کیسههای سنگی
(بخش اول)
صبح که از راه رسید، کسی خبر نکرد. پردهها را کنار نزد. در را نکوبید. فقط آمد و نشست روی پلکهای سیاوش. سنگین و گرم. بیآنکه اجازه بخواهد.
سیاوش هنوز بیدار نبود بلکه خسته بود.
این را میدانست. یک جایی توی استخوانهایش. یک جایی زیر گوشت و پوست. جایی که کلمات به آن نمیرسند. فقط درد میرسد. آن هم از نوع کسلکنندهاش. نه آن دردی که فریاد میکشی. آن دردی که آه میکشی و باز هم میخوابی.
چشمهایش را باز کرد. یا شاید خودشان باز شدند. فرقی نمیکرد. فرق زمانی است که خودت تصمیم میگیری. اما او تصمیمی نگرفته بود. سالها بود تصمیمی نگرفته بود. فقط میرفت. مثل کسی که توی قطار خوابش برده و ایستگاهها یک به یک رد
می شود و او بیدار نمیشود.
نفس کشید. نفس تا گلو آمد. آنجا ایستاد. انگار ته سینهاش سقف کشیده بودند. سقفی از لیست کارها. از بایدها. از حرفهایی که نگفته و حرفهایی که باید میگفت و حرفهایی که دیگر وقتش گذشته بود.
سی و چهار سال. یک همسر به اسم شقایق. یک دختر چهار ساله به اسم باران. یک مادر که تنها بود. یک رئیس که همیشه منتظر بود. یک باشگاه که سه ماه پیش اشتراکش را داده بود و هنوز نرفته بود. یک ماشین که وقت تعویض روغنی اش دو هفته بود رد شده بود...
و هیچ کدامشان قرار نبود درست شوند مگر اینکه سیاوش...
باید...
باید به مامان زنگ بزند. باید گزارش را تمام کند. باید باران را پارک ببرد...
باید. باید. باید.
کلمهای که هر بار تکرار میشد، یک سنگ کوچک میانداخت توی کیسهای که روی دوش سیاوش بود. کیسهای که اسم نداشت. کیسهای که سالها بود با او بود. اول سبک بود. بعضی روزها حتی یادش میرفت که هست. اما حالا... حالا خم شده بود از سنگینی اش. کمرش. شانههایش. نفسش.
سیاوش نشست روی تخت.
تشنه بود. اما بلند نشد، خسته بود. اما نخوابید. فقط نشست. دستهایش را روی پاهایش گذاشت. نگاه کرد به دستهایش. دستهایی که دیگر برایش غریبه نبودند. غریبهایِ آشنا. مثل خودش.
بعد نگاه کرد به همسرش.
شقایق، هنوز خواب بود. پلکهایش بسته بود. نه آنطور که آدمهای خسته میبندند. نرم، آرام. انگار قرار نبود هیچ بایدی او را بیدار کند. نور صبح از لابهلای پرده میآمد و روی صورت شقایق میافتاد. تکهتکه. یک نوار روشن روی پیشانی. یک لکه روی گونه. بقیه توی سایه. نصفش اینجا بود، نصفش آنجا. وسط مرز. جایی که نه خواب بود نه بیداری. جایی که هیچ کس از تو چیزی نمیخواهد.
موهای خرمایی اش ریخته بود روی بالش. چند تار افتاده بود روی گونهاش. با هر نفس، تکان میخوردند. خیلی کم. خیلی آرام. مثل کسی که توی خواب دارد به کسی سلام میکند.
سیاوش، یک لحظه فکر کرد دستش را دراز کند. آن تارها را کنار بزند. گونهاش را نوازش کند. یادش بیاورد پوست همسرش چه حسی دارد. یادش بیاورد آخرین بار کی این کار را کرده بود؛ اما دستش نرفت. نمیتوانست. یا نمیخواست؟ دیگر فرق را نمیدانست. آنقدر مانده بود توی نخواستن که کمکم فکر میکرد نمیتواند. آنقدر نمیتوانسته بود که فکر میکرد نمیخواهد.
دایرهای بیپایان، دور خودش میچرخید. مثل سگی که دنبال دمش میگردد.
بوی عطرشقایق را حس کرد. همان عطر رز سالهای پیش. همان که گفت: این مال من است. همیشه این مارک را بخر. انگار هنوز توی پوستش مانده بود. زیر بوی خستگی و بوی شامپو و بوی روزهایی که گذشته بود. هنوز بود. مثل خاطرهای که نمیرود، فقط زیرزمین خانهات پنهان میشود.
سیاوش نگاه میکرد. چیزی در گلویش گره خورد. سفت. نه از جنس بغض. از جنس حرفهایی که سالها بود دهانش را باز نمیکردند.
یادش آمد: روز عروسی، وقتی شقایق خواب بود و او بیدار، همان جا، کنارش، تخت هتل. تازه شلوغی عروسی تمام شده بود. سیاوش بیدار بود و شقایق خواب. همان طور. همان آرامش، همان تار موهای روی گونه. همان نفس آرام.
آن شب هم چیزی توی گلویش گره خورد. اما آن شب از جنس آرامش بود. از جنس باورت میشود؟ ما اینجا هستیم، در کنار هم... اما
حالا همان گره برگشته بود. اما رنگش عوض شده بود. مزهاش تلخ بود. میگفت: ببین کجا رسیدی. ببین چه کردی با خودت. ببین چه کردی با او...
کاش یک روز صبح، قبل از اینکه یادم بیاید چه کسی هستم، فقط یادم بیاید که هستم. اما نمیتوانست. سالها بود که نمیتوانست. سالها بود که اول صبح قبل از نور، قبل از بیداری، قبل از هر چیز، یادش میآمد که باید چکار کند. نه اینکه کیست.
و آن روز، همان روز، قرار بود چیزی عوض شود.
اما سیاوش هنوز نمیدانست...
ادامه دارد...
امیر کنعانی