
بوسه بر حنجرهی غم!
خدایی نکند...
لب تو لمس کند شهر پریشانی من.
شهر آشوب شود
شور و شوق از بر این کوچه رود
کوچه بی رنگ شود
در تپش های فرح بخش جنون
عجز تا طاقت بیمار رود
چشم بیدار شود
مرد در آینه از خود برهد
پی پیمایش درد
مغز هر فاجعهای باد کند
شیوه درد همین است
غصه را یاد کند