
In my cold, shadowed castle, with walls unyielding and tall,
I stand before the window veiled in darkened glass.
No viper’s venom can pierce me,
No wolf’s fangs or claws can shake me.
No rabbit can deceive me with false innocence,
Begging for food until I starve for a year.
No jackal can lure me into their self-serving schemes.
My only companions are the ravens,
Pure in honesty, loyal in every feather,
Embodiments of darkness without pretense,
Where no falsehood lives, no pressure weighs.
My silence is a roar,
My darkness is blinding
And my gaze cuts sharper than any dagger.
در قلعهی سرد و سایهدارم، با دیوارهایی سرسخت و بلند،
با چشمانی عاری از بیم بر پشت پنجرهای میایستم.
نه زهر افعی میتواند مرا فلج کند،
نه دندانها و پنجههای گرگ میتوانند مرا بلرزاند.
نه خرگوشی میتواند با معصومیت دروغین فریبم دهد،
که برای غذا التماس کند و مرا یک سال در گرسنگی رها کند.
نه شغالی میتواند مرا با نقشههای منفعتطلبانهاش فریب دهد.
تنها همراهانم کلاغاناند
خالص در صداقت، وفادار در هر پر،
تجسد راستین تاریکی،
آنجا که نه وزنهای سنگین و نه فشار خرد کننده هست.
سکوت من، غرش است،
تاریکی ام کور کننده
و نگاهم برندهتر از هر خنجر.
-لونا، دختری از جنس ماه
an any blade.