستش. سبز بود. رنگ خورشید. خورشیدی که باران کشیده بود. همان خورشید کجوکوله، با پرتوهایی که از خطها بیرون زده بودند. خورشیدی که هیچ وقت نه طلوع میکرد و نه غروب. فقط میماند مثل خودش.مداد را گذاشت توی جیب سینهاش. نزدیک قلب به آسمان نگاه کرد.ابرها کنار رفته بودند. لای ابرها، یک تکه آبی دیده میشد. کوچک. کمرنگ. اما بود.نفس کشید. این
نفس، با نفسهای قبلی فرق داشت. نمیدانست فرقش چیست. شاید راهش را عوض کرده بود. شاید تهاش را. شاید خودش.قدم برداشت. نه به سمت ماشین. به سمت پیادهرو، به سمت خیابان، به سمت هیچکجا.کفشهایش روی پیادهروی خیس صدا میداد. قدم. قدم. قدم.صدای قدمهای کسی که دیگر فقط نفس نمیکشد.کسی که دارد راه میرود.
پایان.