گل که خشکید
همان قول که دادی خشکید
صحنه سیراب شد از فرط سراب
دست بردم که تو را از دلِ این قاب کشم
قاب لرزید و فقط فاصله در شیشه نشست
من به تصویر تو و آن همه خاموشی و شوق
خیره ماندم
که مگر معجزهای رخ بدهد
که تو از قاب برون آیی و این فاصله را
با همان لهجهی آرامِ نگاهت ببری
