بر این بام کهن در قلب تارم
به باریدن شروعی کن بهارم
در این یلدا شب بی انتها باش
تو آن یک دانه شیرین از انارم
گرفتم قصدت از حافظ به فالی
بگفتا برده ام در این قمارم
گمانم سایه ی عشقت بر این دل
ابد را میکند تضمین چنارم
شبم هر دم همین یلداست بی تو
نبودت آورد در این دمارم
ننوشیدم شرابی از نگاهت
ولی گر بینمت بی شک خمارم
در این سرمای دی یخ بسته قلبم
به جز مهرت دگر گرما ندارم
چنان ابری بدارد لانه در چشم
که شاید بی صدا امشب ببارم
خوشحال میشم نظر و انتقاداتتون راجب قلمم و شعری که نوشتم رو مطرح کنید🥲💖