ویرگول
ورودثبت نام
حجت محبی
حجت محبینوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
حجت محبی
حجت محبی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

احساسات از کجا می‌آیند؟

به راستی احساسات از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ آیا جاری شدن هر حسی در وجود ما از خود اثری به جای می‌گذارد یا نه؟ بعضی وقایع با چنان بار احساسی سنگینی همراه هستند که گذشت زمان هم آثار آن را از بین نمی‌برد و این گذشت زمان صرفا به پذیرش آن واقعه کمک می‌کند، کمک می‌کند قبول کنیم که شیشه شکسته است، قبول کنیم این بار با زخم تازه‌ای باید به مسیرمان ادامه بدهیم، باید قبول کنیم...

ولی در نهایت ((پذیرش)) است که التیام نهایی را با خود ارمغان می‌آورد، یادم می‌آید بر اساس تحقیقی که صورت گرفته بود، واکنش انسان ها را نسبت به از دست دادن های بزرگ سنجیده بودند، که در ابتدای منحنی، واکنش مطلقا نزولی و به صورت ((انکار و عدم پذیرش)) و حتی با عصبانیت به همراه بود ولی با گذشت زمان این ((پذیرش)) بود که به دادِ افراد آسیب دیده می‌رسید...

اما پذیرش چیزی شبیه تسلیم نیست؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای است که انسان از جنگیدن با واقعیت دست می‌کشد. نه به این دلیل که شکست خورده، بلکه چون فهمیده است که بعضی چیزها اساساً میدان جنگ نیستند. واقعیت، با همه خشونتش، بی‌طرف است؛ ما هستیم که با آن درگیر می‌شویم، آن را پس می‌زنیم، انکار می‌کنیم، به تعویق می‌اندازیم، و در نهایت وقتی خسته شدیم ـآهسته آهسته کنار آن می‌نشینیم.

شاید احساسات هم چیزی شبیه موج باشند. می‌آیند، بالا می‌آیند، به صخره‌ی وجودمان می‌خورند و عقب می‌روند. بعضی موج‌ها کوچک‌اند و فقط سطح آب را می‌لرزانند، اما بعضی موج‌ها آن‌قدر بلندند که بعد از رفتنشان، شکل ساحل دیگر همان شکل قبلی نیست. شن‌ها جابه‌جا شده‌اند، سنگی از جا کنده شده، یا ردی عمیق در خاک باقی مانده است. زمان در چنین لحظاتی، موج را از بین نمی‌برد؛ فقط کمک می‌کند ما به شکل تازه‌ی ساحل عادت کنیم.

آدم‌ها اغلب فکر می‌کنند که باید دوباره «همان آدم سابق» شوند، اما حقیقت این است که بعد از بعضی تجربه‌ها، آن آدم دیگر وجود ندارد. چیزی در درون ما تغییر شکل داده است. نه لزوما بدتر شده‌ایم و نه بهتر؛ فقط متفاوت شده‌ایم. مثل درختی که یک شاخه‌اش شکسته است. درخت هنوز زنده است، هنوز برگ می‌دهد، اما آن شاخه‌ی شکسته همیشه در حافظه‌ی تنه باقی می‌ماند.

و شاید به همین دلیل است که بعضی خاطرات هرگز کاملا محو نمی‌شوند. نه به خاطر این‌که ما ضعیفیم، بلکه چون حافظه‌ی انسان صرفا انبار وقایع نیست؛ حافظه، نقشه‌ی تغییرات ماست. هر احساسی که از ما عبور می‌کند، ردّی در این نقشه می‌گذارد. بعضی ردها کم‌رنگ‌اند و به زودی گم می‌شوند، اما بعضی دیگر مثل خطوط عمیق روی سنگ می‌مانند.

پذیرش یعنی نگاه کردن به این خطوط، بدون آن‌که مدام آرزو کنیم ای کاش وجود نداشتند. یعنی قبول کنیم که بخشی از روایت ما شده‌اند. نه لازم است دوستشان داشته باشیم، نه لازم است آن‌ها را توجیه کنیم؛ کافی است اجازه بدهیم در جای خودشان بمانند.

شاید در نهایت، زندگی چیزی جز همین فرایندِ آرامِ کنار آمدن با خطوطِ تازه نباشد. هر تجربه، هر فقدان، هر شادی یا شکست، خطی به این نقشه اضافه می‌کند. ما هم در طول زمان یاد می‌گیریم چگونه با این نقشه حرکت کنیم؛ کجا آهسته‌تر قدم برداریم، کجا دیگر انتظار همان مسیر صاف گذشته را نداشته باشیم.

و عجیب این‌جاست که در همین پذیرش ساده، نوعی آرامش پنهان وجود دارد. آرامشی که نه از فراموشی می‌آید و نه از بازگشت گذشته؛ بلکه از فهمیدن این حقیقت که زندگی، با همه شکستگی‌هایش، همچنان ادامه دارد.

و ما، با همان زخم‌ها، با همان ترک‌ها، هنوز در حال رفتنیم.

احساساتپذیرشروانشناسیاحساس
۱
۰
حجت محبی
حجت محبی
نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید